من ترسیده بودم...
همه چیز را فراموش کرده بودم...
نام ِخودم را...تمام شعرهایم را...
من ترسیده بودم...
گوشه ای نشسته بودم
و فکر می کردم
من ترسیده بودم
گم شده بودم...و به این فکر می کردم که نامم را از که بپرسم
من خسته بودم
از این همه نگرانی و بی خوابی خسته بودم
و فکر می کردم که چقدر مانده تا دست های مرا ببینی...
من گریه بودم...اشک بودم...خسته بودم...
باور نمی کردم که همه چیز تمام شده...
و هی سرم را به دیوار می کوبیدم تا شاید نامم را به یاد آورم...
من منتظر بودم...
می دانستم کسی قرار است از این فاصله ها بیاید...
من چشم هایم را با یک روبان مشکی بسته بودم...
ترسیده بودم کسی بیاید و قبل از تو عاشقش شوم...
من روبان مشکی را برداشته بودم...و نمی دانستم برای چه گریه می کنم...
اشک بودم...خسته بودم...
من ترسیده بودم...
چشم بسته عاشق تو شده بودم...و باورم نمی شد...
من می دانستم دست هایم را دوست نداری...
اما هیچ وقت این قدر برایت غریبه نبودم...
من ترسیده بودم...و هرچه فکر می کردم نامم را به یاد نمی آوردم...
روزی زیباترین اسم بودم...در قلبت.... فقط یادم می آید چهارحرفی بودم...
نام ِ من چه بود؟
نیلوفر.اسفند 88
بخوای نخوای فقط تو ، فقط تو
بیای نیای... فقط تو ،
تو " تو " فقط تو ....
آهای آ ه ا ی فق ط ت ...
میبنی منم هنوز باورم نشده ....
نیلوفر عزیز بخاطر نوشته های زیبات تحسینت می کنم ...
تصویر زیبایی بود .... می شه گفت کلاسیک بخصوص با بافت شهری ساری و آدمای اون ....
امیدوارم کامنت مو متوجه شده باشی ...
منم بروزم
می فهمم کامنتت رو...
ممنون حامد جان برای لطف همیشگیت...
سلام
من از سرچ اسم کتاب پوریا عالمی به اینجا اومدم. بعد دیدم توی کامنت هاتون یه نفر با یه جبهه گیری راجع یه اون حرف زده، یعنی گفته آدم خوبی نیست. درسته؟
شما موافقید باهاش؟
چون من نویسنده کتاب رو دورادور می شناسم می پرسم راستش
من همه کتابها و همه نوشتههای روزنامه و مجله و وبلاگش رو خوندم و میخونم برام جالب بود که یه مخالف دواتیشه داره اینجا
می دونید...یادم میاد که تو همون پست در جوای نظر دوستم گفتم که من آدم ها رو از روی نوشته هاشون می شناسم...و نوشته ی ایشون هم اون قدر دلنشین بود که این جا نوشتمش...ولی خب نظر ها متفاوته...و اون طور که من یادمه اون دوستمون هم از ایشون بد نگفته بودن....ولی خی حتما نظر ایشون بوده دیگه!اگر دوست دارین برام یه آدرس ای میل بذارین تا اگر خواستین آی دی ایشون رو بدم تا خودتون ازش بپرسین چرا با پ.ریا عالمی موافق نیست...
ببخشید آدرس نذاشتم! نمیخوام احیانا سوتفاهمی برای شما یا آقای عالمی یا اون دوستی که اننطوری نوشته ایجاد بشه
نه اگر میذاشتین اتفاقا بهتر بود:)
من چشم هایم را با یک روبان مشکی بسته بودم...

ترسیده بودم کسی بیاید و قبل از تو عاشقش شوم...
:-<
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
سلام ،
ممنون بابت کلید و همچنین لینک
خیلی زیبا بود ، واقعا" .
سبز باشید
ممنونم...کلیدتون رو گم نکنین یه وخ :پی
نیلو
چشم من که همیشه بسته بود.
عزیزم...نمی دونم چی بگم...
سلام
عالی بود یه جور شیرینی خاصی تو نوشته هات هست که باعث نمیشه یه غم دیگه هم به غصه هات اضافه شه بعد از وبلاگ خداحافظی کنی و بری یه جای دیگه تا اونجا هم سنگین تر از قبل....
من تازه شروع کردم به منم سر بزن ولی نه فقط یه بارها ok؟
ممنونم...
سعی می کنم حتما بهتون سر بزنم...
عاشق
باش همیشه... حتی اگر .... بماند
---
در مورد پوریا عالمی هم خوشحال می شم که یک طرفدار دو آتیشه همه نوشته هاش رو بخونه... طرفدار به کسی می گن که هیچ جایی نتونه مخالفت رو تحمل کنه
شاد باشی
راستی تازه فهمیدم فقط من نیستم که اسفند و دی می رم لب ساحل
خوشبخت باشی
دقیقا همون طور که مخالفها به هیچ وجه کوتاه نمیان!
ولی خود ِ من شخصا فکر می کنم که این شعره که مهمه نه شاعر!
ممنون علیرضا جان
سلام.وبلاگت فوق العاده س اونقد که همشو یه جا خوندم! (دست +گل)
ممنونم ...لطف داری عزیزم