خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

زمان (2)





من ترسیده بودم

ترسیده بودم تو بین جمعیت گم شده باشی...



ناگهان...

ناگهان این دست های تو بود که روی چشم هایم قرار گرفت

همان دست هایی که می شناختم



تو یادت بود که عاشق ِ غافلگیر شدنم

یادت بود...





نیلوفر .فروردین 89









پ.ن

این شعر برام خیلی ارزش داره!

پ.ن

این شعر ادامه ی این یکی شعر است!


نظرات 9 + ارسال نظر
[ بدون نام ] چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 03:57 ب.ظ http://acme.blogsky.com

اومدی ردپا بزار

نیما1394 چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 05:06 ب.ظ http://nima1394.blogfa.com

سلام دوست گلم
سال نو مبارک
منو که یادت نرفته

ممنون نیما جان
نه دوست عزیز:)

عید تو هم مبارک:)

حامد پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:39 ق.ظ http://www.pureformality.wordpress.com

چه زمان قشنگی بود برای تو دوست عزیز ...

و بسیار زیبا بود این شعرت .

زمان را برایم نگه دار تا دوباره ...

__________

نیلوفر جان منم بروزم ، خوشحال میشم سر بزنی

ممنونم حامد جان

اولین فرصت میام

عارف پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 04:31 ب.ظ http://shabzakhmi.blogsky.com

سلام
خوبی؟
میبینم که خونت هنوز بوی قدیم رو میده و همچنان داری با همون حال و هوا مینویسی
سال نو هم مبارک ببخشید دیگه با این همه تاخیر کامپیوترم پکیده بود دیشب درست شد
وقت کنم همه پست هاتو که نخوندم میخونم
فعلا

سلام برادر ِ بی معرفت:)
ما همیشه حال و هوامون همینه داداش...
عید تو هم مبارک

مرسی داداشی:)

جوجه اردک زشت پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 10:07 ب.ظ http://13l.blogfa.com

منم عاشق غافلگیر شدن بودم اما بعد از روز والنتاین پارسال به شدت می ترسم از غافلگیر شدن.


در ضمن نوشته هات از خودته؟

من ولنتاین رو دوس ندارم!

اوهوم...شعر هایی رو که مال خودمه...زیرش اسمم رو می نویسم و در گروه شعر های نیلوفر قرار می دم..و نوشته ها اگه مال کسی باشه معمولا می نویسم مال کیه!

عارف پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 11:23 ب.ظ http://shabzakhmi.blogsky.com

خوبه یادته من کی ام
فکر نمی کردم یادت باشه
بذار برسم بعد دعوا کن
شما اگه آبجی با معرفتی بودی حداقل می پرسیدی مرده ام زنده ام
شعر هات و عکس هایی که میذاری هنوز هم عالیه

واقعا ممنون!من حافظه ام رو از دست ندادم که!
دعوا هم نکردم...شوخی کردم
باشه من بی معرفت...

soo3 جمعه 20 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 06:44 ب.ظ http://soo3.wordpress.com

خوبه که این شعر ادامه شعر "زمان" هست. اینکه دوباره به هم رسیدید.
قشنگ بود

اوهوم:)

فارeس یکشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 11:59 ق.ظ

توام یادت رفته بود که اون دوست داره از پشت بغلت کنه !!

اوهوم...منم یادم رفته بود...ولی فقط شاید همین موضوع رو...نه اونو!

سارا یکشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 05:43 ب.ظ

وااای ، فوق العاده بود
منم حسابی غافلگیر شدم

نیلوفر جان من خیلی خونه ی تو رو دوست دارم،چند وقتی هست که پست های تورو می خونم (تقریبا از بعد از پست هومن در مورد وبلاگ تو)
خیلی زیبا می نویسی
موفق باشی

ممنونم عزیزم:)

باعث افتخاره که پست های منو بخونی:)
بازم ممنونم عزیزم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد