برای خودم که این روزها پلنگ شده ام:
این قفس چقدر کوچک است
جا برای این پلنگ نیست
او که مثل کبک خانه اش
زیر ِبرف و کنج ِتخته سنگ نیست
پنجه می کشد به این قفس
رو نمی دهد به هیچ کس
او پر از دویدن است
آرزوی او
رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است...
پ.ن
بوی اسب می دهی!
پ.ن
من به اندازه ی این پیرمردی که تو عکسه دلتنگم و دلگیر!
پ.ن
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
پ.ن
دیگه هیشکی مثه من غربت ِاینجا رو نداره.
سلام دوست داری بازدید وبلاگت بیشتر بشه ؟
سایت اگهی ما اگهی رایگان ازت میگیره..
بیا اگهی بزن هرچی دوست داری تبلیغ کن منتظرم ها
نه دوست ندارم:)
سلام دوست عزیز
مثل همیشه زیبا بود .
دیگه هیچکی مثه تو ....
بیا که به چشم دیگران پر از خیانتم .
شاید تو بفهمی سادگی من را .
در انزوا چیزی برای نوشتن در اعماق وجودم می فشارد بر قلمی که جوهرش تمام شده .
بهم سر بزن بروزم .
چشم سر می زنم.
از آشناییت خوشحالم :)
چرا دلگیر؟ چرا دلتنگ؟ پیرمرد توی این عکس به نظر من نه دلتنگه نه دلگیر. برعکس خدا رو شاکره برای این که به این سن رسیده و هنوز می تونه امیدی برای بقای کبوتر روی دوشش باشه.
ای که دستت می رسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار!
منم همین طور :)
نظر خیلی خوبی بود...خیلی..
فقط من فکر می کنم که اون پرنده بیشتر برای این پیرمرد امید زندگیه...همین موضوعه که این عکس رو دلگیر می کنه.
دیگه حرفهای علاقه همه مردن تو دلم....
مثه گنجشکای بی خونه و بی جا و محله دیگه هیچ جا رو درختا جای من نیست که برم...
منم خیلی دلم گرقته....دلم واسه تمام روزهای کلاس زبان که با هم شب کردیم تنگه....واسه پریدن از رو پله ها دلم تنگه...واسه تقلب سر فاینال دلم تنگه....واسه قهقهه های قبل و بعد شروع کلاس دلم تنگه...واسه دلهای تنگ کلاس زبان هم حتی دلم تنگه...
:(((((((((((((((((((((((
اتفاقا وقتی داشتم از سیاوش می نوشتم یاد تو افتادم:)
آره چقدر خوش می گذشت...راستی الانم میری نه؟منم اختمالا از ترم بعد میام.فک کن این قدر این روزا خواب آقای نیلی رو دیدم که خدا می دونه:))
دیشب خواب می دیدم رفتیم دیدیمش،باورش نمیشد ما این قدر بزرگ شدیم!بعد من همون طور که اون فامیلم رو تلفظ میکرد خودمو معرفی می کنم!یادته که:)) دلم برای اون منشی بد اخلاقه هم تنگ شده:پی
حالا گریه نکن از همه ی اینا با شادی یاد کن عزیزم:):*
به نظرت پیر مرد در عکس دلتنگ و دلگیره؟
آره...
فک کنم همه با این پی نوشتم به عقلم شک کردن:پی
مرسی که امدی ،
...

این پیر مرد ه به نظر منم دلتنگه اما اصلا بروی خودش نمیاره شاید تنهاییاشو فقط واسه کبوترش بگه .
راستی من که لینکت کردم اما نمیدونیم شما چرا هنو
در انزوا چیزی برای نوشتن در اعماق وجودم می فشارد بر قلمی که جوهرش تمام شده .
خوبه یه نفر هم با من هم عقیده اس:)
راستش آخه من گوگل ریدرم مشکل داره!برای همینم خیلی از دوستام رو نتونستم هنوز لینک کنم...اما درست که شد حتما...ولی بهتون سر میزنم تا اون موقع هم:)
می جوم دیوار های این اتاق را...
پیرمرده خودشو به من نشون نداد!
حتما ازت خجالت کشیده ...دفه ی بعد یواشکی بیا :)
اِیول!!بیا که کلاس زبان منتظرته... ;)
اگه بشه عالی میشه
نیلوفرجان عکسها و شعرهات در کنار هم خیلی زیبا هستن، من جای تو بودم پرینت میگرفتم و نگه میداشتم
خوندنش از روی کاغذ یه حس دیگه ای داره
ممنونم عزیزم
شاید این کارو کردم...البته برای شعرای خودم اینکار رو کرده بودم
بازم مرسی
حتی از یک پست هم نمی توانم بگذرم
عالی می نویسی و من عاشق این پی نوشت هایت هستم
ممنونم
قابل شما رو نداره