خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

داشت گریه می کرد...

 



دارد گریه می کند،می روم کنارش می نشینم،چیزی برای دلداری ندارم،حرف هایش را می فهمم،فقط دستش را روی دستم می گذارد و حرف می زند،همیشه در همین زمان ها لال می شوم،نمی دانم به چی فکر کنم،فقط خوب می فهممش،تنها چیزی که از دهانم خارج می شود پس از درد و دل های او این است:"به درک".

می گویم برود و به کارهایش برسد،همه چیز را مرتب می کنم،و در ذهنم به دنبال چیزی می گردم،اما مثل همیشه هیچ چیز پیدا نمی شود...دارم فکر می کنم...فکر...






نظرات 3 + ارسال نظر
فروغ شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:27 ق.ظ

،همیشه در همین زمان ها لال می شوم،نمی دانم به چی فکر کنم،فقط خوب می فهممش،تنها چیزی که از دهانم خارج می شود پس از درد و دل های او این است:"به درک".

اوهوم

[ بدون نام ] شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 10:43 ب.ظ

من اگه جات بودم اینو می گفتم .

گریه نکن ، که بغض تو ، به من ، سرایت می کنه .

ممنون حامد جان

فارeس یکشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 08:11 ق.ظ

میرود و شاید برگشتی وجود نداشته باشد !!!

همیشه برگشتی هست...وقتی همه چیز مرتب شد...و شاید نه مثله قبل ولی به اندازه ی ثانیه هایی حتی...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد