چند وقت پیش کتابی خریدم:
بخش هایی از صحنه دوم نمایشنامه: داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد".
نوشته ی: " ماتئی ویسنی یک".
: بگو آ.
- آ.
: مهربونتر، آ.
- آ.
: آهسته تر، آ.
- آ.
: من یه آى لطیف تر میخوام، آ.
- آ.
: با صدای بلند اما لطیف، آ.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دوستم داری.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمیکنی.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی خوشگلم.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای اعتراف کنی خیلی خری.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بگی برام میمیری.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بمون.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی لباساتو درآر.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی سلام.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خوشبختم.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچوقت نمیخوای من رو ببینی.
- آ.
: نه، اینجوری نه.
- آ.
: ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمیکنم.
- آ ...
: پس بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی.
- آ ...
:
آهان، حالا خوب شد. حالا بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بدون من
خیلی بد خوابیدی، که فقط خواب من رو دیدی، و صبح خسته و کوفته بیدار شدی
بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی.
- آ ...
: آهان. بگو آ، انگار که میخوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.
- آ.
: بگو آ، انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.
- آ.
: بگو آ، انگار که میخوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.
- آ.
: ازم بخواه که بگم آ.
- آ.
: ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.
- آ.
: ازم بخواه که آهسته یه آی لطیف بگم.
- آ.
: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟
- آ؟
: بهم بگو که دارم دیوونت میکنم.
- آ.
: و اینکه دیگه حوصله ات سر رفته.
- آ.
: خب، من قهوه میخوام ؟
- آ؟
: معلومه که میخوام.
- آ ؟
: آره یه قند کوچولو، مرسی.
- آ ؟
: نه خودم دارم.
- آ ؟
: فعلا نه، مرسی.
- آ ؟
: نمیدونم ... شاید ... ترجیح میدم امشب خونه غذا بخوریم.
- آ.
: باشه، ولی آخه سُسش رو داریم؟
- آ.
: پس بریم بیرون.
- آ.
: پس همینجا بمونیم.
- آ ...
: بیا اینجا ...
- آ ...
: تو چشام نگاه کن.
- آ.
: تو دلت یه آ بگو.
- ...
: مهربونتر.
- ...
: بلندتر و واضح تر، برای اینکه بتونم بگیرمش.
- ...
: حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که میخوای بهم بگی دوستم داری.
- ...
: یه بار دیگه.
- ...
: یه آ تو دلت بگو، انگار میخوای بهم بگی هیچوقت فراموشم نمیکنی ...
- ...
: یه آ تو دلت بگو، انگار میخوای بگی خوشگلم.
- ...
: حالا میخوام یه چیزی ازت بپرسم ... یه چیز خیلی مهم ... و میخوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟
- ...
: آ ؟
- ...
: ...
- ...
پ.ن:
یاد یه زمانی افتادم...یاد بازی هامون!
پ.ن:
آ ! تا آخر دنیا !
پ.ن:
دوس دارم این نمایشنامه رو بازی کنم!گرچه هیچ وقت بازیگر خوبی نبودم!
پ.ن:
دوباره...
از قسمت لباس در آوردنش خوشم اومد :دی
میینم واسه همسترت خونه ی جدید گرفتی !
این همه آ ...ببین از کدوم خوشش اومده:پی
آره خونشو سفید کردم...بچه ام تنهاس:(
آ.. این چه حرفیست که تو می زنی .
هوم!
دوست داریم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بگوییم همانطور که در داستان نوشته است. دوست دارم بگویم آآآآآآآآآ.
مطمئنم که راست می گویم
چند وقتی نبودم بی معرفتیم رو ببخش...انتخاب خوبی کردی...
آرزوی من هم هست بازی این نمایش نامه اما چون دیدم به آرزوم نمی رستم رفتم نمایش رو دیدم... فکر کنم اولین و آخرین باری بود که از بازی حقیقت دوست خوشم اومد
راستی چرا همه سوالا رو زنه می کنه؟!!! مرده همش باید بگه آااآآآآآآآ
من این قسمتش رو هم دوست دارم
"
زن: چند شب احتیاج داری تا منو بشناسی؟
مرد: یک شب دیگه.
زن: یک شب دیگه؟ باشه.
مرد: نه. دو شب.
زن: 2 شب؟ خیله خب.
مرد: 9. یک هفته. 7 شب.
زن: 7 شب زیاده. تو خیلی پر توقعی.
مرد: 8 شب.
زن: 8 شب؟ این که خودش یه زندگیه.
مرد: 9 شب. تو رو خدا 9 شب.
زن: باشه. 9 شب، مال تو. اما بعدش از من هیچی نخواه.
مرد: چشم.
زن: قول مردونه؟
مرد: آره 9 شب. بعدش هم هیچی....
"
البته 2 سه جمله اش رو فکر کنم فراموش کردم هر چی فکر می کنم یادم نمی آد... جالبه که مرده نمی دونه چند وقت نیاز داره واسه شناختنه زنی که اسمش رو هم نمی دونه براش آراگون خونده اما نمی دونه کیه... تازه اتوش رو هم بهش قرض داده بدون این که بگه چقدر بی رحمی که خودت رو بهم معرفی نمی کنی... حتی نمی دونست خونه ای که توشه مال اونه یا مال زنه...
چقدر سخته نتونی طرفت رو بشناسی... حتی اگه هیچ محدودیتی در رابطه هم نداشته باشی خیلی سخته زنا رو بشناسی... نمی دونم شاید خانم ها هم همین فکر رو در مورد ما مردا می کنم... نمی دونم.. هیچی نمی دونم
چند بار که نمایشنامه رو بخونیم تازه می فهمیم بعضی جاهاش رو نفهمیدم
به قول دوستم شاهین نصیری: به احترام ماتئی ویسنی یک از جا بر می خیزم! مردی که در دنیای او یک "آاااااااا" به اندازه ی تمام واژگان دنیا معنا و مفهوم دارد!
شاد باشی و بی تردید و خوشبخت
سلام
چه عجب:) دلمون تنگ شده بود برای نظرات بلند بالات علیرضا جان:)
و مثه همیشه عالی بود...منم اون قسمت رو دوست دارم...
به احترام ماتئی ویسنی یک از جا بر می خیزم! مردی که در دنیای او یک "آاااااااا" به اندازه ی تمام واژگان دنیا معنا و مفهوم دارد!
و یه نظرم از همه ی این ها قشنگ تر اسم ِ کتاب بود:
داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد
از این اسن بهتر نمی شد پیدا کرد...
امیدوارم تو هم شاد و خوشبخت باشی
قربانت
منم دلم واسه خونه ات تنگ شده بود... همه پست هات رو می خوندم ولی نظر نمی ذاشتم چون یکم درگیر بودم
آره فکر کنم اسم کتاب خیلی کلاسیک و قشنگ بود گرچه خرس های پاندا یه بار تویه داستان اومد، فکر کنم 2 بار هم ساکسیفون... اول که اسم کتاب رو روی جلد با اون نوشتار و طریقه چینش می بینی به منحصر بودنش اعتماد نمی کنی ولی فکر کنم هر کی با هر نوع سلیقه ای کتاب رو تا آخر بخونه مجذوبش می شه...
راستی احتمالا امسال دوباره به اجرا می شه
خوشحالم که می خوندی خونمو...
من عاشق ِ جلد کتابشم:)
خیلی دوست دارم اجراشو ببینم...ممکنه برام بنویسی تو کدوم شهر و کجا اجرا میشه...آرزو دارم ببینمش...دوس دارم بدونم چجوری اون آآآآ ها رو ادا می کنن...برام بنویس لطفا...اگه وقت داشته باشم هرجا که باشه میرم:دی
آ
آ
آ
آآ
آ
آآآ
یکی اینا رو از برق بکشه
تویه تهران برگزار می شه نیلوفر جان
خبر زمانش رو گرفتم بهت خبر می دم حتما
:دی
چرا خب از برق بکشه:)
اگه تو امتحانام نباشه می تونم برم...منتظرم پس علیرضا جان
آ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ