خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...
خونه ی نیلوفر

خونه ی نیلوفر

بیا و ناگهانی دفترم را از زیر دستم بکش و بخوان ...

گفتگوی خیالی!


- از دست من ناراحتی؟

- نه!

- همه چی درست می شه.

- همه چی که نه... اما بعضی چیزا چرا، درست می شه.

- باشه. هر چی تو بگی. حالا برام یه لبخند بزن... به امید روزی که «بعضی چیزا» درست می شن!



دارم می رم سفر...

 

دو تا داستان کوتاه دارم ،که از آرشیوم پیداشون کردم...راستش نمی دونم مال کی هستن...اما خیلی دوسشون دارم...هر دوی این داستان ها رو عاشقانه دوس دارم...

 

 

سردم است

 

زیر لحاف سردم در تختخواب می خزم.پاهایم را جمع می کنم و به بدنم می چسبانم تا شاید کمی گرم شوم.مدتهاست که احساس سرما می کنم.انگار سرما تمامی بدنم را فرا گرفته،حتی نوک انگشتان و دماغم را.نمی دانم چرا.انگار به یک تکه یخ تبدیل شده ام.واقعا نمی دانم چه بر سر من آمده!من همیشه اینجوری نبودم.

وقتی ۸ سال داشتم پدرم برای من قصه های جادویی می گفت.این قصه ها در شب های دراز و سرد زمستان مرا به جهانی دیگر می برد.موقع شنیدن این داستانها با اینکه از آنها لذت می بردم با خودم می گفتم مگر می شود زیبای خفته با بوسه عاشقش از مرگ برخیزد؟یا یک قورباغه با بوسه دختر زیبا به شاهزاده تبدیل شود.حسادت کودکانه ای همیشه در من ایجاد می شد.پدرم این قصه ها را می گفت اما من در سرم سودای قصه دیگری را داشتم.قصه ها را از نو می نوشتم.رنگ و نقش دیگری به آنها می دادم و پایانش را هم به میل خودم تعیین می کردم.یادم می آید یکبار سیندرلا را در همان اوایل کشتم تا شاهزاده مجبور شود یکی از خواهران زشت سیندرلا را برای ازدواج انتخاب کند.می دانستم عشق شاهزاده حقیقی نیست چون معلوم نبود در این عشق کفش سیندرلا چه کاره است! او را کشتم تا بعدا عذاب نبیند.با همین تصاویر به خواب می رفتم.در خواب به دنیایی دیگر وارد می شدم.دنیایی که سرشار از رنگ بود.رنگ هایی که هرگز ندیده بودم.هیچ وقت دوست نداشتم از انجا برگردم.اما صبح ها همیشه با داد و فریاد های مادرم از خواب پا می شدم.یک زمانی از او بدم می آمد چون مرا همیشه از بهترین جاها به این زمین لعنتی واقعی برمی گرداند.مگر
نمی توانست مرا برای مدتی به حال خود بگذارد؟
کودکی من در داستانها و رویاها و رنگ ها گذشت.در نوجوانی عاشق شدم.مثل همه داستانها.
خودم را یکبار در هیات قورباغه ای تجسم کردم و منتظر ماندم تا شاهزاده رویاهایم با بوسه ای مرا نجات دهد.اما او بوسه اش را از من دریغ داشت.به او التماس کردم حتی به پایش افتادم که مرا از این وضع نجات دهد اما او نپذیرفت که به یک قورباغه زشت بوسه ای از لبان زیبای خود دهد.این بود که دیگر حالم از هر چه شاهزاده و پری و قصه بود به هم خورد.از همان موقع این سرما وارد جانم شد.دیگر هیچ وقت به کتابهایم نگاه نکردم.یکبار می خواستم برای رها شدن از سرما آنها را به آتش بکشم اما نتوانستم .
باز احساس سرما می کنم.اگر می شد با به یاد آوردن قصه ها و پری ها و رنگ ها گرم شوم خوب می شد اما نه دیگر فرقی نمی کند.دیگر نمی توان گرم شد.می خواهم بخوابم.داستان بس است.شاید این بار اگر خوابیدم شاهزاده با بوسه خود عشق را به من بچشاند.سردم است...

 

 

 

 

 

کشتی

سرم را از لبه ی کشتی آوردم پایین و سبزی عجیب دریا را دیدم. همان موقع آرزو کردم کاش یکهو ظاهر می شدی. بهت می گفتم: بپریم؟ گونه های شرمگین تو می خندید. باران هم که بود. شرشر و زلال. تو هم که دوست داری. و من که می میرم برایش. تو یک آشنای دور. یا بهتر بگویم غریبه. من غریبه تر. همه ی عالم و آدم هم که غریبه. چه شروع خوبی. غریبگی را می گویم. بعد حتمن ازت می پرسیدم شعر از باران و دریا داری؟ و تو بدون اینکه نگاهم کنی می خواندی، شاید!. من حرف نمی زدم. حرف زدن بلد نیستم. به منظور می گفتم: هوای شرجی بهم نمی سازد. گونه های تب دارت اما خبرهای بد می داد. تو فاتحانه و آزاد نگاه می کردی و می گفتی:...

 آخ همین جا را دوست داشتم بودی تا می دیدم چه می گفتی.درست همین جا!




زود بر می گردم!

 

شما هم بازی!

 

 بازی...

آقای سیامک سالکی منو به یه بازی دعوت کردن..."اعتراف بازی":

""سیستم این بازی بدین ترتیب است که شما باید طی یادداشتی در وبلاگ تان به پنج فقره از خصوصیات خود که تاکنون برای دوستان وبلاگی تان بازگوی شان نکرده اید اعتراف نموده و پس از آن نیز پنج نفر دیگر را انتخاب کرده از آنها بخواهید تا در وبلاگشان همین کار را انجام دهند""

خب به خاطر اینکه احتمال می دادم خیلی از دوستام با خوندن نوشته هام منو تقریبا بشناسن...و خصوصیات اخلاقیمو بدونن...تصمیم گرفتم چند تا از خصوصیات منحصر به فردمو بگم:)

 

اولین و مهم ترین خصوصیت !


من خیلی آدم شکمویی هستم...یعنی در حد بوندسلیگا!طوری که اگه کسی باشه که این قدر منو ناراحت کرده باشه که تصمیم به قتلش گرفته باشم و با تفنگ مغزش رو نشونه گرفته باشم و یه چاقو هم روی گردنش گذاشته باشم...کافیه منو دعوت به یه پیتزا رست بیف کنه تا همون لحظه ببخشمش!!!

و از مهم ترین لحظه های زندگی من اون روزاییه که مامانم ماکارونی درست می کنه!:)

 

دومین خصوصیت منحصر به فرد!


اینه که من برعکس بقیه ی زن های ِ این کره ی خاکی، توانایی انجام چند کار رو به طور همزمان ندارم!یعنی مثل بقیه ی خانوم ها که می تونن هم با تلفن حرف بزنن هم فیلم ببینن هم آشپزی کنن هم بچشون رو آروم کنن...من اصن همچین توانایی رو ندارم!

برای همین اگه کسی وقتی دارم با تلفن جرف می زنم ازم بپرسه امروز چند شنبه اس کاملا گیج  میشم!یا وقتی فیلم می بینم دیگه حتی یادم میره کجا هستم!اتفاقا یه خاطره ی خیلی خنده دار هم در این باره دارم!

 

سومین خصوصیت!


من با اینکه واقعا معتقدم که زن ها توی این جامعه و توی این دنیا باید خیلی محکم باشن...ولی خودم خیلی از وقت ها نمی تونم اون طور که دوس دارم باشم!و هنوز با این پدیده ی خداوندی یعنی"اشــک"حسابی مشکل دارم!یعنی گاهی وقتا ناخواسته چنان اشکی از چشمام میاد که خودم هم تعجب می کنم!این هم توی زندگی شخصیمه و هم وقت دیدن فیلم و آهنگ گوش دادن یا کتاب خوندن!

و برای مثال فیلمی که من براش بیشترین اشک رو ریختم یه فیلم بود به نام"گورستان کرم های شب تاب"!یعنی هق هق می زدم!یا مثلا روزی که میرحسین رای نیاورد فک کنم حدود بیست دقیقه زار می زدم!دیگه فیلم های هندی که جای خودشون رو دارن!

 

چهارمین خصوصیت!

 

یه نکته راجع به حافظه ی کوتاه مدتمه!

گاهی واقعا بعضی چیزا رو یادم میره!!!

(که البته نزدیکانم میگن حواس پرتی و دقت نمی کنی!ولی من این طور فک نمی کنم!)

 

پنجمین خصوصیت!

 

آخر هم اینکه واقعا گاهی عصبی میشم!نه اینکه الکی دعوا کنم ،نه ،ولی اگه کسی بهم گیر بده حسابش رو می رسم!برای همین هم وقتی حالم خوب نیس دوس دارم تنها باشم!تا بقیه آسیبی نبینن!:دی

 

 

 

 

خب منم باید از پنج نفر دعوت کنم...از اونجایی که آقای مزده و سالکی بعضی دوستای مشترکمون رو قبلا دعوت کردن...من از:

 

محمود ، فارeس ، فرنوش ، علیرضا و نیما (با هم!)، صابر

 

دعوت می کنم.

 

منتظر این هستم که بقیه ی دوستان هم بازی کنن...

 

فعلا!

 


.................................................................................................................................




تنها...کمی غمگین...خیلی نگران.... حال ِمن!


خیلی وقتا شده که نگران بودم ولی کاری از دستم بر نمیومده...و حافظ بوده که آرومم کرده...

خدایا شکرت!



گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس       زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد       از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند       ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین       کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان       گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم       دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست       که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست       طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس


دوس دارم زودتر صبح بشه برای اولین بار!



درس زندگی!




تنها چیزی که این زندگی بهم یاد داده اینه که  نباید از کسی ،توقع داشت...!

کم کم دارم اینو یاد می گیرم!





شعر می خونم...تنها چیزی که باعث میشه بچه باشم!









پ.ن

به دلایلی نظرات پست قبلی رو بعدا تایید می کنم!!!

آی دختر صحرا...



گریه نکن،

تا این غم از شکستنت مایوس شه

اونقدر نگه دار اشکاتو

که قد اقیانوس شه..







چند شب پیش سینما بودم...فیلم"کتاب قانون"...تو این فیلم بلند ، از یه جاش خیلی خوشم اومد...وقتی که اون مردِ فرانسوی آهنگ "آی دختر صحرا ... نیلوفر" رو با لهجه ی فرانسوی می خوند...





دوس دارم این شعرو...خیلی...


come back...maybe not soon

نمی دونم چرا این قدر دلشوره دارم!

اتفاقی نیفتاده ولی از دیروز به طرز وحشتناکی دلم شور می زنه اصن آروم ندارم!!!

زیاد وقت ندارم

فقط یه شعر قشنگ...





در دستانم

خطی نیست

نه خطی که طول عمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده‌ام را بگوید

و نه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده‌ام

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

دلم خنک شود




روجا چمنکار



این شعر خیلی حس الان منو داره!

شاید تا یه مدت ننویسم...ولی برمی گردم...!






بیست سالگی!



قسمت هایی از شعر های ِاین نوشته از نیما یوشیج و محمدرضا عبدالملکیان است.(با دخل و تصرف)

لطفا به رنگ ها توجه کنید...زیاد!

نمی دونم درباره اش چی بگم...اما جمله جمله اش رو از ته دل نوشتم...

 

 

من آبی و خاکستریم!

 شانزدهم آذرماه 1388

ساعت سی دقیقه ی بامداد!

چشم هایت را ببند

لب بر  این دریچه ی کوچک بگذار

و تنها نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش لعنتی!

نفس بکش !

نفس...!

دکتر سرش را تکان می دهد

پرستار سرش را تکان می دهد

دکتر عرقش را پاک می کند

و کوه های سبز

بر صفحه ی مانیتور

کویر می شوند

 

و دره ها کویر که شدند...

من آبی و خاکستری می شوم...بیشتر خاکستری...

حتی هنوز نفس نفس می زنم...

 

نیلوفر ِ آبی:حالا دیگه  من هم با تو موافقم...در امتحان بعدی ورقه هایمان را سفید می دهیم...

نیلوفر ِخاکستری:ولی من فکر می کنم دیگر امتحانی در کار نیست...

_ولی  دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

_من که خیلی وقت است پیر شده ام...

_نیلوفر، دنیای ما کوچک تر از آن بود که فکر می کردیم...مخصوصا در این روز های آخر...

_اما هرچه هست دنیای ماست...هرچقدر کوچک...

_اما من امروز فهمیدم چقدر زود تمام شدیم...فهمیدم هرچقدر هم که سعی کنیم محکم باشیم...بعضی وقت های خاص نمی توانیم جلوی اشک هایمان را بگیریم...

_اشک هایم را دوست دارم...هرچقدر هم که ناگهانی باشند...هرچقدر هم که پیر و خسته باشم از این زندگی...هرچقدر هم که سعی کنم محکم باشم ولی نتوانم...

_وقت آن شده نیلوفر ،که بدانی این روزها همان قدر که فکر می کردی عجیب بودند...حتی بیشتر!

_حتی خیلی بیشتر!

حالا قبول می کنی...جاده ها به جایی نمی رسند؟...این بار از مسیر رودخانه برویم...؟_

_من جاده های رفته را ترجیح می دهم با همه ی فراز و نشیب هایش ...با اینکه می دانم بن بست ترین جاده های جهانند...با اینکه می دانم برگشتی ندارند...

_اما حیف نیلوفر...حیف که تو به جاده های تازه عادت نمی کنی...حیف که عادت نمی کنی...حیف که به همین زندگی دل بستی...حیف که باور نمی کنی جاده های رفته به جایی نمی رسند...حیف که به انسان های تازه نه عادت می کنی و نه اعتماد...حیف نیلوفر...

واقعا حیف...._

چه ناگهان ِقشنگی

و ناگهان دیدم

که شکل کودکیم سرکشید از بن کوه

و شکل کودکیم روی شاخه های بلوط

و شکل کودکیم روی شانه های پدر

و شکل کودکیم عطر تازه ی شبدر

و گوسفندی بود

برای آنکه نوازش کند نگاهم را

و گیوه ای رنگین

برای آنکه دلم را به جستجو ببرد

 

نگاه کردم و دیدم چقدر تـنها بود

و شکل کودکیم روی بام ِتابستان

تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت

و مادرم هر صبح

مواظب من و خواب ستاره هایم بود

خروس ِصبح نمی دانست

همیشه سرزده می خواند

و هیچ فکر نمی کرد

که شکل ِکودکی ِمن دوچرخه ای کم داشت...

 

_حالا که این طور است می خواهم  دوباره پرده ها را  بکشم ،بی حوصله ی هیچکس، به گوشه ای بروم

سر بر زانو بگذارم و

فکر کنم

به روزی که نخواهد آمد...

 

_نه این طور نباش...حتی روزهای نیامده را دوست داشته باش...

عشق ِمن!...روزهای سرسبز را...تو فقط میدانی...می دانی چه در سینه دارم...فقط تو میدانی... ببین :

موسم ِنیلوفران در پشت ِدر مانده است

موسم ِنیلوفران٬یعنی که باران هست

                                   یعنی یک نفر آبی است

موسم ِنیلوفران یعنی

                        یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

_ولی نیلوفر...

جای ِمن خالی ست

جای ِمن در عشق

جای ِمن در لحظه های بی دریغ ِاولین دیدار

جای ِمن در شوق ِتابستانی ِآن چشم

جای ِمن در طعم ِلبخندی که از دریا سخن می گفت

جای ِمن در گرمی ِدستی که با خورشید نسبت داشت

جای ِمن خالی ست...

 

_خواهش می کنم نیلوفر بس کن...فقط ...بخواب...دیگه چیزی نگو...خواهش می کنم...

سرت رو روی شونه ام بذار...چشمات رو ببند...

 

_این بار هم باشه...این بار هم ...باشه...

فقط اگر در کرانه ی کارون شاعری را دیدی

که در جست و جوی هفده سالگیش بود

بیدارم کن!

_   ...

  قول می دم بیدارت کنم...مثل ِهمیشه...

               بخواب...

                         لالا لالا...گل ِ نازم... لالا لالا

لالا لالا لالایی کن نگات اینجا باهامه
لالا لالا لالایی کن سرت رو شونه هامه

                    لالا لالا ...گل نازم لالایی

                                 تو هستی محرم ِرازم... لالایی

لالا لالا لالایی کن نگات اینجا باهامه

لالا لالا لالایی کن سرت رو شونه هامه...

...

...

... ... ... ... ... ... ...

...

..

نیلوفر...قرار نشد گریه باشه ها...من زیاد تو اون دنیا نمی مونم...تا تو از خواب بیدار بشی برگشتم...زودتر از اونی که فکرشو کنی...می شود برگشت...اشتیاق چشم هایم را تماشا کن...

.

.

.

فقط بگو وقتی برگشتم کجا پیدات کنم؟

نیلوفر؟

خوابـِت برد؟

بخواب..لا لا لا...می دونستی وقتی می خوابی بیشتر دوسـِت دارم...همیشه بخواب...می دونم تو از مرزها بدت میاد ...اما حیف که مرز ها تمام نمی شوند...

 

نفس!

 نفس!

نفس!

نفس بکش!

نفس بکش!

کوه های مانیتور دوباره سرسبز می شوند

پرستار لبخندی میزند:دکتر برگشت...برگشت...

دکتر زیر لب: خدایا شکرت...

و

من دوباره به این زندگی بر می گردم...

 

 

اما چیزی بر شانه ام سنگینی می کند...

 

 

تولدم مبارک!


به روایتی بیست ساله شدیم!

 

 

 

 

 


&&&




و میدانم که “عشق “‌ ،‌  صدای قهقهه ی  دو جوان خندان

یا انگشتان حلقه  شده ی  دو  فارغ از عالم ِ‌ قدم زنان در کوچه های باران زده نیست ..  نیست

که از خود گذشتنی ست همچون تجربه ی ” مرگ “  .

 

سهم من از همه ی کسانی که دوست دارم همین است...سهمم همین چند سالیست که می گذرد...خودم خوب می دانم...فقط وقتی همه چیز تمام شد...و مرگ نام مرا پرسید قول بده برای یک بار هم که شده آنقدر به من نزدیک شوی تا در گوشــم بگویی:همین زندگی نیز زیبا بود...و من قول می دهم که باور کنم...




Niloo



پ.ن

دارم برای فردا یه پست می نویسم...شاید نوشته ی خوبی از آب در اومد

مسنجرم قطعه!شما چطور؟!اعصابم خط خطی شد!