ایستگاه قطار پر بود از کسانی که چشم انتظارند
و من دوباره با همان دسته گل سفید
که مدت هاست خشکیده است
توی همان ایستگاهی که روزی هم را بوسیده بودیم
ایستاده ام
و به این فکر می کنم که چه طعمی داشت لب هایش؟
ولی این بار قطار آمد
آن قدر به انتظار عادت کرده ام که
نمی توانم پیاده شدنت را باور کنم
آرام آرام از پله ها پایین آمدی
دوباره همان کسی که روزی می شناختم...
اما در دستان ِ تو
یک دسته رز ِ سرخ بود
تازه ی تازه...
خجالت کشیدم از گل های خشکیده ام
که" زمان" آنها را پژمرده کرده بود...
ترسیدم مرا با این لباسهایی که
گرد ِ غربت و صبر بر رویشان نشسته است ببینی...
ترسیدم موهای آشفته ای را که سال هاست در باد تکان می خورند ببینی
ترسیده بودم...
و نمی دانم چطور بین جمعیت گم شدی؟
نمی دانم چه شد که به یاد نیاوردی کجا ممکن است باشم....؟
نمی دانم چرا از یاد برده بودی که رز ِ سرخ دوست ندارم...؟
نمی دانم چرا ترسیدم و نتوانستم خودم را به تو برسانم...؟
زمان...
این زمان ِ لعنتی همه چیز را خراب کرد.
نیلوفر.فروردین 89
سلام این اولین دیدار من از این جا بود
خوب بود
منو یاد روزایی انداخت که منم مثل نوشته های تو معصوم و بی آلایش بودم
ازت ممنونم
باز هم میام
ممنونم...لطف دارین
راست میگی.زمان خیلی مواقع همه چیز رو خراب می کنه!
اوهوم...
راستی ممنونم که لینکم کردی...منم لینکتون می کنم:)
* با سلام و آرزوی سالی سرشار از موفقیت برای شما و وب لاگ خوبتان .
* شرکت نرم افزاری پانته آ PanteaCo.Com .
* با آرشیوی کامل از انواع نرم افزارهای کاربردی - آموزشی - میکس و مونتاژ تصاویر - گیم - مستند و....
* با ارسال پیشنهادات و انتقادات سودمند از جوایز بدون قرعه کشی ما بهره مند شوید (پست الکترون?ک? info@ PanteaCo.com )
سلام بر نیلو جووون


عیدت مبارک!!!!!!
هم زمان هم عکسش عالی بود....
سلام عید تو هم مبارک عزیزم
صد سال به این سالها
ممنونم ...
من با نظر الهام خانم موافقم ، یه نکته ایی تو این جمله قبلیم بود ..
شاید زمانی برسه که شما انقدر معصومانه ننویسید ...
اما دلتون گندست بر عکس من . البته شاید یقین ندارم ..
کمی راهنمایی بفرمایید نیلوفر 89
نمی دونم...شاید زمانی برسه که دیگه این قدر معصومانه ننویسم...البته بستگی داره که معصومیت رو چی تعریف کنیم...برای هرکسی مطمئنا این کلمه متفاوته...
ممنونم حامد جان برای لطف همیشگیت
سلام نیلوفر جونم
فکر می کردم دیگه نمی نویسی. خوشحالم که می بینم به نوشتن ادامه دادی.
ولی چرا اینقدر تلخ؟ کمی شاد بنویس و به شادیها هم فکر کن. تلخ نوشتن خییییییییییییییییییلی ساده تره. اینو دیگه بعد از ده سال نوشتن خوب می دونم. آدم راحت حس میگیره و عمیق می نویسه. اما چه حاصل جز غمگین تر شدن و غمگین تر کردن؟
می دونی تلاش سختی کردم برای شاد نوشتن. خیلی سخت... و حالا نوشته هام هرچند ساده و کم محتوا، ولی امیدوار کننده اس...
مشکلات برای همه هست. شاد باشی و دلخوش همیشه ...
سلام عزیزم
می فهمم چی میگی...البته من حسی رو که دارم می نویسم...هیچ وقت به طور جدی ننوشتم...همیشه احساساتم رو نوشتم...اما این روزا قصد دارم جدی تر بنویسم و قبول دارم که شاد نوشتن سخت تره...خیلیییی...و درکنارش هم لحظه های غم آلود ناگزیره...
از طرفی به نظرم تفاوتی بین شعر و داستان هست...که شعر بیشتر با حالات آدم در ارتباطه و به همین دلیل بیشتر تحت تاثیر احساساته...
ممنونم عزیزم...راستی سال نو هم مبارک...البته با تاخیر:)
سلام شعرات قشنگن...
تو گوگل سرچ کردم مموش(اسم همسترم) و رسیدم به وب تو
خدا همسترت رو برات نگه داره...
پسر منو که ازم گرفت...
الهی...مرسی عزیزم...خدامموشت رو بیامرزه:(
معصومیت همون کودکانه هاست ، بخدا .
من هم معصومیت رو کودکانه ها می دونم...
اما گاهی هم زمان همه چیز رو درست می کنه...
گاهی عزیزم...
ناراحت کننده بود، دلم سوخت
اوهوم...:(
سلام
شعرت عالی بود
عالی
عالی
عالی
با اجازه ات با اسم خودت تو وبلاگم نوشتم
اگه راضی نبودی بگو تا اون پست رو حذف کنم
موفق باشی