خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

ستاره ها...

کودک که بودم شمردن ستاره ها را
به من سپرده بودند
یک
دو
سه
به صد نرسیده
خوابم می برد
وستاره ها
در انتظار شمارش من
تا سپیده دم
بیدار می ماندند
اینک
اعداد بزرگی یاد گرفته ام
وشمردن ستاره های بسیار
ستاره ها، امٌا
از سرزمین آبی تخیل
پرواز کرده اند
وزمینه
دودی
دودی است... 
 
 
فرهاد عابدینی 
 
 
یه نفر ازم پرسید: 
_ چرا شعر  نمی نویسی؟ 
_نمی دونم.

نظرات 5 + ارسال نظر
فارeس سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 04:02 ب.ظ http://my-memories.blogsky.com

سلام
شب رو خیلی دوست دارم .. مخصوصا اگه پر از ستاره باشه .. برای ستاره دیدن باید رفت صحرا .. سکوت صحرا و ستاره هاش حسابی آدم رو آروم میکنه

بالاخره اول شدی:)
منم خیلی دوس دارم شبا ستاره ها رو نگاه کنم.

سایه سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 05:12 ب.ظ http://www.faraway.blogsky.com

ممنونم از توجه و دقتت.اون فیلم رو هم ندیدم/اگه گیرم اومد حتما میبینمش.
ضمنا :برای شمارش ستاره اعداد سه رقمی را نیازی نیست.

ممنونم من هم.

علیرضا سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 05:44 ب.ظ http://www.goroob.blogfa.com

ستاره ها که می گی یاده دیوان اسیر فروغ می افتم... یاده ای ستاره هاش.... (آری این منم که در دل سکوت شب/دامن از غمش پر از ستاره می کنم)
هابیل را قابیل کشت... باور ندارید ستاره های آن جهان را بشمرید....
هزیان گویهام از امروز شروع می شه....
اگه به شنیدن هزیان یه غریبه علاقه داری یه سر بزن
از امشب.... از الان اون بارانی که گفتی دیگه نه می تونم ببینم نه حسش کنم نه لمس کنم
از امشب نامردم... از امشب.... مُردم
(تو خوشبختی همین بسه برای من...)

پسرک و دخترک سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 07:29 ب.ظ http://www.pd-story.blogfa.com

شعر زیبایی بود
ممنون دوست عزیز که وقت گذاشتی و دنبال کردی
و نظراتو گفتی
و اینجا هم معرفی کردی
شرمنده کردی
اوممم معذرت اگه باعث ناراحتیه شما شدم
امیدوارم که روزای شادی داشته باشی
و یه عالمه بهانه برای شاد نوشتن
شعر ستاره ها هم زیبا بود
شاید وقتی ما بچه ایم بهانه های کوچیکی برای شاد بودنمون کافیه شمردن ستاره ها هم واسمون جالبه و با ذوق این کارو میکنیم اما بزرگتر که میشیم ....
به هر حال بازم تشکر

ممنونم...برای من افتخاره که شما برام کامنت بذارین...یه نویسنده...
خیلی داستانتون رو دوس داشتم.با اینکه اشکم رو در آورد!
دوست داشتم بازم شمردن ستاره ها رو به من می سپردن...اما شاید دیگه به من اعتماد ندارن...بچه که باشی دنیا یه چیز دیگه اس...

احسان پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 02:41 ق.ظ http://crosslessbridge1985.blogsky.com


زیبا بود و تامل برانگیز . . .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد