دارد گریه می کند،می روم کنارش می نشینم،چیزی برای دلداری ندارم،حرف هایش را می فهمم،فقط دستش را روی دستم می گذارد و حرف می زند،همیشه در همین زمان ها لال می شوم،نمی دانم به چی فکر کنم،فقط خوب می فهممش،تنها چیزی که از دهانم خارج می شود پس از درد و دل های او این است:"به درک".
می گویم برود و به کارهایش برسد،همه چیز را مرتب می کنم،و در ذهنم به دنبال چیزی می گردم،اما مثل همیشه هیچ چیز پیدا نمی شود...دارم فکر می کنم...فکر...
،همیشه در همین زمان ها لال می شوم،نمی دانم به چی فکر کنم،فقط خوب می فهممش،تنها چیزی که از دهانم خارج می شود پس از درد و دل های او این است:"به درک".
اوهوم
من اگه جات بودم اینو می گفتم .
گریه نکن ، که بغض تو ، به من ، سرایت می کنه .
ممنون حامد جان
میرود و شاید برگشتی وجود نداشته باشد !!!
همیشه برگشتی هست...وقتی همه چیز مرتب شد...و شاید نه مثله قبل ولی به اندازه ی ثانیه هایی حتی...