ساعت هفت و نیم صبح است و من توی همین اتاقم.
با چمدانی که تازه از سفر برگشته و لباس هایی که بوی سفر می دهند.
تا کی باید سفرهای نرفته را گریه کرد؟
تا کی خواب جاهایی را باید دید که هوا آن جا خوب است ؟
خواب جاهایی که می دانی چقدر دورند و چقدر دیر ..
من تنم یخ می کند از تصور این هجم خالی
از حصارهایی که دور ذهنم کشیده ام
از باورهایی که می ترسم از باورکردنشان.
من دیر کرده ام
پیر شده ام
اگر به من مجال دهند تا آزاد باشم ،دیگر هیچ کس مرا نخواهد شناخت..
من هنوز به همان روزی فکر می کنم که باور داشتم حماقت هایم را.
شاید هم قبل تر ،
روزهایی که تنها بودم.
کسی که مسرور بود از دنیای خود،
و این شادی احمقانه را باور داشت.
من همیشه دنبال کسی گشته ام؛
که هیچ وقت نبوده..
کسی که خودم هم نمی دانم چطور می شود برایش از فاصله ها گفت.
فکر کن،
فکر کن به همه چیزهایی که داری،
و به همه چیزهایی که فکر می کنی داری و نداری،
که باور داری هستند ،اما داستان تلخ تر از این حرف هاست.
زندگی بازی تلخیست ،
بازی ناعادلانه ایست.
خوب که غرق بازی شدی ،
خوب که معتادش شدی ،
باخت هایت را نشان می دهد.
این تویی که هر روز و هر روز ادامه می دهی ،
کم هم نمی آوری ،
چون باور کرده ای نباید کم آورد.
من هم ادامه می دهم.
ولی این حجم خالی هرچه بزرگ و بزرگ تر شود
من از خودم دور تر می شوم
یک روز می بینم کسی را جایی ،زمانی ،جا گذاشته ام
و قفسه ی سینه ام خالی از هرچه قلب است.
تعارف نمی کنم
همیشه فکر می کردم یکی باید بیاید و نجات بدهد
آن چه من فکر می کنم را.
ولی امیدی نیست
امید نجاتی نیست
برای این یاس مزمن
برای این تنهایی عمیق
که گریه می کند هر روز خود را
حتی این وقت صبح ..
نیلوفر
پ.ن: این جا آتش است هوا
سلام نیلوفر عزیز
از اشنایی با وبت خیلی خوشحال شدم
و باید بگم از خوندن نوشته هات لذت بردم
میشه خواهش کنم به وب منم سر بزن و تباد لینک کنیم
من از کاربران قدیمی بلاگ اسکای هستم
منتظر حضورتون هستم
یا علی
ممنونم
نیلوفر عزیزـ من هم گاهی وقتا حسّت رو دارم یا گاهی جاها با دیدن .... دردها و غمها و ...
امّا تازگیها در اوج یاس ، یاس همیشگی کسی به من می گوید بیا و رها کن ، دل خوش دار
:)
....
زندگی رسم خوشایندی است...
...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
:**
طولانی بود نخوندمش

قول میدم فردا بخونمش
مرسی:) لطف می کنی:)