الان ساعت 1:35 دقیقه ی بامداده و من یهو یادم اومده تو خواب که وقتی بچه بودیم شقایق یه عروسک داشت که اسمش "ملیکا" بود و هیچ وقت نمی داد من باهاش بازی کنم...یهو اسمش یادم اومد...موهاش بلند بود ...و از همه ی عروسکای من قد بلندتر بود...
بعد خیلی دوس دارم بهش بگم من اون موقع که کوچیک بودم خیلی دوست داشتم عروسکت مال ِمن باشه...خیلیییی...و همیشه فکر می کردم که اگه مال ِ من بود این قدر گوشه ی اتاق نمی ذاشتمش ...حسابی باهاش بازی می کردم و در ضمن اسمش رو هم ملیکا نمی ذاشتم...تازه اگه می خواستی به تو می دادم باهاش بازی کنی...!
پ.ن
...
پ.ن
عروسک ِ بچگی هام هنوزم زنده است...به کسی نگین اما اسمش "هَپَلی هَپو" ئه!!!
ب
آ ب
سلام دوست خوفم



وب باحالی داری بخوصوص اینکه درباره بارونم مطلب نوشتی
من عاشق بارونم
خیلی خوشحال میشم بمنم سر بزنی
ممنونم عزیزم:دی
چه جالب... خیلی خوبه کودکیت همیشه باهاته.... خیلی خوبه هم خاطراتش هم اجزاء یی که کودکیت رو تشکیل می داد برات همیشه هستن، برات قابل احترامن، برات یه دنیان
1.35 خوابی؟!!! پس کی ماه رو نگاه کنه؟ آخه ماه چه گناهی که کرده که شبا وقتی که همه خوابن می آد بیرون... ماه هم غریبه شده... دلم بیشتر واسه اون می سوزه
شاد باشی و خوشبخت....
آره من عاشق بچگیامم...
خب من معمولا دوازده می خوابم:دی
آخی:) خب ماه هم حتما خوشش نمیاد که یه عالمه چشم بهش خیره بشن...شایدم خجالتیه!
ممنونم علیرضا جان
عروسکتم مثل خودته
:)
مگه من چمه؟:دی
سلام خواهریییی..... الهی فدات... یاد اون موقع ها به خیر گلم.... همه ی عروسکام مال تو .. بوس
نخیرم الان دیگه نمی خوامشون:پی
الان می تونی چیزای دیگه ای بهم بدی:دی
مثل شال و مانتو و اینا:دی
وگرنه بزرگتر شم بازم میام می نویسم این جاها!
خود دانی:دی
من هم ماشین قرمزه رو هیچ وقت نمی دادم نوید بازی کنه !
ولی آخرش هم خودش درشو شکست :(
شاید از قصد ...
باید فکر کنم !
ای کاش می دونستم
الهی بمیرم برای نوید!:(