شب شده...
همه خوابن...
همه امشب می میرن...
اما خودشون خبر ندارن...
همین امشب قراره همه از روی زمین محو بشن...
و من این شب آخر بیدارم و می نویسم...
شاید زیادی بیکارم...
امشب همه می میرن...
و زمانی که زمین نابود شد فقط یک نفر بیدار بود و نوشت آن چه را هنوز به وقوع نپیوسته بود.
نیلوفر مهر 88
پ.ن
فک کنم دارم دیوونه می شم!
پ.ن
یه داستان رو با همکاری دوست عزیزم محمد مزده تو وبلاگ فولکس
نوشتیم...از این به بعد شاید اونجا تو بعضی از داستانا باهاشون همکاری داشته باشم،ایشون داستان نویس ماهر و خبره ای هستن،برای من افتخاره که باهاشون تو این داستانا شرکت داشته باشم:)==> وبلاگ فولکس
شما هم بخونینشون:)
نه اصلا اینطور نیست!
داری استعداد های ادبی و شدت احساساتت رو تخلیه میکنی.
نگران نباش
چه خوشبین:)
با پی نوشتت موافقم اصلا حالت خوب نیست
من با این حاله خرابم اینجوری نیستم
مواظب خودت باش
چه بدبین:)
فکر کنم واقعا دنیا داره رو به پایان میره
همه چیز داره بد میشه
موفق باشی
همیشه امیدوار باش ...
سلام، خوبی؟
خیلی قشنگ نوشتی، یهو ترس برم داشت...
دور از جون، دیوونه چرا؟
کاش همه ی دیوونه ها مثل تو باشن.
فعلا.
ممنونم مستر:)
خیلی لطف دارین...
راستی چرا آپ نمی کنین ؟
سلام چی شده نیلو جان....چرا اینطوری فکر می کنی؟نه عزیزم دیونه هم نمیشی..........زوده حالا واسه محو شدن همه از روی زمین..........بوس
منم به این نتیجه رسیدم که زوده هنوز...این نوشته رو کمی پیش از موعد نوشتم:پی
به روزم خانم گل.........بوس
اومدم:)
سلام، خوبی؟
به زودی آپ میکنم، با یه پست کما فی السابق هچل هفت...!!!
فعلا.
منتظریم:)
سلام....
دیوان یا دیوانه.....تنها یک مرز تا دیوانگیست.!!!
نیلوفر عزیز.....کمی ترسیدم بهتر کمی ""بچه"" باشید.
امیدوارم منظورمو گرفته باشی؟؟
موفق باشی...مثل همیشه سلیقه انتخابی عکس هایتان نیز خوب است.
کمی بچه باشم...ممی فهمم...ولی کاش بیشتر توضیح بدین!
این عکس رو خودم گرفتم:)
شما لطف دارین دوست من
برای من یه افتخاره که شما تو نوشتن کمکم می کیند
...
فقط یک نفر بیدار بود و نوشت آن چه را هنوز به وقوع نپیوسته بود.
:)
ما آدم های مهمی هستیم;)(!)