امروز روز آرومی بود
شب قبل دیر خوابیده بودم...و برعکس ِ همیشه ساعت رو کوک نکردم...به قول مامان نیلو ساعت طبیعی تو بدنش نداره که عادت به صبح بیدار شدن داشته باشه...برای همین هم صبح خواب موندم...کلا کلاسای صبح رو نرفتم...اما می دونم اگه می رفتم هم فرقی نداشت...!
شقایق گفت بریم بیرون...منم اول دوس نداشتم برم اما دیدم ناراحت میشه چند روز این جاست باهاش نباشم...
رفتیم دور زدیم و از همه مهم تر رفتیم کتاب فروشی...از اونجایی که خیلی وقته دیگه حوصله ی رمان و کتاب های بلند رو ندارم...این روزا اگه کتابی بخرم یا جیبی یا کوتاهه و بیشتر هم شعر...نمی دونم چرا دیگه از داستان زیاد خوشم نمیاد...برعکس بیشتر دنبال شعرم...
اول از همه چشمم افتاد به یه کتاب که قبلا اینترنتی خونده بودمش...یه نمایشنامه ی کوتاه...با یه اسم خیلی خیلی قشنگ:
داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد!!
اثر:ماتئی ویسنی یک
برگردان:تینوش نظم جو
وبه خاطر یه موضوعی، چند وقتی هم بود که دنبال کتاب های عرفان نظر آهاری بودم و این کتاب ِ خیلی قشنگ رو ازش خریدم:
روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس
اثر:عرفان نظر آهاری
و از همه ی اینا مهم تر، کتابی رو که خیلی وقت بود دنبالش بودم پیدا کردم...البته این رو هم قبلا اینترنتی خونده بودم:
خاطرات آدم و حوا به روایت مارک تواین
برگردان: حسن علیشیری
عاشق این کتابم...با اینکه قبلا هم خونده بودمش اما خیلی دوس داشتم داشته باشمش
و یه کتاب که از اسمش خوشم اومد و وقتی اومدم خونه فهمیدم عجب محشریه...
دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند
اثر:پوریا عالمی
تصویرگر:توکا نیستانی
محشره!یه اثر واقعی!یه عالمه داستان کوتاه بسیار زیبا که حتما توی وبلاگم زیاد ازش خواهم نوشت...
اما نقطه ی عطف داستان این جاس که هنوز نخریده دوتا از کتابام عروس شدن!
خاطرات آدم و حوا رو به یکی از دوستام هدیه کردم...چون قبلا خیلی از این کتاب براش تعریف کرده بودم.
و دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند رو به شقایق...چون ازش خوشش اومده بود!(به شما هم توصیه می کنم بخونینش!)
خلاصه که این از صبح دلپذیر ما!
عصر هم که دانشگاه بودم...بعدش هم خونه ...فیلم:رویای خیس رو دیدم...وکاش بزرگترها بفهمن که عشق های جوونی چقدر قشنگ و پاکن...عشق شونزده یا هیجده سالگی.
ولی حیف که ما آدما خیلی زود بزرگ میشیم....
اما من خیلی وقته که تصمیم گرفتم هیچ وقت بزرگ نشم...
بعد از کلی مدت،بالاخره یه پست بلند نوشتم...
راستی شقایق برام یه دفتر خیلی قشنگ هم خرید...از این دفتر بزرگا که جون میدن برای نوشتن...مخصوصا من که خیلی وقت بود دنبال یه دفتر ِ خوب بودم...روز تولدم شاید کادو زیاد گرفتم و همشون رو هم خیلی دوس داشتم...اما دوس داشتم بین این همه کادو یه دفتر برای نوشتن هم بود!
راستی من فک می کنم که اگه کسی زیاد بلند تو وبلاگش بنویسه خونده نمیشه ... اما دل که می گیره گاهی ناخواسته بلند میشه رشته ی کلام!
برف ها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
ودعای هرکسی
رفته رفته توی راه
مستجاب میشود...
عرفان نظر آهاری
بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل درباره ی حوا اشتباه می کردم،زندگی کردن بیرون از بهشت،اما با اون،خیلی بهتر از زندگی کرد تو بهشت،اما بدون اونه!اولش فکر می کردم خیلی حرف می زنه،اما الان اگه اون ساکت بشه و از زندگیم بره،حسابی غمگین میشم.چقدر شیرین بود اون اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی ِقلب و لطافت ِروح ِحوا رو به من نشون داد.
قسمتی از کتاب:خاطرات آدم و حوا
راه رفتن تو کتابفروشی حتی اگه کتاب نخری خیلی لذت بخشه...
خوب کردی:)
مبارک باشه عزیزم
کاش اینجا بودی...اون کتاب شعر عرفان نظر آهاری رو هم حتما به تو هدیه می دادم:):*
ممنونم عزیزم
:X
:X
نمی چرا ولی تمام کامنت تو خوندم .
و فقط تنها دلیلش ادب بالای وب لاگ نویسشه
که به نظرات ارزش میده
به کدامین گناه نکرده در زمین به سر میبرم آیا چیزی جز زجر به خاطرکنجکاوی نیکان میباشد ....
ممنونم...لطف دارین...یه جورایی تو وبلاگای منو بعضی از دوستام این کار رسم شده...و فکر می کنم که رسم خوشایندی هم هست:)
نمی دونم کنجکاوی آدم و حوا رو می تونم ببخشم یا نه؟
اما توی همین کتاب خاطرات آدم و حوا فصل آخر نوشته:
و هرجا که او بود بهشت بود!
و شاید بهشت همین باشد!
کدوم کتاب فروشی رفتی؟
خداییش کتاب خریدن خیلییییییییییییییییی کیف میده...کتاب هریه گرفتنم که محشره....هیچ وقف یادم نمیره ته تنها دوستیم بودی که بهم کتاب هدیه دادی روز تولدم...تو این همه سال..."دنیای صوفی"...یادته؟؟!
کتاب فروشی صدرا سر سه راه راهنمایی...
خیلی کیف میده:دی
آره دنیای صوفی بود...:پی راستی می دونی هنوز کتابت دست منه!:دی
گرفتم بخونمش ولی دیگه نشد بهت پس بدم:دی
دنیای شیرینی داری نیلوفر
من این متن رو خوندم قشنگ احساسش کردم. راست میگن، راه رفتن توی کتاب فروشی حتی اگه کتاب نخری لذت بخشه
(من برم این کتابارو دانلود کنم فعلا) 
خیلی شیرین...پر از پیچوندن دانشگاه و صبح خواب موندنه:دی
آره حتما بخونشون :دی
بعد بهم خبر بده دوسشون داشتی یانه؟
مرسی گلم
آخی اینجوری که هیچی کتاب واسه خودت نمی مونه!:)
بازم مرسی:*
اشکال نداره:)
باید یه سر دیگه برم یه بار دیگه همشون رو بخرم:پی
سلام .
کتاب پوریا عالمی خیلی خوشگل بود ... من هم که اسیر کار های این دوستان نیستانی هستم ... با پوری عالمی موافقم دختر ها به راحتی نمیتوانند درکش کنند!به فکر افتادم مطلمی تو همین مایه ها در بلاگم بنویسم ...
وبلاگ توکا نیستانی : http://sainttouka.blogfa.com/
وبلاگ پوریا عالمی : http://pouriaalami.blogspot.com
پس نوشته های مرا هیچ کس نمیخونه ؟ همیشه بلنده ...
" کشور تو، امپراتوری وجود تو، سرزمین تن تو با من طولانی ترین مرز خاکی جهان را دارد. هموارترین ناهموار را. بی عبورترین معبر را. سرحد آبادترین روستای مرزی را.
گذشتن از مرز خاک تن تو، اعتبار حضور نمی دهد. برای افتخار شهروندی شهر نگاه تو، باید از مرز آبی چشمانت گذشت، تا دولت قلبت کلید طلایی شهر تو را تقدیم من کند. برای پرسه زدن در سرزمین تو، باید به چشم تو آمد. باید از چشم تو نیفتاد.
باید دورت بگردم. دور تو که بگردم جهانگردی ام که دور دنیا را در چشم برهم زدنی گشته است. در کتاب های قدیم و سلوک کهن آمده است از سردسیر مردمکانت تا استوای دشت پهناور سینه ی تو، طی العرضی همایونی و گردشی خسروانی است. من به مناسک پدرانم می زیم.
برای گرفتن اقامت سرزمین تو، پناهندگی انسانی می گیرم. مرزبان چشم تو که بپرسد از کجا می آیی، می گویم از تو به تو می گریزم.
نقشه ی آفرینش من یک مرز بیشتر ندارد. من از امپراتوری حضور تو می آیم تا از تو به تو پناهنده شوم."
موفق باشی - محمود
منم موافقم دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند...اما گاهی هم برعکس می شود...
خیلی خوشم اومد از وبلاگاشون ...خیلی:)مرسییی
نه نوشته های شما که یه چیز دیگه ان:)
منم همیشه این طور فکر نمی کنم...گاهی.
مرسی برای این متن قشنگ...خیلی خوشم اومد...:)
سلام.
روز نوشت قشنگی بود. خوبه که اهلِ کتاب خوندنی. منم پیشنهاد می کنم دیگه رمان نخونی! البته چون شخصاً از رمان خوشم نمیاد اینو میگم و الا دلیل دیگه ای ندارم!
دوستدار شما دوستان
اهالی نادم!
سلام بر شما اهالی نادم...
ممنونم...
ولی من عاشق رمانم...این روزا یه کم ازش دلزده شدم...
تو از خودت بزرگ تری
خانه ات را دوست می دارم
ممنونم...
خونه ی خودتونه;)
خاطرات آدم و حوا خییییییییییلی جالب بود.....فعلا با اینکه امتحان داشتم ولی نصف بیشترشو خوندم
شرح حال یه دختر و پسر رو خیلی خوب نشون داده. مخصوصا وقتی حوا به خاطر عشقش به دونستن و همچنین به آدم رفت سیب رو چید، خیلی لجم گرفت
خوشحالم خوشت اومده:)
امیدوارم بقیه ی کتاب ها رو هم دوس داشته باشی
دوباره سلام
دعام دی کرده... الان چندین ساعت، چندین روز، چندین هفته و ماه و چند سالیه که تویه ایستگاه استجابت دعا منتظرم
راستی اگر پشت چراغ قرمز دیدیش بگو من هستم تا بیاد... هیچ جا نمی رم هیچ دعای دیگه ای هم نمی کنم فقط بیاد... خیلی خسته ام(گفتم تو بگی چون مطمئنم دعای یکی دیگه ای).... می ترسم آخرین لحظه ام نرسه
زیبا بود.... اونایی که خوندم رو دوباره می خونم اونایی که نخوندم رو سعی می کنم هر وقت دعام مستجاب شد بخونم
امیدوارم همیشه شاد باشی
راستی یادم رفت...این عادت رو نمی تونم ترک کنم ببخش
----
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در این زمانه
که نیکی حقیر و مغلوب است
خوب است ...