خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

روز جهانی امروز!




به مناسبت روز جهانی امروز...تقدیم به هرکسی که اول بخواند!

 

 

بذار فک کنم این همه روزهایی که تنها بودم و بودی با هم بودیم...


بذار فک کنم این همه روزهایی که سعی می کنم کم نیارم...که سعی می کنم فکر کنم من مرد ِخونه ام!...که سعی می کنم فکر کنم  به هیچ کسی نیاز ندارم...همه ی این روزها ؛ من یه دختر بچه ی 14 ساله بودم...که برای اولین بار گفتن خودت می تونی تنها بری کلاس زبان،بذار فک کنم تنها مشکلم  این بود که از تنها رفتن می ترسیدم...نمی دونم این دختر 14 ساله دیگه کی قراره به تنها قدم برداشتن، به تنها رفتن...به تنها اومدن...حتی به تنها فک کردن،عادت کنه!ولی مطمئنم عادت می کنه!


بذار فک کنم هنوز هم تو راه ِرسیدن به کلاسمم!


بذار فک کنم که چند روزه که فقط پام خواب رفته، برای همین نمی تونم ادامه بدم،وگرنه مشکل دیگه ای نیست!


بذار خودم رو گول بزنم!


بذار فک کنم اولین روزی که رفتم مدرسه گم شدم...و دیگه هیچ کس منو پیدا نکرد...


بذار فک کنم من هم مثل همون دختره ی تو داستانم ؛که مامانش 30 سال پیش قرار بوده که بیاد دم در مدرسه دنبالش...اما نیومده...و هنوز منتظره مامانشه...بذار هنوزم سر کوچه رو نگاه کنم با این امید که ماشین بعدی که میاد مامانمه...


بذار وقتی که می بینم  یه دوست که خیلی بهش اعتماد داشتم نامردی کرده ،سعی کنم بغضم رو قورت بدم....و وانمود کنم که هیچی نشده،طوری برخورد کنم که  اصلا برام مهم نبوده.و به صحبتم ادامه بدم.


بذار این قدر وقتی میرم با مامانم بیرون غر بزنم،که حالم از خودم به هم بخوره!


بذار اون قدر مرد ِاین زندگی ِلعنتی شده باشم که وقتی کسی چیزی می گه یا ازم ایراد می گیره دوس داشته باشم جمجمه اش  رو خورد کنم!


بذار دوباره وقتی که بابا میاد،اون قدر عصبی باشم ،تا نفهمه که چقدر هنوز بچه ام و چقدر دلتنگ و چقدر کم حوصله شدم!


بذار منطقی نباشم!بذار منطقی نباشم!بذار فکر کنم  که همه ی اطرافیانم دارن اشتباه می کنن!بذار اشتباه کنم!


بذار برم!


بذار وقتی دفتر خاطرات سالهای دبستانم رو می خونم اون قدر سنگدل شده باشم که اصلا گریه نکنم!


بذار وقتی که یه دوست قدیمی میاد بهم می گه :خیلی عوض شدی تو این 2 سال..چقدر سنگدل و بی احساس شدی فقط بهش نگاه کنم و فکر کنم احساس به چه دردی می خوره؟!


بذار این قدر محکم شده باشم که دیگه هیچ شعر عاشقانه ای ننویسم!

 





اما من می دونم که تو نمی ذاری...

 

 




پ.ن

به خواستگاریت که بیایم

پیراهنی گل  گلی می پوشم

تا کسی نفهمد هنوز زمستان است!!






نظرات 7 + ارسال نظر
[ بدون نام ] سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:40 ب.ظ http://www.cope13.blogsky.com

سلام
من مینویسم

از قطار زندگی و کوپه شماره 13

منم می نویسم!
تو می نویسی!
او می نویسد!

ما می نویسیم!
شما می نویسید!
آنها می نویسند!
!!!

فاطمه سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:34 ب.ظ

بذار...بذار...بذار...
میدونی نیلوفر،آدمای دوروبرم خیلی وقته گذاشتن... اما بی فایده بوده!
میدونم که دارم خودمو و اونارو گول میزنن...
چه احمقانه...
من محکم نیستم،با یه نسیمی دوباره می لرزم...میریزم...می پاشم...له میشم...
کاش کسی نذاره نیلو،اگه کسی هست که نمیذاره خودتو گول بزنی پس خوشا به حالت...

میشه محکم بود عزیزم...فقط باید به خودت تکیه کنی...

تو هم مگه قرار نشد فقط مال خودت و خودت و خودت باشی...پس خودت دست به کار شو و نذار...

fares سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:11 ب.ظ

bayad uni bud ke delet mikhad
Bayad uni bud ke zate adami hast
Albate ba kami aghelane budan
Dust nadaram kesi to raftaresh lajbazi dashte bashe

فکر می کنم من الان خیلی خیلی لج باز شده باشم:(

محمود سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:49 ب.ظ http://my-idle-talks.blogspot.com/


بذار وقتی دفتر خاطرات سالهای دبستانم رو می خونم اون قدر سنگدل شده باشم که اصلا گریه نکنم!

مبارکه کلک ! اینو رو نکرده بودی ... مشکوک شدی باز ...

نمیزاریم ‎- محمود

ای منحرف:))من که نمی فهمم منظورتو!!

ممنون که نمی ذارین:)

نقاب سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:03 ب.ظ http://negha.blogsky.com/

بــــــــــــــــــــــــــــذار وقتی دوباره مطالب وبلاگت رو می خونم>>> نگم عالی بود!!!!

اهان یادم افتاد جوانان امروزی(البته خودم هم جونم ها) وقتی میگن عالیه...واژه پر معنی دیگری به نام """ترکوندی"" را استفاده می کنن..

نیلوفر جان ترکوندی

ممنونم صابر حان:)

علیرضا-نیما چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:25 ق.ظ http://www.nadem.ir

دستش درد نکنه که نمی ذاره
نیلوفر جان هنوز زمستان هست... همه فهمیدن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

دستش درد نکنه!:)

نیما و علیرضای عزیز...دنیا به این سیاهی که فکر می کنین نیست...به خدا توش روشنی هست هنوزم...

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` جمعه 13 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:38 ب.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

بذار ببینم....!!!

پ.ن1: از کی تاحالا دخترا میرن خواستگاری پسرا؟! (وا!)
پ.ن2: حالا گیرم از قول پسره نوشتی، مَرد هم مگه لباس گل گلی تنش میکنه! (بلا به دور!)
پ.ن3: .. چی بگم والا! مبارکه...

خب...
ج.پ.ن.1:میگن آخرالزمون شده همسنه دیگه:دی والا این روزا که این یکی مورد زیاد شده:) ما هم مثه بقیه:) خیلی هم دلشون بخواد!:پی

ج.پ.ن.2:والا به نظر من که اشکالی نداره....میگیم طرف از بس هاشق بوده مستقیم از ناف ِ هاوایی اومده:پی

ج.پ.م.3: هنوز که نه به داره نه به باره:پی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد