خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

coffeeeeeee




رفتیم بیرون...با یه جمعی که می دونیم رابطه ی عشق و عاشقی بین بچه ها نیست...می دونیم فلانی دوست دختر داره ...می دونیم فلانی عاشق اون پسر خوشتیپه ی دانشگاهه...می دونیم فلانی یکی رو دوس داشته که گذاشته رفته...یا می دونیم فلانی دوست دخترشو پیچونده...

رفتارا دوستانه است...کسی قربون صدقه ی کسی نمیره...می دونن که چجوری هستم...با وجود همه ی اینا همه مهربونن...کسی به کسی گیر الکی نمیده...کسی یهو صمیمی نمیشه ...کسی یهو ازم نمی پرسه چته؟!ناراحتی؟!چیزی تو این جمع اذیتم نمی کنه...نباید گوشام رو بگیرم تا چیزی رو نشنوم...نباید چشمام رو رو بعضی چیزا ببندم...نباید جلوی خودم رو بگیرم...نباید غرهای الکی رو تحمل کنم...این جمع رو دوست دارم...تو این جمع کسی با نگاهش اذیتم نمی کنه...تو این جمع میشه تو فکرای خودت باشی و کسی فضولی نکنه...تو این جمع میشه یهو زد زیر خنده...میشه الکی دعوا کرد...تو این جمع همه رعایت می کنن جلوی من فحش ندن...تو این جمع کسی بی جنبه نیست...تو این جمع فقط یه مشکل هست..کسی پیتزا رست بیف دوست نداره!


امروز رفتیم یه کافی شاپ دنج با ستاره...دنج و دوست داشتنی...شاید اولین بار بود که تو یه کافی شاپ به این فکر نکردم که تو از این جا خوشت میاد یا نه؟! 





نظرات 16 + ارسال نظر
حامد دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 04:06 ب.ظ http://www.pureformality.wordpress.com

لحظه های مبهمیه میفهمم ....

گویی اتفاق ها تکرار میشوند و خاطره ها مانند پیدا میکنند ..

گویی یک فنجان قهوه جای آب پرتقال را میگرد ...

گویی در همان کافی شاپ دنج با ستاره جای تو کسانی دیگر میشینند .

و گویی تو مرا از یاد برده ایی....

و شاید آب پرتقال جای یک شکلات داغ را!

نمی شه بعضی ها رو از یاد برد!

سارا دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 04:26 ب.ظ

اگه تو خانواده ی درست حسابی داشتی با 4 تا پسرو دختره بی بته نمیرفتین توی کافی شاپ
اینم از فاحشه بازیاتون. اه اه اه حالم از هرچی دختر پسره امروزه تهرانی بهم میخوره همشون میقاپن همه چی فقط بکشن همدیگرو خر میکنن پولای همو میکشن بالا
متاسفم برات

یعنی خدا خیر بده به کسی که این کامنت رو نوشته:))
از خنده روده بر شدم=))
اولا ما نرفته بودیم کافی شاپ...اون جمع مال یه روز بود که نهار دعوت بودم سارا خانوم:)
بعدش هم من نه تهرانیم نه تهران زندگی می کنم...
یعدش هم چون پول نداشتیم دوتا پیتزا سفارش دادیم فقط...پس فک نکنم کسی پول کسی رو کشیده باشه بالا!!=))

بعدش هم منم برات متاسفم عزیزم :)
ایشالا بارم بیای:)

جوجه اردک زشت دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 05:02 ب.ظ http://13l.blogfa.com

به نظرم توی خواب یه همچین جمعی بودی!!!
آخه من خیلی ساله از این جمعها که کسی با نگاهش زخم نزنه و با زبونش نیش، ندیدم.
اگه خواب نبود و تو دیدی،سلام منم برسون!

آره احتمالا دیگه هیچ وقت جمع نمی شیم...
اگه بازم پیش اومد حتما عزیزم

عمااااااااااااااااااااااااااااد دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 05:55 ب.ظ http://www.nuttertools.mihanblog.com/

سلام دوست عزیز وب جالبی داری اگه با تبادل لینک موافقی منو به عنوان بزرگترین مرجع عکس لینک کن وخبر بده تا من هم همین کار کنم موفق باشی

مجتبی ح دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 06:15 ب.ظ http://faslekhakestari.blogfa.com

جالب بود اینجا.

ممنونم

[ بدون نام ] دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 08:24 ب.ظ

سلام
الان دیدم که برگشتی و چه خوب شد که برگشتی
هنوزم که تو خودتی دختر
خوبه که کسایی رو داری که پیششون راحتی
فعلا بسه

تا بعد

سلام...مرسی
ممنونم...ولی چرا اسمتو ننوشتی؟:)

payam دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 09:20 ب.ظ

سلام نیلوفر جان. خوشحالم روحیت بهتره. شما خوب باشین ماهم خوبیم. الهی شکر. سره نماز خیلی دعاتون میکنم.

داستان قشنگی واقعا .

درضمن یه چیزی خاستم به سارا خانم بگم.

سارا خانم اگر اون حرف زشتی که زدی به نیلوفر خیلی دلم شکست اینجوری برداشت کردی.

بنی آدم اعضای یکدیگرند. پس خداوند برای چی انسان هارو آفرید؟ آفرید گه طبق قانونش
باهم دوس باشن.

نیلو که کاره خلاف شرعی انجام نداده چرا اینجوری میگی!!!

اگه اینجوریه که من دیگه هیجی! من هر شب با دختر داییامو دختر عمه هام پا میشیم میریم

پیتزا فروشی اینقدر باهم خوبیم بعدش بیان مثلا

بگن پیام چقدر نا نجیبه میره فحشا بازی میکنه!!!!

بگزریم. آجی دیگه تا بعده عید گمان نکنم بیام وبت.

باید برای عمل امید برم مالزی کارای سفارت خیلی زیاده.
از اون طرفم موزیک ویدیو کوچیکی با علیرضا حاکم و رضا پیشرو کارای نهاییشو داریم انجام میدیم واقعا کسل آوره و دشوار امیدواریم باب میل دوستان

علاقمند رپ فارس باشه. اینشالاه.

از اونورم یه سفره 7 روزه به کرج دارم باید برم پیش نامزدم.
دیگه حلال کن اگر بدی چیزی از حرفام دیدی.

اینشالا بعد عید به امید همکاری بیشتر. خلاصه توی هر هدفمندی در خدمتیم. آدیمم گزاشتم همون payam_terminator .

راستی نیلوفر جان چقدر هزینه ثبت دامین .کام دادی؟ اینم بعدش حالا بماند.

فعلا ...به امید دیداره بعدی

سلام!
عجب کامنت بلند بالاییییی

مرسی که ازم دفاع کردی..می گم شما این سارا خانومو نمی شناسین؟!!!
فک کنم خوب می شناسینشششش!!!

حامد دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:58 ب.ظ http://www.pureformality.wordpress.com

حق با توست ... بعضی ها را نمی شود فراموش کرد اما ...


بروزم نیلوفر عزیز ...

سر می زنم حامد جان

نیما نوری چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 09:26 ق.ظ http://blog.n2d.ir/

کمِ این جمع ها ، خیلی خوبه که قدر میدونید . . .


تو این جمع میشه تو فکرای خودت باشی و کسی فضولی نکنه...


کاش میشد !

اوهوم!
ممنونم

نیما نوری چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 09:30 ق.ظ http://blog.n2d.ir/

از سارا هم به دل نگیر ،

متاسفانه سطحی نگری و زود به نتیجه رسیدن در بین ما خیلی زیاد شده و بدون فکر آزردن دیگران ، میگیم و میگیم و میگیم . . .

انشالله سارا عزیز همیشه شاد باشه و از کسی که اینجور بدی دیده ، خیر ببینه !


به دل نگرفتم...حیف پست قبلی رو که پاک کردم ندیدین...وگرنه متوجه می شدین که موضوع چقدر خنده دار و مضحکه!!!
:)

علیرضا(غریبه) چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 07:05 ب.ظ

سلام
خیلی خوبه که جایی رو داری که مجبور نیستی دستات رو پهن کنی رویه گوشات و از خستگی نور بالشتت رو فرو کنی تویه چشمات.. خیلی خوبه که جایی رو داری که نه غر می شنوی نه طعنه، نه متلک هست نه سرزنش... حفظ کن، درک کن، نگه دار
منم دارم....کویر ... این مدت هم نبودنم رو بودن شن و خار درک کردن...
راستی این پیتزا که اسمشو گفتی اصلا چی شی هست؟ (وای انگار اینجا هم کسی این پیتزا رو دوست نداره) ولی قول می دم همین امشب یکیشو امتحان کنم
شاد باشی و خوشبخت

سلام...مرسی علیرضا جان
پیتزا رست بیف...همون پیتزا گوشته با گوشت ِ رست بیف!:)
امیدوارم دوس داشته باشی

تو هم همیشه سالم و شاد باشی

سوسه پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:18 ب.ظ http://soo3.wordpress.ocm

سن و سال که بالاتر بره مرز و حدود اخلاقی رفتاری ارزشش بالاتر میره.

راستی این سارا خانوم ظاهرا زیادی تیغ خورده اینطور جوش آورده!

این سارا خانوم ماجراش مفصله!!!:))
راستش پیش خودمون بمونه ولی سارا خانوم و آقا پیام یکی هستن!
احتمالا هم زیاد تیغش زده بودن!

دلزاد پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:34 ب.ظ http://gitan.blogsky.com

راستش می دونی خیلی وقت ها دلم می خواد این "تو"یی که توی زندگیم هست را تف کنم بیرون و اصلا به این فکر نکنم که توی باغچه می افته یا توی خیابون یا کف سنگ توالت! فقط می خوام بره به درک!!!

ببخشید تند شدم. اخه درست زدی تو خال... و من هم یاد لحظات زندگی خودم افتادم

و این "تو" ی بیچاره خود تویی!این کارو نکن دلزاد جان!

uncreated جمعه 14 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:40 ق.ظ

:(
توی خوابگاه وقتی بری تو خودت تیکه تیکه میشی از تیکه های بقیه!
مثل آوار رو سرم خراب می شن

می گن دوران دانشجویی بهترین دوران زندگیه...مخصوصا اگه تو خوابگاه باشه...با همه ی سختی هاش سعی کن خوش بگذرونی دختر;)

ستاره یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 01:24 ب.ظ

خیلی عالی بود نیلو منم دوس دارم جمعمونومرسی دوستم

:X

نیلوفر یکشنبه 9 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 04:18 ب.ظ http://www.niloofarblue.blogfa.com

خیلی از نوشتت خوشم اومد
آره دقیقا این جمع ها دیگه نایابه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد