این سطور را بلند بخوان!
من از ضربان کسی مینویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.
هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...
وبلاگ تمام
شاید روزگاری دیگر...
تا می تونستم نوشتم...از همه چیز...اما ...اما...حیف که گفتنی نیست...
همتون رو یه دنیا دوست دارم...اینجا رو بیشتر از خونه ی واقعیم حتی دوست داشتم...بیشتر از همه جای دنیا...شاید یه روز برگردم...ولی امروز مطمئنم که باید برم...وبلاگ تمام شد چون احساس می کنم حرفی برای گفتن نیست...ولی نیلوفر همیشه هست...دوستون دارم.
همین.
نیلوفر.جمعه 16 بهمن 88.
نیلوفرم کجا؟



طوری شده؟
دلم خیلی برات تنگ می شه
دوست دارم یه دنیا
اما اگه فکر می کنی با رفتن به اوج نزدیک می شی برای رفتن درنگ نکن
از تو خیلی چیزا یاد گرفتم
وبلاگ تو از متشخص ترین وبلاگای نت بود
همیشه میام
حتی اگه نباشی
دوست همیشه ی تو
احسان
همین دور و برا...نه چیزی نشده.
دل منم همین طور.
مرسی احسان جان.امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی.
ارادتمندم.
در قیر شب
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار بهم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر بسر اقسرده است.
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هرچه تلاش،
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها،پاها در قیر شب است.
سهراب
مرسی نیلو جونم
سلام نیلوفر عزیز ، تازه داشتیم به خوندن نوشته هات عادت می کردیم چون واقعا خوندنی بود و پر احساس ، حیف میشه که دیگه ننویسی و دوستای خونه ی نیلوفری تو تنها بزاری اما با این حال ازت نمی خوام که از تصمیمت پشیمون بشی .
شاید وقتی دیگر ....
من به شخصه چون از مطالبت خوشم میومد همیشه بهت سر می زدم ، امیدوارم تو تمام لحظات زندگیت آرامش داشته باشی .
راستش من وقتی شکست می خورم شروع به نوشتن می کنم ، اما انگار این موضوع در رابطه با شما بر عکسه .
روزها اسیر بادیم و شب ها در بستر خود بیمار .
ببخشید طولانی شد ... بهم سر بزن همیشه .
یا علی .
ممنونم حامد جان.این مدتی که لینک بودیم همیشه خوندی نوشته هامو و همیشه هم لطف داشتی.امیدوارم موفق باشی و سلامت و شاد.
باشه سعی می کنم همیشه بهت سر بزنم.
علی یارت رفیق;)
خدا حافــــظ
خدا نگهدار
خیلی وقتا موندن سخت تر از رفتن می شه.
هر جا که هستی و با هر که هستی،
پیروز باشی و شاد و باآرامش.
آره.
ممنونم دوست من
به امید بازگشت مجدد شما
ممنونم عزیزم
چه راحت خداحافظی می کنی؟!
دلیلت به نظرم منطقی نیومد...
به نظر اومد که داری صورت مسئله رو پاک می کنی، می تونم بپرسم چرا؟
اگه یه روزی من بستم مدت ننوشتنم زیاد طول نکشید مثل من رو نزن
جنگیدن یه چیزه و کنار اومدن یه چیز دیگه
حداقل به خاطر اونی که رویه شنهای کویر هم اسمت رو می نویسه بنویس مگر....
به هر حال من متنظرم.... یه عمره که منتظرم منتظر همه چیز
هر جا هستی و هر جایی که می ری تمام وسعت آسمون برای تو آبی باشه و خورشید زندگیت پر از گرما و نور
شاد باشی و خوشبخت و پیروز
نمی دونم...منم نگفتم که دیگه نمی نویسم...نوشتن تنها چیزیه که نمیشه ازش دست کشید.
امیدوارم همه ی انتظارهای تو هم روزی پایان پیدا کنن.
منم برای تو و نیما کلی آرزوی خوب دارم...ایشالا همیشه سلامت و خوشبخت باشین.
نمیدونم چه احساسی داری یا چی باعث شده از نوشتن این وبلاگ دست بکشی.
امروز ما مثل دیروز و فردامون نیست.
امیدوارم اون چیزی که باعث شد بلاگ رو تمام کنی بازم به ضربان بیوفته و برگردی.
موفق و پیروز باشی
ممنون سارا جان.
این بهترین آرزویی بود که می تونستی برام بکنی...مرسی عزیزم:*
سلام نیلوی گلم چرا آخه دلم واست تنگ میشه.واسه حرفای قشنگت .کلی غصه دار شدم
کاش بیایی و دوباره بنویسی گلم.دوست دارم.خیلی زیاد.دلم برات تنگ میشه فدات بوس
ناراحت نباش سمیرا جان:)
me too
miss you
boooos:*
انشالله زودتر بر میگردی..............
ممنونم دوست من
امیدوارم به آرامشی که آرزوشو داری برسی
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید!؟!
سلام..
پس سکوت را شکستید!!!!!!!!!!!
وبلاگ تمام
شاید شروعی دیگر در راه است....
من که هیچگاه به سلام ها دل نبستم..از خداحافظی ها هم غمگین نشدم..
پس میگم نیلوفر جان به امید دیدار دوباره
شکستم...شاید چیزی رو که خیلی وقت بود باید می نوشتم نوشتم...نمی دونم...سر درگمم
به امید دیدار دوباره...همیشه دیداری هست.
براتون آرزوی سلامتی و شادی دارم صابر جان.
ما در ظلمتیم
بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت
ما تنهاییم
چرا که کسی ما را به حانب خود نخواند ،
ما خاموشیم زیرا که دیگر هیچ گاه بسوی شما باز نخواهیم آمد .
امید درودی نیست .
امید نوازشی نیست .
سلام
مثل اینکه دیر رسیدیم
ولی جذاب بود
ولنتاین مبارک دوست عزیز..........
ممنونم
ولنتاین مبارک نیلوفر



ممنون احسان جان
خیلی وقته به ما سر نمیزنی. اما ما هنوز هم می اییم.
چیزی شده؟ کجا؟ من اینجارو خیلی دوست دارم. باز هم ادامه بده لطفا
شرمنده .. ممنون که میای،خوشحالم که می خونی..
چیزی که شده!نمی دونم شاید یه روز دوباره ادامه بدم!
نیلوفر جان درود و سلام خدای یکتا بر تو باد.













آجی من همیشه توی وبت میومدم اما نظر نمیدادم و این اولین نظریه که میدم.
چته آجی؟ چی شد میخای بری؟
بابا بگیر بشین لعنت کن بر شیطون. هیچ میدونی اشک
از چشمم سرازیر شده الان قدرت نوشتن تایپ مطلب ندارم؟
بس کن بمون. به خد قسم اگر بری نمیبخشمت.
جان اون کسی که دوستش داری. مشکلی برات یه دفعه پیش اومد؟
بگو من به مشاورانم در جریان بزارم یا ایمیل بدم
درباره ی روحیت بری یه کمکی بگیری ازشون؟
خیلی بی معرفتیه میخای ول کن خیلی.
نمیبخشمت اگه بری. نفرینت میکنم.
نیلووووووووووووووووووووووووووو.
ببینم مشکل بلوغ سنی چیزی داری؟
بنی آدم اعضای یکدیگرند و بس.
در جریان بزار مشکلتو. مگه چند سالته نیلوفر جان؟
پاشو بترکون دنیای سرد و ساکتو.
جونه مادراتون اینجوری ننویسین بابا من احساساتیم چقدر بگم به همه
وای عجب نظر بلند بالایی...خیلی وقت بود که همچین نظری نداشتم...
خیلی خندیدم:پی آخه نفرین برای چی؟!تو رو خدا!
دلیل بستن اینجا نه روحیه نه بلوغ سنی!!:)
گفتم که نمیشه گفت!ولی مرسی بابت این همه ابراز احساسات:)
کمی شاد شدم:)
حالا شاید یه روز برگردم!نمی دونم!
sghl.
]x,vd ? o,fd ? fsjd ? hc thvs ofv knhvd ? lk [nd [nd nhvl k'vhk ldal odgd !? hwgh lug,l kdsj ;[hsj ?
funal j, ]vh j, dhi,, Hkghdk kldad ? ih ?
dhnji jv[li ;vni f,nd hdk[,vd k,aji f,nl j, ,fgh'l ?
oghwi lk k'vhk thvs ;i anl id] k'vhk j, il anl .
l,hqf o,nj fha
ofvl ;k fhai ?
l,tr fhad , shgl , svphg - lpl,n
sghl
lvsd ;i phgl, \vsdndk
'tjl fij,k nd'i
سلام نیلوفر.........
واقعا واقعا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
نمی دونم چرا هر وقت پست خداحافظیتو می خودنم.. یه حس بدی وجودمو میگیره........... نمی دونم چرا.
موفق باشی
منم شدم مثل خودت ...
بیا ببین .
تو بشو مثل خودم ...
حقّ طبیعیّ تو بودند آسمان ها
افتاده ای در دام این کفترپرانها
مانند دخترهای زیبای دهاتی
آن ها که میافتند در چنگال خانها...
*
از چارراه شهر با خنده گذشتی
شاعر شدند آنروز کلّ پاسبانها
تعظیم آوردند پیش ابروانت
از آنزمان ناراست شد قدّ کمانها
کرده سیاه این روی، چشم ماهها را
کرده سپید این چشم، روی سرمهدانها
لب می گذاری، چای مینوشی و کارم
حسرت به هر چیزیست، حتی استکانها
تلخم، وَ ناموزون، ولی آرام و ساده
مثل صدای نیلبکهای شبان ها
*
بگذار هرکس هرچه میخواهد بگوید
دیگر نمیلرزد دلم با این تکانها
آنکس که قلبش لخته لخته زخم باشد
ترسی ندارد دیگر از زخم زبانها
سلام نیلو جان، خوبی؟
دیر رسیدم نه؟ هنوز تو شوکم، باورت میشه؟
گرچه اصلا دوست ندارم ازت بپرسم چرا و مگه چی شده و از این جور سوالای آزار دهنده.
مسلما از دید خودت بهترین تصمیم رو گرفتی.
فعلا.
دیر رسیدی ولی من دوباره نوشتن رو شروع کردم...
نیلو جان برگرد یکبار بهت گفتم حرمت داداشه بزرگتو حفظ کن بگو چشم.
راستی یه وبلاگی درست کردیم متشکل از یک ارتش
کورووووووووووووووووش
www.farzandan8.blogfa.com
خوشحال میشم بیایی و با بچه هامون آشنا بشی.
میگم بچه ها منظورم فقط پسرا نیست
دخترم توشون هست بیا اونجا هم خیلی باحاله.
بستگی به دلت داره.
بعدشم در صورت ادامه دادن اینشالا وبلاگت بهم بگو
لینکت کنم.
تو هم مارو لینک کن. با نام خاطرات ارتش کوروش
!!!
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__آپم__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤____آپم___¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__آپم_¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_حتما__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_بهم سر بزن____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__منتظرتون__________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__________هستم._____¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
__تا های بعدی بای!________¤¤