حرف برای زدن زیاد است...اما...گاهی نمی توان نوشت...
ولی این ها رو خوندم......دوسشون داشتم:
پ.ن
دلم بارون می خواد...کسی از ابرها خبر دارد...؟خبر دارد؟!
پ.ن
خدایا شکرت...خدایا عاشقتم...بعد از نوشتن پ.ن قبلی رفتم بیرون...بارون اومد...خیلی شدید...خیس شدم...الان دیوونه ام!:)
پ.ن
تا حالا احساس بدبختی کردی؟!تا حالا دوس داشتی همه چیزو ول کنی و بری جایی که هیچ کس نباشه؟خسته شدم از اینکه همش غمگین بنویسم...یه بهونه می خوام برای شاد نوشتن!
شاید این بد نباشه؛رفتم تو داروخونه ای که 20 نفری تو صفِ قرص و دوا بودن پرسیم:آقا مرگ موش دارین؟!
همه با دهن باز نگام کردن!منم اصلا محل ندادم! یه جوری ملت تعجب کرده بودن مثه اینکه موش ندیدن تا حالا!
خندم گرفت...
پ.ن
باران تب هر طرف ببارم دارم
دهقان غم تا بکب بکارم دارم
درویش به خود نگاهی انداخت و گفت
من هرچه که دارم از ندارم دارم
خوش به حالت
واقعا حسودیم می شه.... منم بارون می خوام
می شه اگه هوای خونه تون یا هوایه دلتون بارونی شد یه قطره اش رو به من قرض بدین... قول می دم بیشتر از یک بار بهش دست نزنم
قول می دم... به جانه سکوت
:)
همه شون زیبا بود . . .
درست مثل خودت خانوم گل
" خسته ام از این کویر . . . " خیلی برام آشنا بود
نمی دونم کجا خوندمش
شاید خودت قبلا گذاشته بودیش
در هر حال این پستت عالی بود نیلوفر
مرسی عزیز
مرسی احسان جان