خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

خدای من...

به نام خداوند بخشنده ی مهربان




امشب خیلی حالم بد بود...به خیلی چیزا شک کرده بودم...خیلی .... به چیزایی که باورشون داشتم...حتی خیی هم عصبانی بودم...


این زمانا کلافه می شم...هیچ کاری نمی تونم بکنم...


و توی این فکرا بودم که یه دفه یادم اومد خدای من باهامه...همیشه هست...و شاید الان این منم که دارم باز پیداش می کنم...

می گن عشقی قشنگه که آدمو به خدا برسونه...

منم الان همین احساس رو دارم...




امشب شب خوبی بود...

نظرات 6 + ارسال نظر
احسان سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 04:30 ق.ظ http://crosslessbridge1985.blogsky.com


دقیقا منم الان مثل توام نیلوفر ولی منهای دو خط آخر

منی که همیشه به همه امید می دم خودم . . .

خدا به خیر بگذرونه

دعام کن نیلوفر

نه

اصلا ولش کن

به خدا توکل کن...ایشالا درست میشه احسان جان...

سمیرا سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 10:08 ق.ظ http://falsafeha.blogfa.com

سلام.........خدا همیشه با ماهست همه جا فقط ما یه وقتایی یادمون میره .غافل میشیم از حضور همیشگی خدا.....
همیشه شاد زی.یا حق

آره می فهمم...
ممنون

چیستا سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 12:20 ب.ظ

مارجانیکا را شکر !
و چه خوب

به راستی چه خوب...

فارeس سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:54 ب.ظ http://my-memories.blogsky.com

چرا شک ؟!
شکت به یقین تبدیل شد ؟!
امیدت به خدا باشه

امیدم به خداس...

joliePOolie چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 07:52 ق.ظ

شک لازمه زندگیه؛ فقط به "خودش" شک نکن..
منم مثل تو...
چیکار کنیم دیگه :(

:(

عارف چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 11:38 ق.ظ http://shabzakhmi.blogsky.com

من بر عکس احسان اون دو جمله آخر رو میفهمم
ببخشید دیر نظر دادم

خوشحالم...
خواهش می کنم داداش

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد