گاهی نوشته ای را می خوانی...فکر میکنی:هی!...خوب می فهمی اش!
بعد هرچقدر هم نوشته غمگین باشد باز
هم احساس می کنی که دوست داری اش...
هزار بار می خوانی اش...تا حس کنی کسی
هست که بفهمدت...غمگین نمی شوی...
پ.ن:این روزها کم تر نوشته های بلند می خوانم...کم تر حوصله ی درد و دل دارم...و کم تر پذیرش محبت را...می فهممت رفیق!
مثل من ...
چقدر قشنگ توصیف کردید
این روزا نیمه ی نویسندتون از نیمه ی شاعرتون جلوتر زده :)
اوهوم...
البته نوشته ی پایین مال من نبود...اگه روش کلیک کنین می بینین:)
من سه نیمه ام:دی یکیشونم فقط نیلوفره!:پی
دقیقا مثل دنیای این روزای من ...
:)
سلام بر نیلوفر ، میبینم که هنوز خونه ی نیلوفری زیبایی و پایداری خودشو داره

تبریک میگم
مرسی فرهاد جان...
خوشحالم که تو هم باز شروع به نوشتن کردی...
مرسی که بعد از این همه مدت بهم سر زدی:)
سکوت و دیگر هیچ
شاد باشی
سکوتی می کنیم بالاتر از فریاد!
اهوی اهوی اهوی ! میبینم که بد جوری سر خوردی ها

در چه حالی یکم همستر بازی کن این کارا چیه میکنی !؟
عکسای وبلاگت رو نگاه کردم متوجه شدم در چه حالی البته شاید ...
:دی
حالا چرا دعوا میکنی:دی
عکس های وبلاگم هیچ ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با حال ِ من ندارند:دی
و من از این تریبون اعلام میکنم که هیچ اطلاعی از اتهامات ِ وارده نداشتم:دی
به جون ِ خودم:دی
موفق باشید -محمود

چاکریم:دی
مثل نوشتن است.هرچه بیشتر نوشته های نیلو رو می خونم کمتر حوصله نوشته های خودم رو دارم :)
مثل ساراست...هرچه بیشتر میاد، کمتر احساس می کنم مهمونه...خودش میشه یه صاحب خونه:)
من اینجام صاحب خونه ی مهربون :*
گفتم بهت که...این خونه با مهموناشه که زنده است رفیق:)
من هم...
:)
ما روزهای مشترکی داریم، دردهای مشترکی هم، حتی گاهی عشق های مشترک...اما همیشه در رنج کشیدن تنهاییم
ممنون از بابت لینکت به مطلبم
موافقم همیشه در رنج کشیدن تنهاییم...
منم ممنونم برای این نوشته ی مشترک ِ قشنگ...
و منم کمتر احساس غریبی می کنم:)
را
ستی دیدی چت رومو بردم رو وب هومن؟ :دی
:دی
نه ندیدم...الان می رم ببینم:دی
سکوت را هجی کن .
آرام میشوی .
اوهوم...مرسی
دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثل قدیما...
ما مخلص شما هم هستیم...حتما بهت سر می زنم