خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

بیست سالگی!



قسمت هایی از شعر های ِاین نوشته از نیما یوشیج و محمدرضا عبدالملکیان است.(با دخل و تصرف)

لطفا به رنگ ها توجه کنید...زیاد!

نمی دونم درباره اش چی بگم...اما جمله جمله اش رو از ته دل نوشتم...

 

 

من آبی و خاکستریم!

 شانزدهم آذرماه 1388

ساعت سی دقیقه ی بامداد!

چشم هایت را ببند

لب بر  این دریچه ی کوچک بگذار

و تنها نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش لعنتی!

نفس بکش !

نفس...!

دکتر سرش را تکان می دهد

پرستار سرش را تکان می دهد

دکتر عرقش را پاک می کند

و کوه های سبز

بر صفحه ی مانیتور

کویر می شوند

 

و دره ها کویر که شدند...

من آبی و خاکستری می شوم...بیشتر خاکستری...

حتی هنوز نفس نفس می زنم...

 

نیلوفر ِ آبی:حالا دیگه  من هم با تو موافقم...در امتحان بعدی ورقه هایمان را سفید می دهیم...

نیلوفر ِخاکستری:ولی من فکر می کنم دیگر امتحانی در کار نیست...

_ولی  دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

_من که خیلی وقت است پیر شده ام...

_نیلوفر، دنیای ما کوچک تر از آن بود که فکر می کردیم...مخصوصا در این روز های آخر...

_اما هرچه هست دنیای ماست...هرچقدر کوچک...

_اما من امروز فهمیدم چقدر زود تمام شدیم...فهمیدم هرچقدر هم که سعی کنیم محکم باشیم...بعضی وقت های خاص نمی توانیم جلوی اشک هایمان را بگیریم...

_اشک هایم را دوست دارم...هرچقدر هم که ناگهانی باشند...هرچقدر هم که پیر و خسته باشم از این زندگی...هرچقدر هم که سعی کنم محکم باشم ولی نتوانم...

_وقت آن شده نیلوفر ،که بدانی این روزها همان قدر که فکر می کردی عجیب بودند...حتی بیشتر!

_حتی خیلی بیشتر!

حالا قبول می کنی...جاده ها به جایی نمی رسند؟...این بار از مسیر رودخانه برویم...؟_

_من جاده های رفته را ترجیح می دهم با همه ی فراز و نشیب هایش ...با اینکه می دانم بن بست ترین جاده های جهانند...با اینکه می دانم برگشتی ندارند...

_اما حیف نیلوفر...حیف که تو به جاده های تازه عادت نمی کنی...حیف که عادت نمی کنی...حیف که به همین زندگی دل بستی...حیف که باور نمی کنی جاده های رفته به جایی نمی رسند...حیف که به انسان های تازه نه عادت می کنی و نه اعتماد...حیف نیلوفر...

واقعا حیف...._

چه ناگهان ِقشنگی

و ناگهان دیدم

که شکل کودکیم سرکشید از بن کوه

و شکل کودکیم روی شاخه های بلوط

و شکل کودکیم روی شانه های پدر

و شکل کودکیم عطر تازه ی شبدر

و گوسفندی بود

برای آنکه نوازش کند نگاهم را

و گیوه ای رنگین

برای آنکه دلم را به جستجو ببرد

 

نگاه کردم و دیدم چقدر تـنها بود

و شکل کودکیم روی بام ِتابستان

تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت

و مادرم هر صبح

مواظب من و خواب ستاره هایم بود

خروس ِصبح نمی دانست

همیشه سرزده می خواند

و هیچ فکر نمی کرد

که شکل ِکودکی ِمن دوچرخه ای کم داشت...

 

_حالا که این طور است می خواهم  دوباره پرده ها را  بکشم ،بی حوصله ی هیچکس، به گوشه ای بروم

سر بر زانو بگذارم و

فکر کنم

به روزی که نخواهد آمد...

 

_نه این طور نباش...حتی روزهای نیامده را دوست داشته باش...

عشق ِمن!...روزهای سرسبز را...تو فقط میدانی...می دانی چه در سینه دارم...فقط تو میدانی... ببین :

موسم ِنیلوفران در پشت ِدر مانده است

موسم ِنیلوفران٬یعنی که باران هست

                                   یعنی یک نفر آبی است

موسم ِنیلوفران یعنی

                        یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

_ولی نیلوفر...

جای ِمن خالی ست

جای ِمن در عشق

جای ِمن در لحظه های بی دریغ ِاولین دیدار

جای ِمن در شوق ِتابستانی ِآن چشم

جای ِمن در طعم ِلبخندی که از دریا سخن می گفت

جای ِمن در گرمی ِدستی که با خورشید نسبت داشت

جای ِمن خالی ست...

 

_خواهش می کنم نیلوفر بس کن...فقط ...بخواب...دیگه چیزی نگو...خواهش می کنم...

سرت رو روی شونه ام بذار...چشمات رو ببند...

 

_این بار هم باشه...این بار هم ...باشه...

فقط اگر در کرانه ی کارون شاعری را دیدی

که در جست و جوی هفده سالگیش بود

بیدارم کن!

_   ...

  قول می دم بیدارت کنم...مثل ِهمیشه...

               بخواب...

                         لالا لالا...گل ِ نازم... لالا لالا

لالا لالا لالایی کن نگات اینجا باهامه
لالا لالا لالایی کن سرت رو شونه هامه

                    لالا لالا ...گل نازم لالایی

                                 تو هستی محرم ِرازم... لالایی

لالا لالا لالایی کن نگات اینجا باهامه

لالا لالا لالایی کن سرت رو شونه هامه...

...

...

... ... ... ... ... ... ...

...

..

نیلوفر...قرار نشد گریه باشه ها...من زیاد تو اون دنیا نمی مونم...تا تو از خواب بیدار بشی برگشتم...زودتر از اونی که فکرشو کنی...می شود برگشت...اشتیاق چشم هایم را تماشا کن...

.

.

.

فقط بگو وقتی برگشتم کجا پیدات کنم؟

نیلوفر؟

خوابـِت برد؟

بخواب..لا لا لا...می دونستی وقتی می خوابی بیشتر دوسـِت دارم...همیشه بخواب...می دونم تو از مرزها بدت میاد ...اما حیف که مرز ها تمام نمی شوند...

 

نفس!

 نفس!

نفس!

نفس بکش!

نفس بکش!

کوه های مانیتور دوباره سرسبز می شوند

پرستار لبخندی میزند:دکتر برگشت...برگشت...

دکتر زیر لب: خدایا شکرت...

و

من دوباره به این زندگی بر می گردم...

 

 

اما چیزی بر شانه ام سنگینی می کند...

 

 

تولدم مبارک!


به روایتی بیست ساله شدیم!

 

 

 

 

 


نظرات 24 + ارسال نظر
خانم بزرگ دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:51 ق.ظ http://www.majera.blogsky.com

تولدت مبارک نیلوفر خانوم من اسم نیلوفر رو خیلی دوست دارم نیلوفر مقاومه تو مرداب گل می ده

ممنونم...لطف دارین

فاطمه دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:11 ق.ظ

این افتخار رو به من میدین دوشیزه ی جوان که اولین نفری باشم که بهتون تبریک میگم؟!
و تو دوباره به آغوش زمین برمی گردی... مثل باران... شاید پیغامی از جانب خدا داری!
راستی آن فرشته را یادت هست؟!
چک چک چک چک... حتم دارم وقتی آمدی باران آمد...چه اقبالی...
------------------------
فکرم اصن رفت یه جاهای دیگه... خدا کنه اولین نفر باشم دوشیزه ی جوان:)
توللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللدت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک...:*
هرچی آرزوی خوبه ماله تو دوست جونم...
کلی حس خوب از آن تو...
:*:*:*

بله جنتلمن عزیز...برای من باعث افتخاره که شما بهم تبریک بگید:)
مرسی عزیزم...مرسی...:*:*

فرنوش دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:15 ق.ظ http://www.ecstasy.blogsky.com/

مبارکه عزیزم ۲۰ سالگی هیچ فرقی با گذشته نمی کنه.
تو از همه نزدیک تر گفتب سنم رو

آره می دونم;)

چه خوب:)
حالا چند سالته؟:)

مهدی دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:36 ق.ظ http://armageddon.blogsky.com

سلام دوست عزیز
جدای اشعاری کهنوشتی عکسی که گذاشتی به شدت زیباست

ممنونم :)

نقاب دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:37 ق.ظ http://negha.blogsky.com/

سلام نیلوفر جان...چند شمع دیگر روی کیک تولدت بگذار ..تا یکسال دیگر با یک فوت بر فنا نرود

دخل و تصرف خوبی دارید.... ما هم دخل و تصرف کرده و جشن 90 سالگیتون رو تبریــــــــــــــــــــــــــــک عرض می نماییم.

فعلا که کیکی در کار نیست...اما چشم....

ممنونم:)
دخل و تصرف شما هم به دل نشست...:)

سیامک سالکی دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:57 ق.ظ http://tighoabrisham.blogsky.com

سلام، خوبی؟

اگر در کرانه ی کارون شاعری را دیدی که در جست و جوی هفده سالگیش بود، بیدارم کن...

عالی بود، عالی عالی عالی...
همیشه وقتی تولد یک نفر از راه میرسه باید بهش هدیه داد، جالبه که تو روز تولدت بهمون هدیه دادی. نمیدونم چه هدیه ای بهت بدم که اگر بهتر از هدیه ی تو نباشه لااقل بتونه لطفت رو جبران کنه، اما یادداشتت انقدر قشنگ و تاثیرگذاره که هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز:
تولدت مبارک نیلو جان، بیست سالگی مبارک، وارد سومین دهه ی زندگیت شدی، برات بهترینها رو آرزو میکنم.

ممنونم:)
خوشحلم که امروز تونستم بهتون چیزی رو بدم که ازش وشتون بیاد...منم دوس داشتم برای اولین بار به خودم هدیه بدم...:)

امیدوارم این دهه هیجان انگیز ترین دهه ی زندگیم باشه:)

[ بدون نام ] دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 03:09 ق.ظ

آسانترین روش کسب درآمد برای اولین بار (فقط با 5000 تومان)
برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت مراجعه کنید

وبلاگ جالبی دارید من مایلم با شما تبادل لینک کنم اگر شما موافقید من را با نام "آسانترین روش کسب درآمد برای اولین بار (فقط با 5000 تومان)"سپس به من اطلاع دهید
http://clickboss.sub.ir

محمود دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 03:56 ق.ظ http://my-idle-talks.blogspot.com/

دکتر سرش را تکان می دهد

پرستار سرش را تکان می دهد

دکتر عرقش را پاک می کند

و کوه های سبز

بر صفحه ی مانیتور

کویر می شوند.

میدونی چیه خاکستری ها و سبز هایش قشنگ تر از آبی هایش بود ... نمیدانم ولی از آنهایی بود که نمیشد چیزی در باره اش گفت خیلی خوب و بجا و ... همه چی بود ...
دسته کمی از داستان کوتاه و زیبایی نداشت ...

تولدت هم مبارک ... کوچولویی که :پی

نفس کش باشید ‎- محمود

منم همین نظر رو دارم...
آخه آبی ها نیلوفری بود که خیلی منطقی و لجباز بود...
ممنونم

آره بابا...تازه مامانم میگه نوزده سالته!:پی

عارف دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:39 ق.ظ http://shabzakhmi.blogsky.com

سلام نیلوفر جان
تولدت مبارک هزار بار
ایشالا هرچی که از خدا می خوای بهت هر چه زود تر بده
ایشالا زنده باشی ۱۰۰۰ سال
کلی آرزوی خوب برات دارم


اما برسیم به این نوشته:
مثل همیشه زیبا ولی غمش زیاد بود .... خیلی ..... مثل همیشه
مثلا امروز تولدت این چه حالیه تو داری؟
تو هر چی که بخوای میتونی داشته باشی ..... هر چی
فقط باید واقعا اون چیز رو بخوای و فقط روی اون تمرکز کنی
تو مرکز جهان خودتی
همه برای تو کار می کنن


بازم تولدت مبارک
زنده باشی ۱۰۰۰ سال

ممنون داداشی
ممنون برای این همه آرزوی خوب...

خب دیگه خاصیت نوشته هام اینه که غمگین باشن...
دیگه دیوونه ام دیگه!به قول خودت بیمار!

ممونم...بازم ممنون

علیرضا-نیما دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:51 ق.ظ http://nadem.ir

سلام
موندم حیرون تو چرا کارگردان نشدی... یا نمایشنامه نویس...
خیلی خوب بود... نگاهت را که در ناگهان زندگی نوازش کنی می بینی حیف است اگر به جاده های تازه عادت نکنی... حیف است جای خالی ها را با سه نقطه قطار کنی و شوق تبسم خورشید، طعم گس دریا و برگشتن به زندگی بی مرز روی شانه هایت سنگینی نکند... حیف است...
روایت ها همیشه عین معلول ها و علتها نیستند اما به نظر من باید خودت مواظب خودت و خوابهایت باشی... مواظب کودکیت مواظب دلت....
***

آن سوی هر چه حرف و حدیثِ امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانیم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شویم
می‌توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده‌ئی از غربتِ گریه را بیاد آورم.
من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه …
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زیر لب … چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

پ.ن1: نمی دونم چرا شعر تکراری نوشتم
پ.ن2: فکر نمی کنم مرموزانه نوشته باشم... 2 جا شاید به فکر انداخته تو رو... اولیش که حذف بود که اونم دلیل دونستن روز تولدت بود... (یکم فکر کنی می فهمی من از کجا باید روز تولدت رو یادم باشه!!... جمع چندین نفره... دوستای خوب و خوبان دوست... یادته؟)
دومیش هم نیاز به فکر نداره... سوالی بود مگه نه؟

پ.ن آخر: سکوت کن ... سکوت کن... سکوت حرف آخره

منم موندم حیرون که این کامنت شما چقدر بلنده:)

مرسی برای این شعر قشنگ
خوشحالم که نوشته ام رو دوس داشتی:)

آره گاهی دلم خیلی برای پی یو تنگ میشه...راستش بیشتر از این ناراحتم که اون همه نوشته هایی که برای جمع کردنشون کلی زحمت کشیده بودیم رو دیگه ندارم...

و اون شعری رو که نیما دکلمه کرده بود...

ممنون بازم از هردوتاتون

ملیحه دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:48 ب.ظ http://www.malireza.blogfa.com

تولدت مبارک
من اولین نفرم که اینجا می تبریکم!!!!!

نه زیاد خوشحال نباش:دی
الان نظراتم رو تایید کردم...شما رفتین سایت؟!!
خب میومدین اینجا!!!مگه نمی خواستین برین خونه؟!!!!!

ملیحه و فهیمه!!! دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:57 ب.ظ http://www.malireza.blogfa.com

تولد تولد تولد تولدت مبارک...
دس...دس..دس... شله شله...
حالا بیا وسط...

خب بسه دیگه!۱
حالا بیا شمع هارو فوت کن...

خوشحال نشو کادو نداشت
سور تولدت یادت نره

مرسییییییییییی:)

ملی باید برقصه...فهیم بگو اونی که رقصش خوبه بیاد برقصه:پی

کیک نداریم کهههه
اول شما کادو بدین تا من سور بدم:دی

مهرناز دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:18 ب.ظ

هی دختر ! این یکی متنت منو کشت ..
کشت !
و ناگهان دیدم
که شکل کودکیم سرکشید از بن کوه
و شکل کودکیم روی شاخه های بلوط
و شکل کودکیم روی شانه های پدر
...
و شکل کودکیم عطر تازه ی شبدر
و گوسفندی بود
برای آنکه نوازش کند نگاهم را
و گیوه ای رنگین
برای آنکه دلم را به جستجو ببرد

نگاه کردم و دیدم چقدر تـنها بود
و شکل کودکیم روی بام ِتابستان
تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت
و مادرم هر صبح
مواظب من و خواب ستاره هایم بود

خروس ِصبح نمی دانست
همیشه سرزده می خواند
و هیچ فکر نمی کرد
که شکل ِکودکی ِمن دوچرخه ای کم داشت...

... خواهم دوباره پرده ها را بکشم ،
بی حوصله ی هیچکس
به گوشه ای بروم
سر بر زانو بگذارم و
فکر کنم
به روزی که نخواهد آمد...
...
موسم ِنیلوفران در پشت ِدر مانده اس

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی؟؟؟؟؟
...
_ولی
جای ِمن خالی ست
جای ِمن در عشق
جای ِمن در لحظه های بی دریغ ِاولین دیدار
جای ِمن در شوق ِتابستانی ِآن چشم
جای ِمن در طعم ِلبخندی که از دریا سخن می گفت
جای ِمن در گرمی ِدستی که با خورشید نسبت
جای ِمن خالی ست...

فوقالعاده بود .. دیوونم کرد .. بدون ک یکی صد برابربیشتر باز خودت با تک تک جملات این متن آشناست ..
باورم نمیش ه همش مال خودت باشه !!!

خوشحالم که یکی این قدر روزهاش و حساش باهام یکی بوده...
همش که مال خودم نبود...از شعرایی که خونده بودم خیلی خیلی کمک گرفتم;)

نیلوفر مردابی دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:35 ب.ظ http://WWW.MORDAB57.BLOGFA.COM



من و تمام نیلوفران مرداب عشق و آشنایی به نیلوفر زیبای دوستی سلام کرده و عاشقانه تولدش را تبریک می گوییییییییییییییییییم ...


تولدت مبارک عزیز ...

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است .

برایت همیشه آرزوی خوشبختی و شادکامی دارم...

ممنونم عزیزم...خیلی لطف داری...بازم مرسی:)

nlfr دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 04:59 ب.ظ

chera man inqadr daram zud bozorg misham akhe??!?!nemikham...vaghan emsal tavalode manam k beshe 20 salegimun tamum mishe!!!!!!!!1111fekr kon....engar hamin diruz bud k vaghti 3ta emtehan tu 1 ruz dashtim migoftim:
mage ma che gonahi darim?!?ma faghat 15 salemune....
in ghafele omro 1i begire ta b maghsad naresideo piyadamun nakarde....
dar kol tavalodet mobarak....!!!!!!!!!!!! :* :x

آره ...
این قافله ی عمر عجب می گذرد...

مرسی عزیز ذلم...به یاد روزهای قدیم:)
:*:)

[ بدون نام ] دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 05:26 ب.ظ

تقدیم به همه نیلوفران نیلوفرانه....

از مرز خوابم میگذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها,
در مرداب بی ته اینه ها,
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را میمردم.

...

نیلوفر رویید,
من به رویا بودم
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگیم پیچیده بود.
در رگهایش,من بودم که میدویدم.
هستی اش در من ریشه داشت,
همه من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

"با تصرف" از سهراب


HAPPY BIRTHDAY!!!!!!!

ممنون نیلو...اشکم رو در آوردی...عاشق این شعر سهرابم...
مرسی

علیرضا-نیما دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:20 ب.ظ http://www.nadem.ir

همه شعرهای تویه پی یو رو می تونی داشته باشی اگه بخوای

آره معلومه که می خوام:دی
همه ی نوشته ها رو:)

علیرضا-نیما دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:25 ب.ظ http://www.nadem.ir

ز زز ز زبونم بند اومد!

یک - یک !

اینبار نوبت تو بود و به عبارتی نوبت منم بود!

تولدت مبارک نیلوفر جان

ایشالا تولد 200 سالگیت همین جا جمع شیم!! ایشالا پیر شی نیلو جان

دوستدار شما دوستان

ممنونم...از هردوتاتون...به رسم گذشته ها: مخلصیم رئیس:)

ما که پیر شدیم...به خدا اگه دست خودم بود همون ده سال اول برام کافی بود:پی

بازم ممنون برای این همه لطف...:)

بهاره دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:41 ب.ظ

من فقط میتونم بگم:
تو فوق العاده ای دختر!!!!!!!!!!!!!!!
جامعه ی مهندسی باید به داشتن تو افتخار کنه!
به خصوص مکانیکیاش!

مرسیییی:)
خوشحالم که اومدی خونی:):*
حالت که ایشالا خوبه خوب بوده:)
:دی

نیما۱۳۹۴ سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:04 ق.ظ http://www.nima1394.blogfa.com

سلام
یعنی الان رفتی به جرگه ی سه هفت ساله ها ویک دوره جدید در زندگی ای جان
ورود سه هفت ساله ی جان را به جرگه ی سه هفت سالگان تبریک و شاد باش می گوییم

سلام.
ممنونم نیما جان:)
مرسی

[ بدون نام ] چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:47 ق.ظ

tavaloooooodeeeeeeeeet mobaraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaakkkkkkkkkk

مرسییییییییییییی:)

چرا اسمت رو ننوشتی؟:پی

محمد مزده چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:56 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

تا حالا هیچ نوشته ای مثل این تکونم نداده بود :)
نمی دونم چی بگم ...
فوق العاده بود
تولدت مبارک :)

خوشحالم که دوسش داشتین:)

ممنون...دوباره ممنون برای تبریک تولد:)

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` جمعه 20 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:05 ب.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

بازم تولدت مبارک نیلوفرجان
ایشالا تولد 30، 40،50،...120،130،... بگیر تا آخر سالگیت، همینجا، همین روز در این وبلاگ جشن بگیری

ایشالا اگه زنده بودم ...اگه بودیم و اینجا پا برجا بود...ان شاالله:)

[ بدون نام ] یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:59 ب.ظ http://enekaseab.blogsky.com

وبلاگت حرف نداره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد