بالاخره بعد از چند روز یه کم دور و برم خلوت شد که بنویسم...آخه این مهمان های عزیز که مجال نمی دهند...الان هم همه رو خواب کردم نشستم شاید بشود چیزی به این وبلاگ اضافه کرد که فقط مال خودم باشد...از خواب بیدار شدم صاف اومدم پای کامپیوترم...این روزه هم که بد فشار می آورد به ما...سرمان دارد منفجر می شود...توی این ماه مبارک منم دعا کنین!
می دانی ؟
روزهای عجیبی می گذرند...
روزهای عجیبِ زیادی...
پر می شوم از فلسفه ی دوست داشتن...
وناگهان خالی از منطق های دنیا...
وبعد دوباره پر می شوم از دلتنگی....بعد دیگر خالی نمی شوم...
دلم که تنگ می شود...هر دلیلی ممکن است داشته باشد...
از دیدن یک عکس در کودکی ...از شنیدن نام ِیک دوست...از اینکه یکی از دوستان خیلی قدیمی بعد از سال ها به من زنگ بزند و من با دیدن اسمش هیجان زده شوم...اما بعد بفهمم که اشتباه شماره ی مرا گرفته...اما باز هم یک ساعت با هم صحبت کنیم...از این هم صحبت هایی ست که هیچ وقت نباید از دست بدهی...
یا ممکن است بنشینم و گوش بدهم به انبوه خاطراتی که متعلق به سال ها پیش هستند...و بعد از سال ها دوباره برای دو نفر از اطرافیانت تکرار می شوند... وقتی که خاله ای که فکر می کنی می شناسی اش کسی را ببیند که تداعی کننده ی گذشته ای ست دست نیافتنی...و بدانی که کسی که سال هاست می شناسی اش چیزهایی در دل دارد که به سن و سالش نمی آید...این ها را که مبهم می گویم باز هم دلم می گیرد...فقط همین شاید کافی باشد که عشق هیچ گاه از بین نمی رود...
می دانی دلم که گرفت دیگر خوب که نمی شود هیچ...دلیلش هم گم می شود...من می مانم و انبوه افکار و تخیلاتم...
دل که گرفت باید بقیه ی کار را به خدا سپرد ...شاید درمانی برای درد هایت بفرستد..وگرنه محکومی که تا آخر دنیا همین گونه دلگیر باشی...بعد حتی یادت می رود که دلت گرفته...برایت عادی می شود...و فکر می کنی دلِ تمام مردم دنیا همین اندازه است...اما ...شاید سال ها بعد وقتی کسانی را دیدی که دلشان وسیع بود...که دنیا برایشان طعم دیگری داشت...که آدم ها برایشان معنای دیگری داشت...شک می کنی...که این دل است آیا؟!
که آن دلی که زمانی نهنگ بود الان چرا ماهی کوچکی شده؟!
بعد دوباره داستان از همان اولِ اول شروع می شود!
دنیا یک نوستالژی بزرگ است...
سرشار از تکرار و تکرار...
سرشار از روزهای نیامده ...که اگر می آمدند طعم گس زندگی را به تو نشان می دادند...
ولی این تو هستی که می مانی....سرشار از دلتنگی برای چشیدن آنچه به تو وعده داده بود زندگی!
نمی دونم چی نوشتم!همین فعلا!
پ.ن
یه زمانی دوست بابام با خاله ام لینا یه سفر رفته،از اون موقع به بعد این سفر شده بود بهترین خاطره ی زندگیش!دیشب هم دوباره بعد از سالها همو دیدن!
پ.ن
این نقاشی مال گذشته های دوره...خیلی دوسش دارم...یه زمانی با کلی احساس کشیدمش...
پ.ن
خیلی منتظرم...بیا!
پ.ن
اینو الان از اینجا خوندم به نظرم محشر بود:دی
عشق یعنی اینکه وقتی می خوای برسونیش رادیو پیام رو روشن کنی ببینی کدوم مسیر پرترافیک تره!:)
...
سلام عالی بود بیا به ما bbc فارسی سر بزن در ضمن اگه از مطالب خوشت آمد روی تبلیغات کلیک کن در ضمن اگه خواستی پولدار بشی خبرم کن تا یه سایت توپ که خودمم استفاده میکنم معرفی کنم از این کلیکی ها نیست.
سلام
وقتی نوشته ات رو خوندم یاده یک شعر افتادم که بعدا برات می زارم الان فرصت تاپش رو ندارم....
می بینی دنیا چقدر چیزا داره واسه نوشتن... حتی یک سفر... حتی یک نقاشی حتی یک داستان...
وسیع بودن دلت و قدرت بالای افکارت رو تحسین می کنم....
خودت می دونی نه مثل هومنم نه مثل... بماند
من مثل خودم تعریف می کنم.. اگر زیادی فیمینیست بشی رک می گم اگرم زیادی تویه لاک خودت بری و ننویسی یا انقدر غمگین بنویسی که وقتی نمی خوام گریه کنم اشکم دربیاد بازم می گم...
بازم می گم اما از این دوباره گفتنهای من و دیگران دلسرد نشو.. چون اول از همه باید بدونی برای چی می نویسی که اگر بدونی دیگه اهمیت نمی دی به اینکه کی چی گفته
ارادتمند
علیرضا
فمنیست که هستم:)
اتفاقا یه چیزی هست که باید حتما درباره اش بنویسم!
ممنون از اینکه همیشه همراه نوشته های منی.
ارادت داریم رئیس!
فقط همین شاید کافی باشد که عشق هیچ گاه از بین نمی رود...
دل که گرفت باید بقیه ی کار را به خدا سپرد ...
با این حرفات کاملا موافقم. اگه از خدا بخوای کمکت کنه با دلت یه کاری میکنه که باورت نمیشه و به آرامش خاصی میرسی.من اینکار رو کردم .
زندگی هندسه ساده تکرار نفس هاست
ممنون پست قشنگی بود حس قشنگی داره
منم ممنونم.
کاش اسمت رو نوشته بودی!
سلام
ممنون از حضورتون.
یا علی
علی یارت!!!
سلام شاد میشم ولی باید صبر کنم تو هم شاد باش
منم صبر می کنم!
ممنون
هرچی تو این پست بود دوست داشتم
حتی نقاشیت
تو خیلی هنرمندی نیلوفر
می دونستی؟
ممنون نظر لطفته احسان جان.
سلام !
وای چقدر تو قشنگ می نویسی
مثل قبلیه که واست نظر دادم این نوشته ات هم دوست داشتم .حرفه دلم بود !
منم دلتنگ می شم زیاد !
ممنون به خاطر حضورت
منم ممنونم عزیزم.
خواهش می کنم !
منم لینکت کردم البته تو گوگل ریدرم !
همه وبلاگتو خوندم از اول تا الان
خیلی قشنگ می نویسی
خودتم دوست داشتنی هستی
باهات دست می دم به نشانه ی دوستی
نه از این دوستی ها که فقط واسه وبخونیه
دوسته دوست
باشه دوستِ دوست:)
مرسی واسه این همه لطف...
:*
سلام دوست غزیز
خوندمت در این وقت روز
و نوشته هات از پرده افکارم گذشت
درشت هاش موند
باز هم بهتون سر میزنم
اگر اهل شعری بیا سمت ما
خوشحال میشم در مورد کارهام نظر بدی
ممنون که این وقت روز خوندیم:)
چه نوشته ای زیباتر از اون خطیه که از احساس سرچشمه میگیره و چه نظری صادق تر از یه نظره که همه کلماتش از جنس اشکه؟
ممنون مجیب جان
سلام دوست گلم.خیلی ممنون که به وبم سرزدی.
درظمن به وبلاگ من وراضیه هم سربزنید:
http://javanan.mahblog.com
بازم پیش ما بیایا.
موفق باشید.
سلام نیلوفر جان
والا من چند بار اون نوشتت که باطن این پستت هم هست خوندم.. اما هر بار که میخونم یه چیز نو جرقه میزنه تو ذهنم... گفتم سریعتر نظر بذارم... چون اگر دوباره بیام به هوای نظر گذاشتن واسه این مطلب و دوباره بخونمش امکان داره منم حسابی قاطی پاتی کنم همه چیز رو...
اولش برام گنگ بود.. اما الان تو دفعه ی چهارم که خوندمش کمی بیشتر از قبل تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.. ببخش دیگه.. من مخ و ملاج درست و حسابی که ندارم! دیر میگیرم!
در مورد نقاشیتم هیچ نظری نمیدم.. یعنی نظرم پیش خودم بمونه قشنگتره!!!
اون جمله ی نسبتاْ طنز هم یه جور واقعیته که شاید ماها زیاد بهش توجه نکرده باشیم. گاهی اینقدر دوست داریم غرق عشق باشیم و بشیم که حتی این ترافیکهای اعصاب خورد کن شهر هم یه جورایی برامون میشه نعمت!!!
ارادتمند شما
نیما احدی
کاش این چیزای ِ نو رو که جرقه زدن برام مینوشتی:)
ممنون که این قدر وقت گذاشتین رئیس...
کلا ناگفته زیاد بود تو نظرتون!اگه دوس داشتن نظرتون درباره نقاشی رو هم خیلی دوس دارم بدونم..البته اصراری نیس..
ما بیشتر ارادت داریم
نیلوفر
در این پر و خالی کردن
مواظب باش کا افکارت روی فرش نریزه و بره زیر پای دیگران
موفق باشی
می فهمم چی می گین...مواظبم!
اینم فکر خوبیه که برای رسوندنش بری تو ترافیک
ازش خوشم اومد
ولی به شرطی که اون توی ترافیک طاقت بیاره و پیاده نشه
اگه نشناختی بگو تا نشونی بدم.
آره :)
نه نشناختم...نشونی بده:)
سلام نیلوفر جان
خیلی قشنگ بود
ولی متاسفانه موفق به دیدن نقاشیت نشدم
:(
موفق باشی
ممنون فاطمه جان...
خیلی حس بدیه,موافقم
هممون به نوعی باهاش آشنایی داریم..
الان چندوقته شده یکی از دغدغه های من, واقعا چقدر بده آدم حساس بشه, وقتی چیزهای کم اهمیت روی ضمیر وجودیت خدشه وارد کنه(جانم..چه ادبی نوشتم یهو! :دی )
قشنگ و دلنشین بود ;)
آره...این حساس شدنا گاهی خیلی بده....
ممنون میای سارا جان.کلی غافلگیر شدم:)
از این نقاشی گذاشتنات خوشم اومد :دی
قشنگ بود...
فعلا تا بعد
مرسی عزیزم
سلام.ببخش که دیر اومدم ....یه حس خوبی بهم میده این نوشته ....خاطره تداعی خاطره با یه ترانه یه شعر یه نقاشی........و دلت که گرفت نگو که حس خیلی بدیه داغونت میکنه و فقط چاره اش همونه که گفتی بسپریش به خدا......حرفای تو خیلی قشنگ تر از دردلای من بود!پ.ن آخری رو خیلی دوس دارم.خیلی با حال بود.
دوست دارم یا حق
سلام
فکر آدماست که آدما رو حساس میکنه .. طرز فکر آدما .. فکر میکنی کسی دوست نداره .. کسی به فکرت نیست .. منتظری همه بیان سراغ تو .. اما یبار فکر کن که اونام مثل تو به این موضوع حساس شدن .. اگه تو بری پیششون و منتظرشون نمونی مطمئنم که دیگه اینقدر احساس تنهایی و دلتنگی نمیکتی ( همه نشستیم تا یکی بیاد و درکمون کنه .. دلتنگیمون رو بفهمه اما خودمون نمیریم کسی رو درک کنیم ) .
زیاد حرفیدم
راستی نقاشیت هم بسیار زیبا بود
ولی به قول خودت غروری هست همیشه...که گاهی باعث میشه آدم منتظر بمونه...نمی دونم!
ممنون فارeس جان.
سلام
من دانیال هستم
خوشحال میشم به وبم سر بزنین.
و بهم بگین شما رو با چه اسمی لینک کنم
از وبلاگتون خوشم اومد.
بهم سر بزن
منتظرتم
سلام نیلو چطوری
خوبی :دی
بهت تبریک میگم وب زیبایی داری
منم وبلاگم رو بعد چند مدت راه انداختم
خوش حال میشم بهم سر بزنی
راستی لینکت کردم اگه دوست داشتی لینکم کن
دیگه برم بخوابم الان صبح میشه :دی
شبت (روزت)خوش
ممنونم
منم لینکتون می کنم:)
عزیز من اینجا نباید غرور رو با گذشت اشتباه بگیری
مثل اینکه موضوع خیای داره فلسفی میشه :دی
گذشت رو می فهمم و حالا که موضوع دیگه حل شده...اما یه جور دلخوری می مونه ته ِته ِدل آدم!!نمی دونم