خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

دارم می رم سفر...

 

دو تا داستان کوتاه دارم ،که از آرشیوم پیداشون کردم...راستش نمی دونم مال کی هستن...اما خیلی دوسشون دارم...هر دوی این داستان ها رو عاشقانه دوس دارم...

 

 

سردم است

 

زیر لحاف سردم در تختخواب می خزم.پاهایم را جمع می کنم و به بدنم می چسبانم تا شاید کمی گرم شوم.مدتهاست که احساس سرما می کنم.انگار سرما تمامی بدنم را فرا گرفته،حتی نوک انگشتان و دماغم را.نمی دانم چرا.انگار به یک تکه یخ تبدیل شده ام.واقعا نمی دانم چه بر سر من آمده!من همیشه اینجوری نبودم.

وقتی ۸ سال داشتم پدرم برای من قصه های جادویی می گفت.این قصه ها در شب های دراز و سرد زمستان مرا به جهانی دیگر می برد.موقع شنیدن این داستانها با اینکه از آنها لذت می بردم با خودم می گفتم مگر می شود زیبای خفته با بوسه عاشقش از مرگ برخیزد؟یا یک قورباغه با بوسه دختر زیبا به شاهزاده تبدیل شود.حسادت کودکانه ای همیشه در من ایجاد می شد.پدرم این قصه ها را می گفت اما من در سرم سودای قصه دیگری را داشتم.قصه ها را از نو می نوشتم.رنگ و نقش دیگری به آنها می دادم و پایانش را هم به میل خودم تعیین می کردم.یادم می آید یکبار سیندرلا را در همان اوایل کشتم تا شاهزاده مجبور شود یکی از خواهران زشت سیندرلا را برای ازدواج انتخاب کند.می دانستم عشق شاهزاده حقیقی نیست چون معلوم نبود در این عشق کفش سیندرلا چه کاره است! او را کشتم تا بعدا عذاب نبیند.با همین تصاویر به خواب می رفتم.در خواب به دنیایی دیگر وارد می شدم.دنیایی که سرشار از رنگ بود.رنگ هایی که هرگز ندیده بودم.هیچ وقت دوست نداشتم از انجا برگردم.اما صبح ها همیشه با داد و فریاد های مادرم از خواب پا می شدم.یک زمانی از او بدم می آمد چون مرا همیشه از بهترین جاها به این زمین لعنتی واقعی برمی گرداند.مگر
نمی توانست مرا برای مدتی به حال خود بگذارد؟
کودکی من در داستانها و رویاها و رنگ ها گذشت.در نوجوانی عاشق شدم.مثل همه داستانها.
خودم را یکبار در هیات قورباغه ای تجسم کردم و منتظر ماندم تا شاهزاده رویاهایم با بوسه ای مرا نجات دهد.اما او بوسه اش را از من دریغ داشت.به او التماس کردم حتی به پایش افتادم که مرا از این وضع نجات دهد اما او نپذیرفت که به یک قورباغه زشت بوسه ای از لبان زیبای خود دهد.این بود که دیگر حالم از هر چه شاهزاده و پری و قصه بود به هم خورد.از همان موقع این سرما وارد جانم شد.دیگر هیچ وقت به کتابهایم نگاه نکردم.یکبار می خواستم برای رها شدن از سرما آنها را به آتش بکشم اما نتوانستم .
باز احساس سرما می کنم.اگر می شد با به یاد آوردن قصه ها و پری ها و رنگ ها گرم شوم خوب می شد اما نه دیگر فرقی نمی کند.دیگر نمی توان گرم شد.می خواهم بخوابم.داستان بس است.شاید این بار اگر خوابیدم شاهزاده با بوسه خود عشق را به من بچشاند.سردم است...

 

 

 

 

 

کشتی

سرم را از لبه ی کشتی آوردم پایین و سبزی عجیب دریا را دیدم. همان موقع آرزو کردم کاش یکهو ظاهر می شدی. بهت می گفتم: بپریم؟ گونه های شرمگین تو می خندید. باران هم که بود. شرشر و زلال. تو هم که دوست داری. و من که می میرم برایش. تو یک آشنای دور. یا بهتر بگویم غریبه. من غریبه تر. همه ی عالم و آدم هم که غریبه. چه شروع خوبی. غریبگی را می گویم. بعد حتمن ازت می پرسیدم شعر از باران و دریا داری؟ و تو بدون اینکه نگاهم کنی می خواندی، شاید!. من حرف نمی زدم. حرف زدن بلد نیستم. به منظور می گفتم: هوای شرجی بهم نمی سازد. گونه های تب دارت اما خبرهای بد می داد. تو فاتحانه و آزاد نگاه می کردی و می گفتی:...

 آخ همین جا را دوست داشتم بودی تا می دیدم چه می گفتی.درست همین جا!




زود بر می گردم!

 

نظرات 13 + ارسال نظر
Uncreated پنج‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:30 ب.ظ

داستان های قشنگی بود... ولی آخرش همینه ! فقط قصه!

تو چهارمین نفر از دوستانم هستی که میری سفر!
دلم تنگ میشه برات...:(
مراقب خودت باش و زود برگرد...
:)

همین که قشنگن کافیه...قصه هم نیستن...من می دونم که قصه نیستن...
دل منم خیلی تنگ شده بود...
زود برگشتم:)

علیرضا-نیما پنج‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:28 ب.ظ http://www.nadem.ir

خیلی زیبا بود
1. شاید.........
2. تو یک آشنای دور. یا بهتر بگویم غریبه. من غریبه تر. همه ی عالم و آدم هم که غریبه. چه شروع خوبی. غریبگی را می گویم.
موفق باشی

ممنونم....
حدس می زدم از این قسمت خوشت بیاد...

محمود جمعه 4 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:03 ق.ظ http://www.my-idle-talks.blogspot.com

همیشه که نباید نظر داد ... :دی چطوری حالت خوبه ؟ هوا اونجا چه طوره ...

متفاوت باشید - محمود

:)
سلام
خوب هستم و نیستم!
هوا سرده...ولی هنوز زنده ایم..!
شما چطوری؟:)

محمد مزده جمعه 4 دی‌ماه سال 1388 ساعت 01:11 ب.ظ http://foulex.blogsky.com

سلام :دی
من عاشق داستان خوندنم
چون وقتی خودم داستان می نویسم اونقدر ها نمی تونم خودمو غافلگیر کنم که وقتی داستان می خونم دیگران غافلگیرم می کنند :دی
کلا من غافل گیری رو دوست دارم :دی
حالا بریم سراغ داستان ها
داستان اول واقعا عالی بود اما پایانش واقعا دلگیر بود
اما داستان دوم از همان داستان های تکان دهنده بود که من عاشقونه دوستشون داشتم
ممنون

من هم همین حس رو نسبت به داستان دوم دارم...تکان دهنده...آدم رو سر درگم می کنه...حس عجیبیه...

مهیار رشیدیان شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:29 ق.ظ http://www.tahzir.blogfa.com

سلام دوست تازه ام . خوبی؟!

امیدوارم همیشه سرزنده و شاداب و ثروتمند باشی ... و مهمترینش که اکثر ما دا ریم و قدرش رو نمی دونیم : ثروت بزرگ سلامت یه ... سلامت باشی...
از خوندن یادداشتت خوشحال شدم . قدمت روی چشمهای من . خوش آمدی . امیدوارم باز هم به وب من سربزنی ... راستی تو - یعنی شما ، بانوی محترم - حاضرید جلوی دوربین من بنشینید و همانها که نوشته اید را بگویید ؟!
مواظب خودت باش ، بانوی فرهیخته . . . بای!

سلام:)
امیدوارم شما هم همیشه سلامت باشید
فکر می کنم حاضر باشم.تجربه ی متفاوتی خواهد بود.

موفق و سلامت باشید

´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 ساعت 02:25 ق.ظ http://binamobineshan.persianblog.ir

شنیدم آدمهایی که احساس سرما میکنن به نوعی تنها هستند و این حس تنهایی روی دمای بدنشون تاثیر

داستان دومی رو نفهمیدم آخرش چی شد و کی کجا بود ولی اولی رو خیلی خوشم اومد

چه جالب...نمی دونستم:)

دومی مبهم بود...شاید فقط بعضی ها حسش کنن.

خوشحالم خوشت اومده:)

nlfr شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:00 ق.ظ

che ghashang!!
safarkhosh begzare :) :*

:)
مرسی عزیزم

نقاب شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:11 ب.ظ http://ps-neghab.blogsky.com/

سلام نیلوفر جان..
نقاب(صابر) هستم ..بدلیل مشکل وبلاگ قبلی ... آن وبلاگ(قدیمی) را به وبلاگ جدید به نام ""نقاب همدردی"" انتقال دادم

اینم ادرسش که در بالا هم نوشتم
http://ps-neghab.blogsky.com/
لطفا در لینک های خود آدرسم را عوض کن..
ممنون

نقاب شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:12 ب.ظ http://ps-neghab.blogsky.com/

سلام نیلوفر جان..
نقاب(صابر) هستم ..بدلیل مشکل وبلاگ قبلی ... آن وبلاگ(قدیمی) را به وبلاگ جدید به نام ""نقاب همدردی"" انتقال دادم

اینم ادرسش که در بالا هم نوشتم
http://ps-neghab.blogsky.com/
لطفا در لینک های خود آدرسم را عوض کن..
ممنون

چشم عوضش خواهم کرد

موفق باشی

محمود دوشنبه 7 دی‌ماه سال 1388 ساعت 04:49 ق.ظ http://www.my-idle-talks.blogspot.com

هنوز برنگشتی ؟ قرار بود کوچولو باشه که ؟....

الان برگشتم:)
یه خورده طول کشید:)

دلزاد دوشنبه 7 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:58 ب.ظ http://gitan.blogsky.com

چه حس زیبایی داره قورباغه بودن و ما از آن بی بهره ایم! اما این سرما را شاهزاده هایی که سیندرلا ندارند هم خوب حس میکنند و حسابی بهشان میچسبد! اما خوب شد از امروز دیگر به دنبال پری گم شده ام نمی گردم! بلکه دنیا را برای قورباغه ی جادو شده ای زیر و رو میکنم که سالهاست امدنم را لحظه شماری می کند! راستی ما به جز این رنگ ها ی دنیا ، رنگ های دیگری هم داریم...

ولی قورباغه ها هم به همین راحتی دل نمی بندند...هر بوسه ای قورباغه را نجات نمی دهد...و قورباغه این را خوب می داند...
واقعا رنگ های دیگری هم داریم...

بادبادک بی دنباله سه‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:14 ب.ظ http://bbd.blogfa.com


فقط یه سرک کشیدم
ببخشید
داشتم از رو پش بوما فرار می کردم پام سر خورد افتادم این جا

آخییی...
خب من دوباره هوا می کنم این باد بادکو:)

حمید شنبه 12 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:00 ب.ظ http://azsamimghalb.persianblog.ir/

سلام.من اپم دوست داشتی بیا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد