کلافه ام!!!
پ.ن
من باید یه چیزی بنویسم!
پ.ن
چشمان من،دستان تو،گونه ی من...
پ.ن
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
...
تو دست کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ کس خودش نیست...
...
تمام درد ما همین خود ماست
تمام شد...همین و بس:خودش نیست...
زنده یاد قیصر امین پور
پ.ن
چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین
اگرچه پرسش بی پاسخی ست،می پرسم
چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟
ایضا قیصر امین پور خدا بیامرز
سلام دوست گلم.مطالب جالبی داری.ممنون می شم یه سری هم به من بزنی.
در ظمن دوست دارید با چه اسمی لینکتون کنم.شما منو با اسم شکست عشقی لینک کنید.
موفق باشید.
شاید از کلافگی دراید:
بی تو مهتاب
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی چند برآن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی گذران است
باش فردا که دلت با دگران است
تافراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم ، حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسسنم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
ممنونم...خیلی موثر بود:)
سلامممممممممممممممممممممممم
خوب بوددددددددددددددددددددد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سریبزننننننننننننننننننننن
ممنون...حتما..فقط این روزا یه کم سرم شلوغه...
تو پی نوشت دوم غلط کردنو دوست داشتم بقیه رو نه
پی نوشت سومتو دوست داشتم پی نوشت چهارمتو نه
راجب پی نوشت اولتم بگم :
تو دیوونه ای نیلوفر!!
ممنون که همیشه میگی من دیوونه ام:دی
راستی نمی دونم چی به سر کامپیوترم اومده ؟وبلاگ شما رو باز نمی کنه...وگرنه براتون ا حالا کامنت گذاشته بودم...ایشالا ببینم درست میشه یا نه؟!
سلام نیلوفر جان من سمیرا هستم.نه سمانه فدات.مرسی که اومدی از لطفت ممنون .موفق باشی از سبک نوشتنت که همش پا نوشتیه خوشم میاد.
ممنون عزیز...ولی دارم سعی می کنم کم کم یه چیز درست حسابی بنویسم:پی
سلام نیلوفر جان.به روزم دوست داری بیا راستی می خوام لینکت کنم بوس
منم می خواستم لینکت کنم...چششششم.حتما میام...
منم می بوسمت:):*
مگه می شه اسم استاد رو بیاری و من نیام!!!
با اینکه نبودم ولی وقتی شنیدم اومدم...
نظری ندارم غیر یک چیز:
خیلی خوبه که باید بنویسی... نه اینکه این باید بشه تکراری... اینکه باید هات رو دنبال کنی و به یک انتخاب برسی که رو دست نداشته باش... مثل همین انتخابایی که کردی...
واقعا ممنونم به خاطر اینکه بازم یاد استاد امین پور انداختی منو
خیلی دلم واسش تنگه
ارادتمند
علیرضا
آره می دونم ...قبول دارم که باید به انتخاب برسم:)
ممنون علیرضا جان