سخته ...
نوشتن برام خیلی سخت شده ...
بیشترین حسی که دارم بهت و حیرته...
می خواستم این وبلاگ رو برای همیشه ببندم...اما نشد...نمی دونم به خاطر دوستای خوبم بود...به خاطر این خونه بود...یا به خاطر خودم...یا ...
تا حالا شده این قدر مبهوت و سر درگم باشین که ندونین چیکار کنین؟!
بسم الله
دوباره می نویسم...
این جا خونه ی نیلوفره...یا همه ی غم ها و شادیهاش...خونه ی من...
این سطور را بلند بخوان!
من از ضربان کسی مینویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.
هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...
وبلاگ تمام
شاید روزگاری دیگر...
تا می تونستم نوشتم...از همه چیز...اما ...اما...حیف که گفتنی نیست...
همتون رو یه دنیا دوست دارم...اینجا رو بیشتر از خونه ی واقعیم حتی دوست داشتم...بیشتر از همه جای دنیا...شاید یه روز برگردم...ولی امروز مطمئنم که باید برم...وبلاگ تمام شد چون احساس می کنم حرفی برای گفتن نیست...ولی نیلوفر همیشه هست...دوستون دارم.
همین.
نیلوفر.جمعه 16 بهمن 88.
می دونی این روزا دلم یه حوض ماهی می خواد....دلم می خواست این قدر شجاع باشم که برای خودم یه همستر بخرم...و باهاش بازی کنم...ولی اگه واقعا از حیوونا نمی ترسیدم یه اسب می خریدم...یه اسب ِسفید...عاشق اسب هام...می دونی...دارم فکر میکنم اگه یه روزی روزگاری هم اون شاهزادهه با اسب سفیدش بیاد،من نمی تونم باهاش برم!...البته زیاد مهم نیست...هیچ وقت تو ذهنم حتی تو بچگی شاهزاده ای با اسب سفید نبوده...به جاش پیتر پن بوده...که پرواز بلده و روی زمین راه نمیره...شاید هم برای همینه که همه چیز برام این طوریه...عجیب...
ولی هرچی که هست من دوست دارم...
یکی یه زمانی بهم قول داد کاری می کنه که از اسب ها نترسم...نمی دونم هنوز هم سر قولش هست یا نه؟
بهش قول می دم اگه کاری کنه که از اسب ها نترسم منم بهش پرواز رو یاد بدم...
فک کنم کم کم دیگه دارم دیوونه میشم
پ. ن
این قدر سر وصدا نکنین سنا خوابه
دلم را مشکن و در پا نینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
پ.ن
از اینکه همش تو خونه داد و فریاد باشه بدم میاد.
نه اینکه ناراحت باشم از این موضوع.
اما کاش لااقل روز بود.می زدم بیرون.
پ.ن
دارم این روزا نقاشی می کشم...
تو دیگر دو سایه داری
یکی همگام تو
دیگری ،نگران هر گام تو.
وقت غروب
که هنگامه آسایش سایه هاست
در مرور روز تو
من ورق می خورم
چون سایه های باد
و شبانگاه
سایه خواب هایت
بر پرچین دل من می افتد.
آه که در تمام عشق های چشم به راه تو
باید عاشق شوم
و چه گریه ها
که دوباره در تو تکرار شوم
تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن
حرفی نمانده است
از او رمیده است
رویای خواستن
از من کلام غمزده دوست داشتن
پ.ن
تو دیگر دو سایه داری
یکی همگام تو
دیگری ،نگران هر گام تو.
وقت غروب
که هنگامه آسایش سایه هاست
در مرور روز تو
من ورق می خورم
چون سایه های باد
و شبانگاه
سایه خواب هایت
بر پرچین دل من می افتد.
آه که در تمام عشق های چشم به راه تو
باید عاشق شوم
و چه گریه ها
که دوباره در تو تکرار شوم
برای خودم که این روزها پلنگ شده ام:
این قفس چقدر کوچک است
جا برای این پلنگ نیست
او که مثل کبک خانه اش
زیر ِبرف و کنج ِتخته سنگ نیست
پنجه می کشد به این قفس
رو نمی دهد به هیچ کس
او پر از دویدن است
آرزوی او
رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است...
پ.ن
بوی اسب می دهی!
پ.ن
من به اندازه ی این پیرمردی که تو عکسه دلتنگم و دلگیر!
پ.ن
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
پ.ن
دیگه هیشکی مثه من غربت ِاینجا رو نداره.
بعضی وقت ها نگاه می کنی دور وبرت...می بینی خیلی خلوت است..نه اینکه احساس تنهایی کنی...نه اصلا...اما این خلوت بودن هم زیاد خوشایندت نیست...خلوت یعنی...یعنی... حس ِاینکه واقعا کسی دور و برت نیست...
کسی نیست دور و برت...
نیست دور و برت کسی...
نیست کسی دور و برت...
دورت کسی نیست...
برت کسی نیست...
کسی نیست...
نیست کسی..
نیست...
نیست.
امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را باخود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد...
فریدون مشیری
پ.ن
چند وقته دارم به این فکر می کنم که قسمت نظرات وبلاگم رو ببندم برای همیشه.
پ.ن
می میرم برای آهنگ وبلاگت uncreated عزیز...
پ.ن
امروز اومدم و برای خودم جشن گرفتم..بی مناسبت...درس نخوندم و همش تلویزیون نگاه کردم...یا خودم رو با اینترنت سرگرم کردم...خدا کنه امتحانا تموم بشه...دوباره اسکیت و یه کم آزادی...لااقل سر کلاس اسکیت میشه 2 ساعت رو تمام و کمال زندگی کرد...
پ.ن
این نوشته به هیچ وجه غمگین نیست...فقط خسته ام!
پ.ن
من یه کار خوب می خوام!ولی پیدا نمیکنم!حقوقش هم اگر خوب نیست مناسب باشه!ولی خود کار خیلی مهمه!اما نیست!
پ.ن مهم
با همه ی این خستگی ها؛ این خونه و سنا فقط مال من هستن!
دختر که باشی...
دختر که باشی ،دلتنگ که می شوی همان پیراهن قرمزت را تنت می کنی،همان که همیشه عطر هلو دارد!همان که همان طور که می خواهی،است...همان که باعث می شود احساس کنی زیبا هستی...بعد رژلب قرمز پررنگت را برمیداری ...محکم روی لب هایت می کشی...لب هایت را سرخ ِ سرخ می کنی...هارمونی را خوب بلدی...باید همرنگ لباست شود...گاهی هم نیاز نیست چشم ها را سایه زد و خط چشم کشید،فقط همین که دلتنگی خودش کلی حس به چشم ها می دهد...اما این هارمونی را دوست داری...این رنگ ِقرمز خونی را...کشنده است...
این ها همه اش مال توست...نه برای اینکه کسی خوشش بیاید...نه برای اینکه مهمانی دعوتی...نه برای اینکه مهمان داری...یا می خواهی دل ِکسی راببری...فقط دلتنگی و ناگهان وسط کلی درس و کتاب و کار و پروژه بلند می شوی و خودت را پر از هارمونی می کنی....فقط به خاطر اینکه دختری و دلتنگ.
بعد هم به ادامه ی کارهایت می رسی...درس هایت را تمام می کنی...با این تفاوت که حالا دیگر دلتنگ نیستی.
دختر که باشی گاهی این گونه است!