خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

تنها صداست که می ماند!





بهت گفته بودم؛صدات منو دلگیر می کنه...

حالا من با این دل گرفته که صدات رو کم داره،چه کنم؟






پ.ن

شعر پست قبلی رو خیلی دوس داشتم خودم...ولی می دونم که خیلی ضعیف بود...برای همین فعلا برش داشتم شاید بتونم ادیتش کنم...اگر روزی حالم مساعد بود...


پ.ن

چند وقته حالم خوب نیست..نمی دونم چم شده!یعنی خوبم ها!ولی خوب نیستم!

نظرات 9 + ارسال نظر
داستان‌گو سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:12 ق.ظ http://dastangooo.blogsky.com/

زیرعنوان اسم بلاگ‌ت حرف ندارد/ هیجانی دارد/ پست آخرتان هم تاثیرگذار است/.

ممنونم:)
به نظر من هم هیجانی دارد:بیا و ناگهان دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان!

ممنونم باز هم

گلی سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:18 ق.ظ http://dir.blogsy.com

خب بهش تلفن بزن تا دلگیر تر بشی بعد خداحافظی کن تا دوباه دلگیر تر بشی بعد اینقدر ادامه بده تا...

تا این قدر دلت بگیره که خفه بشی:پی
گاهی بعضی دلگیری ها با تلفن حل نمی شوند...حتی اگر دلگیر ِصدای کسی باشیم!

سیامک سالکی سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:48 ق.ظ http://tighoabrisham.blogsky.com

قشنگ بود.
این روزها هم میگذره ...

ممنون.
امیدوارم

علیرضا-نیما سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:09 ق.ظ http://www.nadem.ir

سلام
زود ناامید می شی؟!! چرا؟!!
شعر رو بزار می خوام بخونم دوباره هر وقت ادیتت تموم شد اصلاح شدش رو هم بزار
راستش رو بخوای نمی خواستم به این پستت نظر بدم چون کاملا خصوصی بود... اما دل منم گرفته... مطمئنا علتش با دلیل تو متفاوت هستش اما... خوب دله دیگه کاش نبود... کاش یه دکتر پیدا می شد می گفت اونایی که قلب نمی خوان بیان یه قلب مصنوعی بی احساس بهشون بدم.... من اولین نفر بودم که این کارو می کردم.. البته.... البته شاید هم نه!!!

آتش زدم نام و نشان و اعتبارم را
گفتم نمی دانی تو نام مستعارم را
کارت شناسائی جعلی و بلیط ام را
برداشتم، بستم شبانه کوله بارم را
غافل از اینکه ردّ پایم در هوا جاریست
از باد خواهی چید ذرّات غبارم را
غافل از اینکه این توئی در پلک سوزنبان
در پیچ تندی می کشی در مه قطارم را
پیچیده ای بر درّه ها، پلها و تونلها
هر جا بخواهی می زنی راه فرارم را
داری به سمت کافه متروک بین راه
بر شانه هایت می بری سنگ مزارم را
راه گریزی نیست از تو، خوب می دانم-
نشکفته پرپر می کنی آخر بهارم را
من یک پلنگ نیمه جان، تو می کشی هر صبح-
در عمق جنگلهای برفی انتظارم را

نه نا امید نشدم...فقط فکر می کنم کمی عجله کرده که اونم به دلایلی بود!


دل که داشته باشی می گیرد دیگر...


ممنون خیلی این شعر قشنگ بود خیلی...

Uncreated سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:22 ق.ظ

شاید بهتر باشه آدما گاهی هرگز صدای همو نشنون.

شاید بهتر باشه...نمی دونم!

فاطمه سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:29 ق.ظ

راستی منو باید ببخشی که واسه پست قبلیت نظر ندادم
فکر میکنم بدونم واسه چی عجله کردی
ممنونتم،خوندمش،و واقعن خیلی خوب بود
شعر باید خودش بیاد،شعری که ادیت بشه دیگه اون حسو ممکنه نداشته باشه
و همون قبلی خیلی عالی تره قطعن
ولی اون موقع که من اون خوندم مثل بت شده بودم
اوضاعمو دیده بودی که!
نتونستم نظر بذارم و نظراتی که واسه پست های خودم بود رو جواب ندادم
گفتم حرف بزنی میخونم...
حتمن توهم دلیل داشتی برای خودت
به هر حال هم ممنونتم هم شرمنده...

اگه قابل بدونی دوستت فاطمه

نه عزیزم خواهش می کنم...
نیازی به بخشش نیست.خیلی خوشحالم که بالاخره همه چیز خوب شد..و حالت فکر می کنم از اونی که بود بهتر شده:)

من شرمنده ام که برای اون پست هات نظر نذاشتم...امیدوارم اون شعر با همه ی نقص هایی که داشت تونسته باشه منظورم رو بگه...

:):*

محمود سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:04 ب.ظ http://my-idle-talks.blogspot.com/

یه چیزی میخواستم بگم ولی کامنت ها رو که خوندم پی خیال شدم و سعی کردم که به پروانه های قشنگت توجه کنم و یکم سر به سر مموش بزارم ... در بلاگ خودم اشاره میکنم ...

خوبه خوب باشید ‎- محمود

بی صبرانه منتظرم ببینم چی می خواستی بگی:)

فاطمه سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:13 ب.ظ

منتظر بخششت[جواب نظر آخرم]هستم

قربونت عزیزم من کی باشم که بخوام ببخشم:)

محمد مزده چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:50 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

نمی دونم چرا همه ی صدا ها همیشه تو کله ی من می مونه :)
...
ضعیف یعنی دوست داشتنی ؟

تو کله ی منم...!

خوب هرکسی تعبیر خاصی ازش داره...برای من آره یعنی دوست داشتنی:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد