خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
نظرات 5 + ارسال نظر
Uncreated سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:45 ب.ظ

ایییییییییییییییییییییییییییییییول...:)
:*

:)
:*

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` چهارشنبه 2 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:24 ق.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

غیر از این نکنیم باید سرمونو بذاریم زمینو(دور از جون) بمیریم

خدا نکنه...



مبارز باشی_نیلو

علیرضا-نیما چهارشنبه 2 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:47 ب.ظ http://www.nadem.ir

سمیرا خانم هم می خواد تغییر بده

راستی حرفاش رو قبول داری؟

آره قبول دارمشون...

محمود جمعه 4 دی‌ماه سال 1388 ساعت 06:55 ق.ظ http://www.my-idle-talks.blogspot.com

در شب دیوانه غمگین/ مانده دشت بی کران در زیر باران آه ساعت هاست/ همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دیگر/ نه صدای پای اسب رهزنی تنها/ نه صفیر باد ولگردی/ نه چراغ چشم گرگی پیر.

موفق باشی- محمود

ممنونم برای این شعر قشنگ...

محمد مزده جمعه 4 دی‌ماه سال 1388 ساعت 01:29 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

پری سا یه پست خیلی قشنگ تو وبلاگش گذاشته بود که نمی دونم چرا یاد اون پست افتادم
نوشته بود :
ما را پناهی نیست
این خدا دیوانه وار عاشق بازیست...

خب باکی نیست...اگه بازی دوس داره...خب باهاش بازی می کنیم!
به خدا:بچرخ تا بچرخیم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد