خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

پنج شنبه ی سردرد...!

پنجشنبه ی ساکتی ست

          تنها عبور  ِ

          گاه گدار  خیال تو،

      …  از میان دقایق سردرد

 

 

 

میدانی پنجشنبه که میشود...دلم میگیرد...فردا جمعه است ...پس فردا شنبه...یکشنبه...دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...و دوباره و دوباره پنجشنبه...

 

ولی من فکر میکنم تو یک روزی می آیی که پنجشنبه نیست...پس پنجشنبه ها به چه درد می خورند؟...وقتی تو نباشی...

وقتی قرار نیست هیچ کدام از این پنج شنبه ها از آن ما باشد؟

 

دلم گرفته..."دل که داشته باشی میگیرد دیگر"...دلم گرفته...

نمی دانم چرا چند وقتیست که کاسه ی صبرم لبریز نمی شود...فکر می کنم کاسه ی صبرم سوراخ است!!

 

 

بر او ببخشایید بر او که گاه گاه

پیوند ِ دردناک ِ وجودش را

با آب های ِراکد

و حفره های ِخالی

از یاد می برد...

و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد...

 

بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست ِچشمانش

از تصور ِذرات ِنور می سوزند

و گیسوان ِبیهده اش

 نومیدوار از نفوذ ِنفس های ِعشق

می لرزند...

 

 

 

کاش این عاشقانه های آرام

تا ابد ادامه داشتند

کاش این روزهای شاد

تا ابد ادامه داشتند

کاش می فهمیدند...

کاش باور نمی کردم این همه مهربانی

روزی از صبر لبریز می شوند...

کاش باور نمی کردم

که تو این قدر تنها بودی

این قدر لبریز بودی

و من نفهمیدم

 

 

 


دلمان بیشتر از چند لحظه پیش گرفت...الان دقیقا 6 دقیقه از پنجشنبه گذشت...سردرد...

دلگیر نباشید

نیلوفر

 

نظرات 8 + ارسال نظر
Uncreated پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:29 ق.ظ http://thelightscream.blogspot.com/

بر او ببخشایید ...
بر او که ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد...

اگرچه منحنی آب بالش خوبیست برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست...

سیامک سالکی پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 03:22 ق.ظ http://tighoabrisham.blogsky.com

از زندان روز و شب شماری با اعداد بیا بیرون نیلو جان، شبها با هم مشترک اند، مثل و عین هم اند، این حس ماست که متغیره، فراز و فرود داره، گاهی میگره و گاهی ول میکنه...

فکر نکن با این حرفا دلم برات میسوزه و دست از سرت برمیدارما، اعتراف کن، مشکوک میزنی...

می فهمم...

میگم شما زیاد نوشته های منو جدی نگیرین...اون جوری دیگه مشکوک نیستم:دی:پی

... پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:54 ق.ظ

اگه نشستم و از عاشقی به روی من نیار
این از خودم بریدنو به پای بی کسیم بذار
حالا که پلک عاشقانه های ما نمی پره
سکوت کن ، سکوت کن ، سکوت خیلی بهتره

ممنون...ولی کاش اسمتون رو هم می نوشتین

بهاره پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 02:33 ب.ظ

ای نیلوفر جان!
امروز که 5شنبه واقعا بدی بود!!!!!!!!!!!
گلم یک کم از دریچه شادی به قضایا نگاه کن!
وقتی نوشته هاتو میخونم واقعا تحسینت میکنم ولی راستش یه جورایی دلم میگیره!

چرا بد بود؟!
چشم خانوم:)
مرسی شما لطف داری...سعی می کنم شاد تر بنویسم...اون شعرمو هم خوندی؟برای کسانی که فرفره ندارن؟

محمد مزده جمعه 15 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:24 ق.ظ http://foulex.blogsky.com

بیچاره پنج شنبه ها ...
:)
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ثانیه ها تسکینم ...

نه بیچاره نیستن...
خیلی از آدم ها هم عاشق پنج شنبه ها هستن...خیلیا آخه پنج شنبه ها میان!

بهاره جمعه 15 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 06:08 ب.ظ

اره خوندم گلم!زیبا بود!

مرسی بهاره جونم:)

محمود شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:55 ق.ظ http://my-idle-talks.blogspot.com/

شب دراز است و قلندر بیدار ! نه هر کس که سر بتراشد قلندری داند !

موفق باشید - محمود

الان این نه هر که سر بتراشد قلندری داند...چه ربطی داره؟!:)

دستفروش جمعه 4 دی‌ماه سال 1388 ساعت 02:30 ب.ظ http://www.dastforush.com

یه سری به فروشگاه من بزن
فروشگاه بازی و برنامه و فیلم سریال ، کتاب ، برنامه آموزشی همه چیز هست سر بزن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد