خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

نیلوفرانه !

به نام خدا

سلام

        

      پاک شد...به دلیل ایجاد سوء تفاهم برای یک دوست عزیز!  

(دوس ندارم از دستم ناراحت باشه)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن

مرگ

خبر که نمی کند

 یک روز می بینی

نیامدم

یعنی که نیستم


پ.ن

بر کف دستم

دانه ای که نباشد

تو هم پر می کشی

گنجشکک



پ.ن

خداوندا

تو را نشناخته ام

فقط تو را ...

 دوست داشته ام


پ.ن

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد

 

پ.ن

راستی!!

گوش کن!

اگر دلت را با خودت نبرده باشی

حتما راه را گم می کنی

 

 

 

نظرات 8 + ارسال نظر
Uncreated سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:00 ب.ظ http://thelightscream.blogspot.com/

دقیقن می فهممت...عمیقن...
من هم یه روز میرم...
بر کف دستم دانه ای که نباشد تو هم پر می کشی گنجشک...

خوشالم که به نفر لااقل عمیق منو می فهمه...
امیدوارم جایی بری که پر از شادی باشه برات...
....

فارeس سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:22 ب.ظ http://my-memories.blogsky.com

بهت گفتم که مشکلاتت رو با مشت حل کنه
راستی نیازی نیست بری و از همه دور باشی .. باید توقعاتت رو از همه کم کنی و به اونا ثابت کنی که تو نیازی به اونا نداری ..
موفق باشید نیلوفر خانوم

بله بله...اون شعرت رو هیچ وقت یادم نمیره...باید زد!=))
اما من نمی زنم:پی
موهای طرف رو می کشم:دی
می فهمم چی میگی...اما وقتی با کسایی داری زندگی می کنی...نمی تونی نسبت به بعضی چیزهای بی تفاوت باشی...نیدونم!

شما هم موفق باشید آقا فارس خان!

محمود سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:44 ب.ظ http://my-idle-talks.blogspot.com/

انقدر عصبانی بودی که ترسیدم کامنت بدم !

حرفی ندارم فقط چقدر پ.ن داشتی دلت مثل اینکه زیاد پر بود از پ.ن هایت معلومه !

کامنتم را چرا تائید نکردی ؟

... - محمود

آره خیلی عصبانی بودم:پی
:)

کامنتت رو دیدم اما این dial up اذیتم می کنه...نتونستم ظهر تایید کنم...ببخشید:)
دعا کن زودتر ای دی اس الم وصل شه:(

محمد مزده سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:11 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم میریزد
...

سلام:)
چه عجب دوست عزیز:)خوبین؟

مرسی برای این شعر قشنگ:)

نیما۱۳۹۴ سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:48 ب.ظ http://www.nima1394.blogfa.com

صبوری کن دوستم که این هم بگذرد.
خدا نکنه اگه نیای زبونم لال مرده باشی امیداورم اگه یه زمانی دیگه نیای اینقدر سرت به زندگی و به شوهر جان آینده وبچه ها گرم باشه که ما رو یادت رفته باشه. امید واژه ای ایست بس زیبا .آدم با امید زندست. امید داشته باش . که خدا امیدوارها رو دوست داره. امیدوارم

امیدوارم...ممنونم نیما جان.

سیامک سالکی چهارشنبه 13 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 01:59 ق.ظ http://tighoabrisham.blogsky.com

سلام، خوبی؟

همه ی ماها از یه جایی زندگیمون میپیچه، عوض میشیم، تغییر میکنیم. از یه جایی راهمون از هم جدا میشه. تو همچین شرایطی بهتره نه خودتو آزار بدی نه طرف مقابل رو. پایان رابطه بهترین راهه، این مسئله برای منم پیش اومده و همین کارو کردم، راستش در بین تمام دوستان و آشنایان و نزدیکام، فقط منم که تا الان ذره ای رفتار و عقاید و دیدگاهها و به طور کلی ایدئولوژیم تغییر نکرده، ولی بقیه...

آخه کجا میخوای بری؟ از چی فرار میکنی؟
گرچه که میدونم چی میگی و چی میخوای و چه حسی داری ...

فعلا.

گاهی فک می کنم این عوض شدنا همیشه هم بد نیست...شاید از دید ما بد باشه...باعث دوری ما بشه...اما مطمئنن طرف این تغییر رو دوس داره...و هرکس باید زندگی کنه برای خودش...

نمی خوام فرار کنم می خوام برم جایی که شاید خیلی چیزا رو پیدا کنم...

[ بدون نام ] چهارشنبه 13 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:50 ق.ظ

salam.... shaiad manteghe to ba hameie mateghaie 2nia fargh dashte bashee....va ofoghe negahet ba hameie ofoghha....to hamishe az digaran shoroo mikonio hata ye lahze fek nemikoni harfaiee ro k be in rahati b zaboon miari shaiad dele ye 23te ghadimio beshkaneeeeeeeee.... bazam dast marizad....

من حرفام با تو نبود...اون شب خیلی ازت ناراحت شدم...چون توجه نکردی چقدر برای من بعضی چیزا مهمن...ولی این چیزایی که نوشتم راجع به خیلی از آدمای دور و برم بود...حالا بهت میگم که دقیقا با کی بودم...تو زندگیت از من جدا شده...دیگه خیلی وقته همو درک نمی کنیم...اینم یه امر عادیه...منم توقعی ندارم...وقتی هم اینو نوشتم خیلی ناراحت بودم...ببخش اگه ناراحتت کردم...به خدا این حرفا راجع به تو نبود...
می دونی که این روزا کلا دیوونه شدم.بازم ببخشید اگه ناراحتت کردم.
حالا امشب برم سی تی اسکن شاید واقعا مثل میچ شده باشم...
اما جدی میگم عزیزم با تو نبودم...اصن برای اینکه مطمئن شی...با اونی بودم که یه بار هم از دستشون خیلی عصبانی شده بودم...یادته؟

شازده چهارشنبه 13 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:07 ب.ظ http://motaleateman.persianblog.ir

:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد