-
نوشتن
سهشنبه 10 مهرماه سال 1403 12:28
این روزها سفر میکنم به درون خودم و دنبال کارهایی میگردم که بدون تلاش خوشحالم میکردند، کارهایی که بدون دلیل دوستشان داشتم. یکی از این کارها بدون شک برای من نوشتن بود، کلمات و مفهومها. چقدر نوشتن برایم ساده است و چقدر کلمات را دوست دارم، انگار دنیای دیگری با کلمات میسازم که فقط از آن من است. توضیح این احساس برایم...
-
از رنجی که میبریم
سهشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1401 16:25
خیلی جالبه، دیگه بیشتر از سی سالمه، سی و دو شاید، نمیدونم. و هرچقدر سنم بالاتر میره، نوشتن سخت تر میشه. حتی میتونم بگم که دیگه اونقدرها نوشتن رو دوست ندارم. گاهی اما توی ذهنم مینویسم، جالبه! توی ذهنم اما خودکار دست نمیگیرم. و اکثر این لحظات، وقت هایی هست که ناراحتم. مخصوصا این چند روز، انگار دریچه های تازه ای بروم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1400 01:50
در من شاعری خفته است که از تمام شعرهایش بیزار است در من زنی پنهان شده که از زن بودن بیزار است درون من انسانیست که از بودن بیزار است
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 02:59
دو دل بودم بین او و شعرهایم مسلم است که او را برگزیدم. شعرها فقط نسخه های ناقصی از او هستند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 فروردینماه سال 1399 12:32
فکر می کنم تلخ ترین واقعیت موجود این است که زندگی ادامه دارد. چه تو باشی و چه نباشی چه بخواهی و چه نخواهی در واقع، در مقابل این همه ارزشی که ما برای زندگی قائل هستیم، زندگی پشیزی هم به ما اهمیت نمی دهد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 اسفندماه سال 1398 22:10
اعتراف می کنم که آینده برایم کمی محو شده. اما من حس ششم خوبی دارم، میبینم که چه اتفاقی قرار است رخ دهد. ولی راستش را بخواهی، کمی به سمت همان احساس پوچی قدیمی پیش رفتم. تا لبهی ناامیدی. دیدم. دیدم که در نهایت روزی میرسد که هیچ کس ما را به یاد نخواهد آورد. دیدم که فرق بین بودن و نبودن، تنها یک لحظه است. دیدم. دیدم که...
-
کرونا ۲
سهشنبه 13 اسفندماه سال 1398 01:38
به طور قطع، این روزها عجیب ترین روزهای زندگی ام هستند. شاید برای سایرین حس دیگری داشته باشند، اما بهترین کلمه برای من و برای توصیف این روزها "عجیب" است! کانسپت این روزها را تصور کنید: توی خیابان راه می روی.. همه دستکش به دست همه ماسک به صورت برخلاف روزهای دیگر که به هم اهمیتی نمیدهند، این روزها حواسشان به هم...
-
کرونا
جمعه 9 اسفندماه سال 1398 00:23
شبیه سایه ی تاریکی بین جاده ی غبار گرفته ایم نه راه پس داریم نه راه پیش. نشسته ایم به امید اینکه کسی با چراغی از راه بیاید دستش را داز کند و راه را نشانت دهد ولی به این جاده خو کرده ایم به این غبار که بوی چوب سوخته میدهد به این انتظار به این انتظار ترسناک تر میشود وقتی که می دانیم شاید جایی توی کوله پشتی که تمام این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1398 00:11
به او گفتند: شاعر را بیازار!که شاعر در جهان ناکام باید چو بیند نغمه سازی رنج بسیارسخن بسیار نیکو می سرایدبه او آزار دادن یاد دادندبنای عمر من بر باد دادنداز آن پس ماه من نامهربان شد ز خاطر برد رسم آشناییغم من دید و با من سرگران شد مرا بگذاشت با رنج جداییکه چون باشد به صد اندوه دمسازبه شهرت میرسد این نغمه پردازمرا در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آذرماه سال 1398 16:39
بعد از این دوازده روز قطعی اینترنت، دیگه هیچی انگار مثه قبل نیست.یکی نوشته بود: "در جغرافیایی که همه چیز در جهت افسرده کردن توست، چه سخت است افسرده نشی."و حالا این من هستم با دو تا انتخاب پیش رو، ادامه بدم تا از این منجلاب ناامیدی که روز به روز بیشتر توش غرق میشم خودمون رو نجات بدم، یا به خواسته های احمقانه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 آبانماه سال 1398 00:15
در روزگار وبلاگ ها، زنی را می شناختم که مهاجر بود و روزمرگی هایش را می نوشت. آن زمان ها، مهاجرت برایم مثل یک بیماری بود یا شاید نوشته های آن زن چنین تصوری برایم ساخته بود. تنهایی تنهایی و نا امیدی. آن زمان ها، افراد زیادی نبودند که ترک وطن کرده باشند و همزمان هم قلم شیوا و جذابی داشته باشند و این شد که تصور من از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیرماه سال 1398 22:25
روزگاری مثل آهنربا بودم. هر چیزی را، از هرکجا، حتی کلمهای را که در گوشه ای از اینترنت میخواندم، مال خود میکردم. همان کلمات و عبارت هایی که کنار هم مینشینند و خوب هم مینشینند. یا خیلی چیزهای دیگر. حالا اما زندگی دیگر اینقدرها جدی نیست. انگار بازی باشد. چیزی را جذب نمی کنم. همه چیز میآیند، لحظهای درونم مکث...
-
آزادی
پنجشنبه 15 فروردینماه سال 1398 14:45
آدم ِاز سنتها فراریای هستم. یعنی دلم نمیخواهد به خاطر سنت و رسم و رسوم، کاری کنم. مثل همین امروز که سیزده به در است. دوست دارم همیمجا توی خانهام بست بشینم. هر وقت دلم خواست هر کار دلم خواست بکنم. یا مثلا برگزاری مراسم عروسی؛ از عروس بودن خوشم نمیآید دلم نمیخواهد کارهایی که یک عده میگویند "رسم است"...
-
وبلاگ های مرده یا انسان های فراموش شده؟
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1398 20:59
من بهت زدهی دنیای وبلاگها هستم جالب است هر سال نوشتهها کمترشده مثلا خود من پارسال فقط یک نوشته در آبان ماه داشتم اما به خدا هیچ جایی مثل اینجا نیست هیچ جایی نمیشود اینطور نوشت مردم دیگر حوصله خواندن یک متن طولانی ندارند دلشان عکس میخواهد کلمهها غریب شده اند کجایید یاران فراموش شده؟
-
باران
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1398 20:39
آرام به پشتی صندلی تکیه داده بودم لیوان چایی در دستم بود و پاهایم را روی هم انداخته بودم که در زدند.. صدای بارانی که به شیشهها میخورد آرامش را از اتاق گرفته بود و بخار گرمی که از لیوان برمیخاست مرا از بلندشدن و بازکردن در منصرف میکرد چه کسی در این هوای طوفانی پشت در بود؟ در زدند یک بار دیگر آرام و شمرده انگار تحمل...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1398 18:55
یک خبر خوب : در حال نوشتن کتابم هستم و یک روزی میآیم اینجا خبر میدهم که کتابم در حال چاپ شدن است. یک روزی خیلی نزدیک خبرهای خوب دیگری هم هست؛ اینکه خوشحالتر از همیشه هستم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 آبانماه سال 1397 22:05
دنیا جای عجیبیه فک کنم تا حالا بیشتر از هزار بار این جمله رو تو این وبلاگ نوشتم! دنیا جای عجیبیه سال ها میگذره روزها میگذره سرتو میاری بالا و نگاه میکنی و میبینی که هیچی عوض نشده هنوز همون آدمی بودی که هستی یه کم سختتر یه کم روونتر همونقد خسته همونقد امیدوار
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 بهمنماه سال 1396 13:09
دل پر درده..شب پر مرد و پر نامرده... آهای خبردار... آهای خبردار... باغ داریم تا باغ یکی غرق گل..یکی پر خار... . . گاهی وقتها، همه چیز تکرار میشود و تو میبینی که هیچ چیز تغییر نکرده... دنیا سرشار از ثبات آزاردهندهایست که تمامی ندارد..مگر میشود؟ این چنین پر درد و یکسان؟ بختک از روی خوابهایمان بلند نمیشود، شاید...
-
قلم
یکشنبه 3 دیماه سال 1396 11:54
جالبش اینجاست که توی تمام این روزایی که ننوشتم، دوست داشتم بیام و همه چیز رو اینجا بنویسم. اما آدم از یه سنی به بعد، وارد مرحلهای میشه که دوست نداره حرف بزنه. البتهالان که فکر میکنم میبینم بقیه آدما اینطوری نیستن، بعضیاشون اینطورین. اما شور و شوقی که برای نوشتن توی این وبلاگ دارم، وصف نشدنیه. مثل قرص مسکنه. مثل یه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 آذرماه سال 1395 17:17
باید وقتی حواسمان نیست، کسی باشد از ما عکس بگیرد. آدم ها وقتی حواسشان نیست خیلی خودشان هستند. باید از مردم عکس بگیریم. از لحظه هایی که حتی به یاد نمی آورند. یک چین صورت، یک اخم، یک لبخند. وقتی به "هیچ" فکر می کنند. این "هیچ" یعنی من، یعنی تو. این "هیچ" همان لحظه ایست که هرکس خودش است....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبانماه سال 1395 13:37
از هر چه مجازی است خسته ام ، دلم واقعیتی می خواهد انکار ناشدنی .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مردادماه سال 1395 15:38
خیلی وقت ها به خیلی چیز ها دل می بندیم من به همه چیز دل می بندم. به قفسه های کتابخانه ام، به دستنبد های مرواریدم، به پیراهنم، به موهایم، به همه چیز، حتی به تو. و گم می شوم بین این همه دلبستگی ها. . . بعد ناگهان رها می کنم همه چیز را. همه ی دلبستگی هایم را، قفسه های کتابخانه را جا می گذارم، دستبند ها را گم می کنم،...
-
دنیا
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1395 11:56
دنیا طوریست که انگار غرق در کشیدن یک نقاشی ساده در کودکی بوده ایم که با شنیدن صدایی سرمان را بلند کردیم وناگهان پیر شدیم. بعد دوباره شجاعانه کشیدن نقاشی مان را ادامه دادیم اما این بار با قلبی دردناک از دانستن. زندگی در واقع همان نقاشی است و من پیرزنی که هنوز هم دارد نقاشی هفت سالگی اش را کامل می کند. هنوز هم نگران...
-
از همه چیز
دوشنبه 30 فروردینماه سال 1395 15:39
فروردین تمام شده ، من غرق در آخرین کتابی که خوانده ام ، انگار همان دختر توی کتاب باشم. مشکل همیشگی ام بعد از خواندن رمان ها همین بوده، یکی دیگر می شوم توی ذهنم ، خنده دار است ، حالا مثل "مورونای سبز پوش" توی کتاب گذر زمان را طاقت می آورم و صبور تر می شوم، شاید هم واقعا شبیه من بود که من اینقدر شبیه او شدم!...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمنماه سال 1394 21:48
حس این روزها چیزی ست شبیه زندگی ، انگار دنیا خیلی منتظر است بهار شود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 بهمنماه سال 1394 18:36
یادداشت های بیش از حد امیدوار کننده. عقیده دارم بیماری ای هست مخصوص آدم های امیدوار. همین هایی که وقتی حتی توی لجن دست و پا می زنند باز هم امیدوارند. حتی وقتی همچین متنی مینویسند باز هم امیدوارند فردا خوشحال از خواب بیدار شوند.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 بهمنماه سال 1394 19:10
بهمن تمام می شود و اسفند می آید و عید می شود . ولی انگار همه ی ما توی یک پاییز دوردست گم شده ایم. پاییز یک سالی همه ی ما فهمیدیم زندگی چیزی نبوده که فکر می کردیم. بعضی هایمان دچار بخل و حسادت شدیم ، پر شدیم از عقده های درونی ، این شکست را تاب نیاوردیم و عوض شدیم. شدیم کسی که تاب دیدن شادی دیگران را ندارد و شدیم کسی که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1394 12:32
طولانی نویسی سخت شده ، چقدر دلم برای روزهایی تنگ شده که هر روز پستی می نوشتم ، که هر روز همه ی دوستانم بیشتر از یک پست می نوشتند و دغدغه داشتیم برای خواندن هم و نظر دادن درباره ی نوشته های هم. دنیا آن روزها آرام تر پیش می رفت ، این روزها انگار همه عجله دارند و وقتی ندارند برای نوشتن. از جمله خودم . کاش دکمه ای بود که...
-
سرما
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 22:42
آدم ها مثل کلاف های نخ اند ، بعضی ها هم کلاف های ضخیم کاموا ... با بعضی ها می توان کلاهی بافت برای روزهای برفی ، برای دلتنگی های زمستان و قدم زدن زیر برف . با بعضی ها باید برای خودت شالگردن ببافی که گردنت را گرم کند که بتوانی سرت را در برابر سوز سرما بالا بگیری . بعضی ها دستکشند ، انگشت هایت را گرم میکنند ، تا بتوانی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذرماه سال 1394 23:14
دنیا پر است از تصویرهای نامفهوم . شاید برای همین است که نمی خواهم بنویسم چون نمی خواهم کسی بخواند که درون من چه می گذرد .