خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند.

آمد روبرویم ایستاد چشم‌هاش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و نگاه دوخت به بالا سفیدی چشم‌هاش از سفیدی برف‌ها یک‌دست‌تر و سبک‌تر بود. بعد سیاهی چشم‌هاش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشته‌ام. گفت فقط وفقط مرا دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ می‌گویی. گفتم راست می‌گویی.
آن‌وقت راهش را کشید و رفت. برف‌های ترد زیر پایش مثل جویدن بیسکوییت صدا می‌داد. حالا من ایستاده‌ام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مساله‌ی خیلی مهمی است که دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی، دروغ گفته باشد.





کتاب :دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند/پوریا عالمی.




پ.ن

کمی فکر می کنم این روزها...روزهای خوبی نیست...خوابم نمی برد...



پ.ن

امروز هیجده تا از بچه های دانشگاهمون رو یگان ویژه دستگیر کرد و برد...الان خبر دادن که بالاخره پبداشون کردن....وآزاد شدن...امروز شانس آوردیم.



پ.ن

دارم فکر می کنم...


پ.ن

چرا نی‌نی چشم‌های تیله‌ای‌اش را از من دریغ می‌کنی روزگار.



پ.ن

حسودی‌ام می‌شود
به ایربگ ِ ماشین ِ تو؛
به احتمال ِ وقوع ِ یک لحظه ْ لمس ِ صورتت
و بوسیدن ِ لب‌های ِ سرخ ِ تو
توسط ِ این ایربگ ِ لعنتی!



نظرات 9 + ارسال نظر
joliepoolie سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:25 ق.ظ http://binam.bdl.ir

قشنگ بود.. و چقدر تلخ ولی دخترها هم اینطوری هستن

علیرضا-نیما سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388 ساعت 06:26 ب.ظ http://www.nadem.ir

تو هم گرفتار پوریا شدی؟
از اولین کلمه ات تا آخرین کلمه ات پوریا نوشته....
یه چیزی بگم که هیچ جایی ننوشته
آدمها رو با نوشته هاشون نشناس آدما رو با برخوردشون بشناس... پیشنهاد می کنم زیاد پوریا عالمی رو بزرگ نکنی برای خودت.. البته این نظر منه
ولی اینایی که انتخاب کردی واقعا خوب بود
من دیگه فکر نمی کنم چون تصمیم های بی فکرم یادم میاد

نه...آدم که گرفتار یه شاعر نمیشه...

من غم های مشترک آدم ها رو دوس دارم...چیزایی رو که نوشته ها نشون می دن و آدم می تونه باهاشون همدردی کنه...

فروغ سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:04 ب.ظ http://www.noqte.blogsky.com

این حسادت خیلی شاعرانه بود!

نیما۱۳۹۴ سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:44 ب.ظ

پوریا عالمی همینه که تو روزنامه اعتماد ملی مینوشت؟
قلم جالبی داره.
روزهای سختیه هفته ی قبل یکی از دانشجوهام نمی تونست حرف بزنه این هفته نیومده بود کلاس از دوستاش می پرسم کجاس؟!!
میگن دو هفته پیش تو مراسم منتظری در نجف اباد شرکت کرده بوده مورد ضرب وشتم قرار میگیره و زبونش بند اومده!!!!!

فک کنم همون باشه...

خدا ببخششون

nlfr چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:56 ق.ظ

vaghan umadan gerftaneshun!?
alan haleshun khube?!
khoda rahm karde....
nilooo age vaght dashti behem betel beharfim...about hamin chiza...vase manam hale xoshi nagzashtan... :((

آره تو دانشگاه ما تقریبا 35 نفر و توی آزاد 210 نفرو گرفتن..
اما جدیدا فهمیدم که خیلی ها رو هنوز آزاد نکردن...
باشه عزیزم:*

شقایق چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:52 ب.ظ

دارم دعا میکنم ....

Uncreated پنج‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:25 ب.ظ

آیا پسرها نمی توانند معشوق باشند؟!!

محمود جمعه 18 دی‌ماه سال 1388 ساعت 04:25 ب.ظ http://www.my-idle-talks.blogspot.com

ا :-؟ من نظر ندادم ؟ :دی من فکر کردم نظر دادم که :دی مرد ها اصولا لبهای سرخی ندارند پس طرف دختر بوده ؟ :-؟ من با این قسمت هم خیلی حال کردم ( گزیده ای از کتاب )
مملکت ما هیچ وقت رنگ آزادی را نخواهد دید چون کسانی که طالب آزادی هستند از کسانی که طالب استعمار و ... هستند بیشترند ... حتی اگر حکومت هم تغییر کند باز همین آش است و همین کاسه ... بتی دیگر خواهند ساخت .


موفق باشی- محمود

سلام...اول که ببخشید برای این دیر تایید کردن...به خدا منو چشم زدن:پی

بعدش هم خب میشه برخلاف اصول هم عمل کرد!اون موقع طرف می تونه مرد هم باشه!!


من با این قسمت از کتاب موافقم...شاید این جمله هم همون معنی و مفهوم رو داشته باشه:
the day we born is the last day we are really free....

امیر سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:30 ب.ظ

اکیدا توصیه می‌کنم از خرید این کتاب صرف نظر نمائید.
به معنای کامل "چرند" است. لااقل اگر اصرار به خرید آن دارید یکی دو صفحه از پرت و پلاهایی که تحت عنوان داستان کوتاه غالب شده بخوانید. زیاد طول نخواهد کشید. از ضرر خالص چهار هزار تومانی پرهیز نمائید.
بعد از خرید و خواندن این کتاب تصمیم گرفتم هر کجای اینترنت راجع به آن چیزی پیدا میکنم این دو سه خط را بنویسم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد