خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

&&&




و میدانم که “عشق “‌ ،‌  صدای قهقهه ی  دو جوان خندان

یا انگشتان حلقه  شده ی  دو  فارغ از عالم ِ‌ قدم زنان در کوچه های باران زده نیست ..  نیست

که از خود گذشتنی ست همچون تجربه ی ” مرگ “  .

 

سهم من از همه ی کسانی که دوست دارم همین است...سهمم همین چند سالیست که می گذرد...خودم خوب می دانم...فقط وقتی همه چیز تمام شد...و مرگ نام مرا پرسید قول بده برای یک بار هم که شده آنقدر به من نزدیک شوی تا در گوشــم بگویی:همین زندگی نیز زیبا بود...و من قول می دهم که باور کنم...




Niloo



پ.ن

دارم برای فردا یه پست می نویسم...شاید نوشته ی خوبی از آب در اومد

مسنجرم قطعه!شما چطور؟!اعصابم خط خطی شد!

نظرات 13 + ارسال نظر
فارeس یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:32 ب.ظ http://my-memories.blogsky.com

سلام
خیلی زیبا بود پستت .. خوشم اومد
لینک هات هم جالب بودن .. به گفته ی علیرضا انتخابت فوق العاده بود
به یاد دوستان قدیمی ـ فارeس

ممنون عزیزم

Uncreated یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ب.ظ

من عشق را سرودی کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پُرتپش‌تر از دل ِ دریا
من موج را سرودی کردم
پُرطبل‌تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم...
----------------------
من دیگر دنبال سهم خودم میان آدمهای دیگر نمیگردم!
سهم من،منم.

تولدت داره میاد! از مرگ ننویس
ببین اصلنم این متنت به موزیک بلاگت نمیاد!:دی

آره این متنم به موزیکم نمیاد:(
کلا خیلی خوشحال بودم که داره تولدم میشه...اما الان زیاد نه!

نقاب یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:44 ب.ظ http://negha.blogsky.com/

نیلوفر جان... این متن شما هم بسیار زیبا بود.

همین زندگی نیز زیبا بود..... چقدر دوست دارم این واژه پر امید را

دقیقا من هم نسبت به این جمله همین حس رو دارم...امید:)

فرنوش یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:19 ب.ظ http://ecstasy.blogsky.com

وای دیوونه ی این اهنگ بلاگتم الان قلبم همچین مثل تولمبه داره میزنه
و متنت هم عالی بود ولی غم انگیز بود
ولی خوب راسته

:)
آخی:)

ممنونم عزیزم

مهیار رشیدیان یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:27 ب.ظ http://www.tahzir.blogfa.com

سلام . من از آشنایی با شما احساس خوبی دارم . امیدوارم حین خواندن این ابراز احساسات ُ شما احساس ناخوشایندی نداشته باشید.منتظر خواندن نظرهایتان هستم .به امید دیدار نام و کلماتتان

سلام.
من قبلا تو وب گردی هام با نوشته های شما آشنا شدم...حتی بعضی هاشون رو خیلی دوس داشتم...:)
حتما بهتون سر میزنم...برای من باعث افتخاره...:)

محمد مزده یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:51 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

یاسر عرفات ، فیدر کاسترو ، بروسلی ،چارلی چاپلین ،بین کیلینتون ،پله ، مایکل جردن ، ژولیوس سزار بن لادن ، پدر خوانده ، صدام ،هیتلر ،کوفی عنان ،انیشتین ،چارز داروین ،ماهتما گاندی ،چنگیز خان ،تیمور ،مادر ترزا ،آریل شارون و من تولد شما رو صمیمانه تبریک میگیم :دی
بهترین ها رو براتون آرزو می کنم و دعا می کنم تو زندگی به هر چی که می خواهید برسید :)

از همه ی بزرگان دنیا مخصوصا شما تشکر می کنم:)

راستی امشب ساعت 12:30 به بعد یه پست میذارم به منابست تولدم:دی
حتما بخونینش!

محمد مزده یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:13 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

حتما می خونم :)
تو تهران آب و برق هم قطع کردن خاک بر سر ها :دی

واقعا!!!
خاک!
دیگه واقعا شورش رو درآوردن!
ماهم عجب روزی متولد شدیما!!!

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:45 ب.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

تولدت مبارک نیلو جان ، به امید سالهایی بسیار بهتر و خاطره انگیزتر و شیرین تر و... موفقیت روز افزون در تمام عرصه های زندگی

مؤید و پیروز باشی


مرسی عزیز دلم:):*
آقا بیاین هنوز پست تولدم رو نزدما!امشب ساعت 12:30 به بعد!!!
پست بعدیه:پی

ممنونم...برای این همه آرزوی خوب....
مرسی
:*:*

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:47 ب.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

همیشه سبــــــــــــــــــــــــــــز باشی

ممنون
تو هم:)

علیرضا-نیما دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:18 ق.ظ http://nadem.ir

سلام
جات خالی دیشب رفته بودم کویر
زیر بارون انقدر داد و بیداد کردم که صدام گرفت
زیر بارون انقدر نشستم که سرما خوردم
زیر بارون انقدر .... انقدر شب قشنگه که تا نبینی باورت نمی شه....
راستی میگن یه رسم تویه سرخپوستا هست که اگر کسی داره می میره می رن تویه کویر عین گرگ زوزه می کشن تا مرگش عقب بیوفته.... دیشب برای خودم اصلا زوزه نکشیدم ... اما قول می دم امشب برای ستاره ها زوزه بکشم....

سرم درد می کنه، انقدر چیزای زیادی داشتم برای نوشتن اما هیچ کدوم یادم نمیاد... ببخش

شب های کویر رو خیلی دوس دارم...خوشحالم که کارای رو کردی که آرومت کنه...
اگه تو برای ستاره ها زوزه بکشی مطمئن باش اونها هم برای تو زوزه می کشن;)

خواهش میکنم...موفق باشی

مهرناز دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:10 ب.ظ

آمدم عرض ارادت کنم فقط ‌!‌
رقت احساساتیو که هنوز تو نوشته هات ملموسه دوس دارم . . با اینکه خودت حس می کنی خشن شدی هنوز لطیف لطیفی ...
آبجیتم سلام مخصوص برسون

ارادت از ماست:)
امیدوارم همین طور باشه که تو میگی...

رو چشمم!آبجیمم سلام میرسونه!مخصوص!:)

مهرناز دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:22 ب.ظ

ای کاش حس و حال داشتم میشستم همه ی پستاتو می خوندم .. یه حس خوب آشنایی داره از روزایی که هنوز عواطف آدم رقیق رقیق ..
حیف که پیر شدم نمی کشم ! کاش زودتر با این خونه مجازیت آشنا شده بوم

حالا وقت زیاده:)

نه بابا پیر چرا؟خانوم دکتر به این جوونی و خوشگلی:پی

امیدوارم از پست های دیگه ام هم خوشت بیاد

nlfr دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 04:52 ب.ظ

niluuuuuuuuuuuuuuuuuuuu!!!!!!!!!!in khunat kheilyyyyyyyyyyyyyyyy naze....
dusesh daram ziad :)
che khube esme manam nilue...
:)

سلام:)
مرسی عزیزم:)

آره خیلی خوبه:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد