دارد گریه می کند،می روم کنارش می نشینم،چیزی برای دلداری ندارم،حرف هایش را می فهمم،فقط دستش را روی دستم می گذارد و حرف می زند،همیشه در همین زمان ها لال می شوم،نمی دانم به چی فکر کنم،فقط خوب می فهممش،تنها چیزی که از دهانم خارج می شود پس از درد و دل های او این است:"به درک".
می گویم برود و به کارهایش برسد،همه چیز را مرتب می کنم،و در ذهنم به دنبال چیزی می گردم،اما مثل همیشه هیچ چیز پیدا نمی شود...دارم فکر می کنم...فکر...
دخترها وقتی می ترسند
وقتی خسته اند
وقتی دلشان گرفته و هیچ کس پیششان نیست
تازه زیبا می شوند
تازه می شود درباره شان شعر گفت...
تو وقتی خسته ای، وقتی گرفته ای
همان لاک ِ قرمز تیره ات را بردار
اول ناخن های ِ پایت را لاک بزن
بعد با یک لاک ِ روشن ِ صورتی
دست هایت را
بعد هر چند دقیقه ای یک بار دست هایت را نگاه کن
اصلا بیا همین امروز را دامن بپوش
یک دامن ِخاکستری ِ تیره
که پایینش گلدوزی سفید دارد
بعد پیراهن ِ خاکستری و زردت را بپوش
گوشواره هایی را که تازه خریده ای هم
بعد موهایت را اتو کن...و به این فکر کن کاش موهایت صاف بودند
بعد به این فکر کن چرا موهایت زود بلند نمی شوند
بعد هم کلی دلتنگی کن برای موهای بلندی که تا کمرت می رسید
وقتی هم که گوشه ی لاکت با شانه ی موهایت کنده شد کلی غمگین شو
فکر کن همه چیز خراب شده...
و دوباره با حوصله گوشه اش را درست کن
اما می دانی ته ِ دلت، که دیگر مثل ِ اولش نیست
اما به خودت دلداری بده...
بعد خط چشمی را که خیلی دوست داری بردار
دوست داری بهتر از همیشه شود....
و می شود
بعد هم به این فکر می کنی که چرا بعضی وقتهای ِ خاص
که دوست داری خط ِ چشمت عالی شود ، مثله امروز نمی شود؟
بعد رژ لب ِعسلی را که همرنگ پوستت است بردار...
همان طور که دوست داری روی ِ لب هایت بکش
و به این فکر کن که کاش می شد هیچ وقت پاک نشود
همین
بقیه ی روز بعضی از غم هایت را ، با زیباییت سبک کن...
آرام باش... و به این فکر کن وقتی تنهایی چقدر زیبایی...زیبا...
وقتی خسته ای...وقتی ترسیده ای...
نیلوفر
پ.ن
هیچگاه به خیالم نمی رسید که با تمام جانم بگویم «التماس» ِ دعا...
التماس دعا
قانع شدم...اوهوم...قول می دم که دیگه قانع شده باشم!
فقط بعضی واژه ها برام بی معنی شد!
قول میدم دیگه نوشته هام کسی رو اذیت نکنه...
بخوان خانه ام را باز هم!
پ.ن
برای من هم سیگار آورده است به عنوان عیدی...پیش خودمان بماند!
کم کم که می گذرد زمان نه تنها چیزی را درست نمی کند...همه چیز بدتر هم می شود...اصلا چه کسی گفته زمان حلال مشکلات است؟
کم کم بعد از آن "سر گشتگی" می آید...مشکل می آید...دلتنگی...
شاید هم هیچ کدامشان...
حتی اگر هیچ کدامشان هم نباشد...حتی اگر محکم باشی...حتی اگر منطقی ترین انسان دنیا هم باشی... جایی حتما پیدا می شود که "صدا"یی اشکت را در می آورد...
و همان جاست که می بینی این تویی!تویی که سعی کرده ای فرار کنی...
اصلا جور دیگری نگاه می کنیم:فرار نکرده ای ...مانده ای...جنگیده ای...و سر افرازانه شکست خورده ای!
و خیلی عادی همه چیز را رد کرده ای...همه چیز خوب شده است...انسان های تازه ای را می شناسی...خوب زندگی می کنی...خوب فکر می کنی...مثبت اندیش شده ای...
ولی باز هم یک آهنگ قدیمی تمام کاسه کوزه ها را له می کند!یک آهنگ که مدام اسم ِتو را صدا می کند!
اصلا یک جور ِ بهتر...
همه چیز رد شده...نسبت به هیچ آهنگی هم عکس العمل نشان نداده ای...حتی نسبت به هیچ صدایی یا عکسی...تمام مرحله ها را آبرومندانه گذرانده ای!پیروز ِ میدانی تا این جا!دوام آورده ای!
بعد یک روز ،ناگهان، در آینده ای دور، یک شب که دلت گرفته،یک شب که از کسانی که داری دلخوری...دلت می خواهد برگردی به روزهایی که نازت همیشه خریدار داشت!
این بهترین وجهش است...پس سعی نکن بگذری...لااقل آرام عبور کن...تا دلتنگ تر نشوی...ناگهان نرو!
نیلوفر؛آخرین روزهای سال 88.
پ.ن
دوست داشتم برای سال جدید کلی فکر کنم...ولی الان ترجیح می دم این آخر سالی رو بگیرم بخوابم!
پ.ن
دلم از این گوی های برفی می خواد...از اینا که تکونشون میدی توشون برف میاد!
دلا مژده دادی که این بی قراری نشان بهار است...
دانلود کنید(یه عیدی از طرف منه:پی)
داره بهار میشه...عید میشه...هممون حتما تو این سالی که گذشت شادی ها و غم هایی داشتیم...شاید خیلی هامون زندگیمون عوض شد...شاید هم خیلی ها زندگیشون بهتر که نشد هیچ؛بدتر هم شد...و شاید خیلی هامون تازه فهمیدیم که چجوری باید زندگی کنیم...یا تصمیم های جدی برای زندگیمون گرفتیم...اما من همیشه نزدیک عید که میشه یه رسم دارم...از کسایی که دوسشون دارم می خوام بگن چه آرزویی دارن؟...تا سر سفره ی هفت سین که برام قداست ِ خاصی داره از خدا بخوام آرزوشونو برآورده کنه...
شما چه آرزویی دارید برای سال 1389؟
پ.ن
اگه خواستین می تونین خصوصی بگین
پ.ن
بیا ای نسیم ِآرزو... برای دلم قصه بگو...
عجیب می لرزم...ساعت حدود دو نیمه شب است... دلشوره دارم...از خواب می پرم...احساس می کنم کاری دارم...دیرم شده...تمام بدنم می لرزد...بلند می شوم می ایستم...فکر می کنم...سعی می کنم تمرکز کنم...یادم می آید خواب دیده ام...خواب دیده ام تمام بدنم زخمی است...و خون...خواب بدی بود...هرکار می کردم خونش بند نمی آمد...
صورتم پر از اشک شده...کی گریه کردم؟
روی تخت می نشینم...سعی می کنم به یاد بیاورم چرا این قدر غمگینم...
از اتاق بیرون می روم...باران می آید...
در بالکن را باز می کنم...سرم را بیرون می گیرم ... خیس می شوم...باران می آید...
یادم می آید خواب ِ زخمی که از آن خون می آید باطل است...آرام می گیرم کمی...هنوز هم باران می آید...
خوابم نمی برد...موبایلم را بر می دارم...کمی کانتکت هایش را زیر و رو می کنم...کمی عکس هایم را نگاه می کنم...
آهنگ مورد علاقه ام را می گذارم...
توی بالکن نشسته ام...و به این فکر می کنم که فردا ماهی بخرم برای سفره ی عید...یک ماهی قرمز ِ قرمز....شاید هم دوتا...
پ.ن
نداری خبر از لاله ها...پریشانی ِ آلاله ها...
"ماه بانوی تو" دلش برایت تنگ شده
"ماه بانوی تو" خیلی غمگین است
"ماه بانوی تو" خوابش نمی برد
"ماه بانوی تو" عاشق رنگ آبی شده نمی داند چرا؟
"ماه بانوی تو" سر در گم است،گیج است
"ماه بانوی تو"خسته است
"ماه بانوی تو" گاهی دلش آن قدر می گیرد که...
"ماه بانوی تو" دوست دارد شاد باشد
"ماه بانوی تو" خیلی دوست دارد شاد باشد
"ماه بانوی تو" دلش برای این عشق احمقانه تنگ نشده
"ماه بانوی تو" دلش دقیقا برای تو تنگ شده
"ماه بانوی تو" دیشب خیلی شاد شد
"ماه بانوی تو" درک می کند همه چیز را
"ماه بانوی تو" یک آدم احساسی ِ لعنتی است
"ماه بانوی تو" واقعا از اینکه احساساتی است متنفر است
"ماه بانوی تو" یک رمان نیمه تمام است
"ماه بانوی تو" چند وقتی است عوض شده
"ماه بانوی تو" دیگر غر نمی زند
"ماه بانوی تو" خیلی وقت است نازی ندارد که کسی بکشدش!
"ماه بانوی تو" تصمیم دارد برود
"ماه بانوی تو" خیلی وقت است عوض شده
"ماه بانوی تو" عوض شده؟
ولی
ماه بانوی ِ تو ،ماه بانوی ِ لعنتی ِ تو ؛هنوز ته دلش کمی احساس خوشبختی می کند...
پ.ن
ماه بانو!
پ.ن
دلم النگو می خواهد!
رفتیم بیرون...با یه جمعی که می دونیم رابطه ی عشق و عاشقی بین بچه ها نیست...می دونیم فلانی دوست دختر داره ...می دونیم فلانی عاشق اون پسر خوشتیپه ی دانشگاهه...می دونیم فلانی یکی رو دوس داشته که گذاشته رفته...یا می دونیم فلانی دوست دخترشو پیچونده...
رفتارا دوستانه است...کسی قربون صدقه ی کسی نمیره...می دونن که چجوری هستم...با وجود همه ی اینا همه مهربونن...کسی به کسی گیر الکی نمیده...کسی یهو صمیمی نمیشه ...کسی یهو ازم نمی پرسه چته؟!ناراحتی؟!چیزی تو این جمع اذیتم نمی کنه...نباید گوشام رو بگیرم تا چیزی رو نشنوم...نباید چشمام رو رو بعضی چیزا ببندم...نباید جلوی خودم رو بگیرم...نباید غرهای الکی رو تحمل کنم...این جمع رو دوست دارم...تو این جمع کسی با نگاهش اذیتم نمی کنه...تو این جمع میشه تو فکرای خودت باشی و کسی فضولی نکنه...تو این جمع میشه یهو زد زیر خنده...میشه الکی دعوا کرد...تو این جمع همه رعایت می کنن جلوی من فحش ندن...تو این جمع کسی بی جنبه نیست...تو این جمع فقط یه مشکل هست..کسی پیتزا رست بیف دوست نداره!
امروز رفتیم یه کافی شاپ دنج با ستاره...دنج و دوست داشتنی...شاید اولین بار بود که تو یه کافی شاپ به این فکر نکردم که تو از این جا خوشت میاد یا نه؟!