خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

سفر بدنبود...فقط جای خالی خاله بیداد می کرد...تمام درختای خونشون میوه داده بود...خرمالو و نارنج...نرگس هاشون دوباره گل داده بود...اما فقط خاله نبود...

خیلی کسایی رو که دوس داشتم دیدم...خیلی خوشحالم از این بابت...

مرسی از همه ی دوستای گلم که برام آرزوی سفر خوبی رو کرده بودن:)

قربون همتون:)

...........

اینم امروز نوشتم!

توی دنیای من جنگ شده!:)






این جنگ ،جنگ ِمن نبود واقعا!


                                                   نیلوفر.هشتم آذر. ساعت18:38

نظرات 13 + ارسال نظر
پوریا یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:10 ب.ظ http://mohebinemonji.blogfa.com

سلام
من یک دانشجو از قشر متوسط هستم که به لطف خدا و با کمک سی ان 3 دارم یک پول دار واقعی میشم. شما هم اگر علاقه مندید بدون هیچ سرمایه ای پول دار شوید، به وبلاگ من سری بزنید و روی لینک «ماهیانه 500 هزار تومان درآمد تضمینی داشته باشید» کلیک کنید و بقیه ی کارها رو خیلی راحت انجام بدید. مطمئن باشید ضرر نمی کنید

عارف یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:42 ب.ظ http://shabzakhmi.blogsky.com

خوش برگشتی
نگفته بودی که خالت...
این جای خالی رو که میگی میفهمم چیه خیلی حس بدیه

انگار بازم بیمار شدی

ممنونم
این اولین عیدی بود که براشون قربانی کردیم...

یعنی این شعرم هم خیلی بد بود؟یه کم واضح بنویس داداشی

محمود دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 04:05 ق.ظ http://my-idle-talks.blogspot.com/

نقش دیوار را ایفا میکنم در این پست .

یک شعر میگذارم برای اینکه ...

شد کوچه به کوچه جستوجو عاشق او
شد با شب و گریه روبرو عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد
من عاشق او بودم و او عاشق او

شاد باشی ‎- محمود

من خودم تو این شعر یه پا دیوارم!

ممنون...پایان حکایتت واقعا شنیدن داشت...زیبا بود

fares دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:29 ق.ظ

salam
Fek konam vaghty in sher ro mineweshti ya kheili moztareb budi ya fekret kheili mashghul bude ,, ama fek konam nazme hamishegie sherato nadasht
Movafagh bashi

سلام
آره نظم نداشت...شاید چون وقتی این رو می نوشتم یه تصویر ذهنی خیلی قدیمی داشتم که دیگه خیلی کم رنگ شده بود...
دوباره سعی می کنم ادیتش کنم...ممنون عزیزم

کیوان دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:11 ب.ظ http://redhell.blogfa.com

من به صورت یه داستان بهش نگاه کردم. قشنگ بود.

راست می گی. خیلی چیزا که ما توشونیم مال ما نیستند و خیلی چیزها که مال ماان رو نداریم.

خوش به حالت که حداقل توی رویات تونستی ....

آره شاید بهتر بود این نوشته یه داستان باشه...شاید بعدها به صورت داستان نوشتمش...

تو هم تو رویات می تونی صاحب همه چیز باشی...اییشالا تو واقعیت به چیزایی که می خوای هم می رسی...

علیرضا دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 04:49 ب.ظ

تو که باز اپیدی

:دی
الان این که گفتی یعنی چی؟!

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:14 ب.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

جنگ تحمیلی دیگه، ما هم به نوعی درگیریم..

:)
آره واقعا تحمیلیه...

علیرضا-نیما دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:21 ب.ظ http://www.nadem.ir

سلام
خوش برگشتی نیلو جان

همیشه وقتی پاراگراف پاراگراف می نویسی و رنگشم کمرنگ می کنی ، من خودمو آماده می کنم که یه شعر از اون شعرهای نابتو بخونم ! اما خدائیش دیگه اینجوری نزن تو برجکم! چون انتظارم یه شعر و یا شاید نثری روان بود اما خب خدا رو شکر که با دلنوشته ای روبرو شدم که دو سه بند آخرش رو خیلی زیبا تموم کردی...

درکم بهم میگه که درکش کردم و این بخاطر اینه که از دل بر آمده و هر آنچه...

راستی یه گرد و خاکی کردم ، بوق دستم گرفتم و میخوام از خیلی چیزهای ممنوعه بنویسم!

فقط بخاطر هنک موودی !!!

دوستدار شما دوستان
...

ممنونم

الان برجک یه عده رو من با این شعرم خاکشیر کردم:دی
کار هرکسی نیستا:دی


بیام ببینم ممنوعه هات چی ان...شما دوتا که ماشالا همیشه گرد وخاک می کنید:)

نفهمیدم این نیما بود یا علیرضا!:پی

همدم دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:36 ب.ظ http://nagu-eikash.blogfa.com

سفر بخیر
از دیدن عکسی که گذاشتی دل ادم میگیره ولی اینم یه واقعیت و جزیی از زندگی
راستش به درستی متوجه منظورت از متنت نشدم
در هر حال شادی مهمون دلت باشه

ممنونم:)
آره دلگیره...راستش یه شعر بود که همین الان بر داشتمش...این عکس و متن هم مربوط به همون بود:)

ممنونم...تو هم همین طور:)

fares سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:15 ق.ظ

dobare khasty sher benewisi kami etelaateto balatar bebar too padegan st 5 bidar mikonan na 7
Nemigi be rage gheirate man nezamia bar mikhore

آخه تو ایران نه اینکه سربازاش خیلی تنبلن ساعت 7 بیدار می شن!:دی
البته شخصیت این داستان تو جنگ ویتنام بوده!

ایشالا برای ادیتش مزاحمت می شم:)شاید خواستم یه داستانش کنم:)

سیامک سالکی سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:46 ق.ظ http://tighoabrisham.blogsky.com

سلام، خوبی؟
رسیدن به خیر.
ای داد بی داد دیر رسیدم، من شعر میخوااااااااااااااااام...

ایشالا ادیتش که کردم دوباره می ذارمش:)

علیرضا-نیما سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:01 ق.ظ http://www.nadem.ir

زیبا بود...
تلخ بود اما زیبا....
یادم هست که به انتخاب کلمات شاعر نباید توهین کرد... نمی گویم نظرم مخالف نظرت هست... نمی گویم کاش اینجوری می گفتی... چون می فهمم ناراحتت کننده است این حرف حتی از طرف نزدیکان چه برسه به من
اما اگر این شعر من بود که محاله من همچین شعر زیبایی بتونم بگم این فکر رو می گفتم:
باور نکن که جنگ جنگ تو نیست... همه ی ما محکومیم به جنگیدن ... یا باید تا ابد در سلول انفرادی باشیم که آنموقع هم از دست دادیمش یا باید بجنگیم که باز برد ما درصد کمی دارد....
اینو خوندم یاد دیوانه ای از قفس پرید معتمدی افتادم ... یاد باران روی صورت پرستویی ... راستی یاد محیا اکبر خواجویی هم افتادم ... یاد دیالوگ پیرمرد روستایی غسال... یاد چهره ی شهاب وقتی روی تخت حیاط خانه محیا نشسته بود و از لبش خون می چکید
بگذریم.... خاطرات تنها همسفران زندگی منند تلخ یا شیرین شاید مهم نیست
کجاست جرأت یک جمله ی سوالی تند
حروف بی حرکت در دهانمان ساکت
کجاست جرأت عصیانتان؟ کجاست فروغ
پکی زدند به سیگار، شاعران ساکت

دوستدار شما دوستان

می فهمم چی می گی...اما خودت هم حتما می دونی که گاهی برداشتی که داری با برداشت خواننده ها خیلی فرق داره...ولی خب این شعر رو چون تصویرش تو ذهنم دیگه خیلی قدیمی شده بود شاید خراب کردم...امیدوارم دوباره بتونم اون حس رو به یاد بیارم...و خوب ادیتش کنم:)

وااای من خیلی دوس دارم محیا رو ببینم...حتما همین هفته می گیرمش:)

بازم برای شعر ممنون:)

محمد مزده چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:47 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

من این شعر رو دوست داشتم !

خوشحالم لااقل یکی دوسش داشته:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد