به دلم افتاده بارون میزنه
چتر خاکستریشو به من نداد
هر چی گفتم بده سرما می خورم
نداد و منو سپرد به دست باد
پ.ن
بیا فقط برای پیدا کردن کفش دوزک انگور یاقوتی بخریم.من مطمئنم پیدا می کنیم.میای؟
پ.ن
دوستان ببخشید از کسایی که برای پست قبلی نظر گذاشتن.مجبور شدم ببندم قسمت نظراتشو.اما نظرات همه رو از جون و دل خوندم.ممنونم از همه.
سلام .
لذت بردم از اشعارت گفتم تشکر و تقدر نکنم نامردیه .
در ضمن خوشحال میشم لینکم کنی.
با تشکر - محمود
ممنونم:)
حتما لینکتون می کنم.
سلام، خوبی؟
چتر میخوای چیکار؟
چترها را باید بست، زیر باران باید رفت...
خواهش میکنم، ایرادی نداره، اما این نشانه ی آغاز دیکتاتوری در وبلاگ شماست همی!!!
فعلا.
آره می دونم...خونمه دیگه...یه کم بیشتر روش کنترل داشته باشم خوب میشه;)
اما سعی می کنم دیگه این کارو نکنم:)
سلام نیلوی گلم ........منم مطمئنم که پیدا می کنیم.منم باهات میام.دوست دارم.بوس
باشه...مرسی عزیزم:)
من اصلا انگور دوست ندارم :)
ولی خوب کفش دوزک ارزشش رو داره
منم می گم ارزشش رو داره:)
عجب دنیای لطیفی داری آدمو یاد حوریه های ۱۴ ساله ی ای جان بهشتی می اندازی.
طرفهای ما کفشدوزک روی بوته ی باقالی زیاده تا دلت بخواد البته الان نه بهار.
راستش رو بخواین خیلی وقته کفشدوزک ندیدم...بچه بودیم بیشتر حواسمون به این چیزا بود...شایدم اونا بیشتر حواسشون به ما بود...!
دیگه حالا که بزرگ شدیم نمیان !
ممنون نیما جان