-
خاک
یکشنبه 22 شهریورماه سال 1388 15:44
...و به زودی همه در زیر خاک خواهیم خفت. خاکی که به هم مجال ندادیم تا دمی بر آن بیاسائیم. حسین پناهی
-
احیا
شنبه 21 شهریورماه سال 1388 22:47
دوس داشتم امشب که شب سومه برم احیا...ولی مامان حالش خوب نیست...حتما قابل نبودم...اما خدایا بدون خیلی دوست دارم...می دونی چه آرزویی دارم...برآورده اش کن...
-
خواب!
شنبه 21 شهریورماه سال 1388 01:13
سلام امشب داشتم به یه چیزایی فک می کردم... گفتم این اتفاق رو اینجا ثبت کنم تا هر وقت خوندمش یاد یه چیزایی بیفتم!!! چند شب پیش خیلی خسته بودیم همه...وقتی رسیدیم خونه خوابیدیم...دیروقت بود...منم خیلی خیلی خسته بودم... صبح ها معمولا کنار خونمون چون دارن ساختمان سازی می کنن خیلی سر و صدا میشه...معمولا از 7 صبح هم شروع به...
-
شعری که دوست دارم...
پنجشنبه 19 شهریورماه سال 1388 01:13
اینو خیلی دوست دارم...طولانیه ولی به خوندنش می ارزه... .......................... ساده با تو حرف می زنم ساده با تو حرف می زنم مثل آب با درخت مثل نور با گیاه مثل شب نورد خسته ای با نگاه ماه ساده با تو حرف می زنم ناگهان مرا چرا چنین به نا کجا کشانده اند ؟ چیست این که خیره مانده ای این چنین مات ومضطرب درنگاه من من نه !...
-
دل داده ام بر باد...
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1388 21:27
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش اصل و نسب داری از تیره ی دودی ، از دودمان باد آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را ،...
-
خدای من...
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1388 00:50
به نام خداوند بخشنده ی مهربان امشب خیلی حالم بد بود...به خیلی چیزا شک کرده بودم...خیلی .... به چیزایی که باورشون داشتم...حتی خیی هم عصبانی بودم... این زمانا کلافه می شم...هیچ کاری نمی تونم بکنم... و توی این فکرا بودم که یه دفه یادم اومد خدای من باهامه...همیشه هست...و شاید الان این منم که دارم باز پیداش می کنم... می گن...
-
پدر و مادر
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 19:30
پدر و مادرم قهرمان های زندگی منن...دوستون دارم
-
:)
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1388 22:05
من باید بنویسم! هر روز در آرزوی شهاب بارانی دیگرم تمام آرزوهایم را نوشته ام... برای دانه دانه ی شهاب ها نقشه کشیده ام... می خواهم تمام آرزوهایم را بر آورده کنم... اول از همه خانه ای می خواهم دور... خانه ای که نیلوفر ها دیواره اش باشند... و شقایق ها سنگفرش حیاطش... خانه ای که در آن نقاشی کشیدن آسان است... زندگی کردن...
-
nothing to say!
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1388 14:37
چیزی برای نوشتن نیست
-
دلتنگی...
چهارشنبه 11 شهریورماه سال 1388 18:57
بالاخره بعد از چند روز یه کم دور و برم خلوت شد که بنویسم...آخه این مهمان های عزیز که مجال نمی دهند...الان هم همه رو خواب کردم نشستم شاید بشود چیزی به این وبلاگ اضافه کرد که فقط مال خودم باشد...از خواب بیدار شدم صاف اومدم پای کامپیوترم...این روزه هم که بد فشار می آورد به ما...سرمان دارد منفجر می شود...توی این ماه مبارک...
-
!!
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1388 15:11
کلافه ام!!! پ.ن من باید یه چیزی بنویسم! پ.ن غلط کردن نرگس چشمان من،دستان تو،گونه ی من... قلعه های شنی انتظار پ.ن در این زمانه هیچ کس خودش نیست کسی برای یک نفس خودش نیست ... تو دست کم کمی شبیه خود باش در این جهان که هیچ کس خودش نیست... ... تمام درد ما همین خود ماست تمام شد...همین و بس:خودش نیست... زنده یاد قیصر امین...
-
؟
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1388 17:30
داشتم فکر می کردم از 20 سانتی متر بالاتر چه شکلی دیده می شوم؟! پ.ن این نوشته خیلی عاشقانه اس!
-
ماضی!
شنبه 7 شهریورماه سال 1388 09:51
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ای ماضی ِ من... ماضی ِ بعید ِمن... درکت می کنم! پ.ن من عاشق ماه رمضونم...افطاراش...سحری هاش...قبل افطار نون تازه خریدن...تازه امروز هندونه هم خریدم:دی پ.ن در پی مسابقات رصدی صوفی که قراره اواخر شهریور برگزار بشه...به یه سری اطلاعات رصدی نیاز دارم...ایشالا از دفعه...
-
باران...
جمعه 6 شهریورماه سال 1388 15:33
چترهای ما عطر بارانهای بسیاری را در خود پنهان کرده اند اما همواره حسرت رگباری را به دل دارند، که در پیراهن های نازک تابستانی غافلگیرمان می کند... می دونستم این ننوشتن زیاد طول نمی کشه...سلام دوباره... پ.ن شعر از: عباس صفاری پ.ن آماده ای تا بی نشان شویم، بی نام؟ تا دیگر نه نامه ای قصدمان کند نه آوایی فریادمان بیا باقی...
-
شعر...
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1388 16:27
در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگویید آن زن دیرگاهیست در این منزل نیست. پ.ن دیگه خسته شدم...خسته..می فهمی؟! پ.ن از تو که حرف می زنم تمام فعل ها ماضی می شوند...حتی ماضی خیلی خیلی...
-
ستاره ها...
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1388 15:53
کودک که بودم شمردن ستاره ها را به من سپرده بودند یک دو سه به صد نرسیده خوابم می برد وستاره ها در انتظار شمارش من تا سپیده دم بیدار می ماندند اینک اعداد بزرگی یاد گرفته ام وشمردن ستاره های بسیار ستاره ها، امٌا از سرزمین آبی تخیل پرواز کرده اند وزمینه دودی دودی است... فرهاد عابدینی یه نفر ازم پرسید: _ چرا شعر نمی نویسی؟...
-
نمی توان نوشت...
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1388 19:05
حرف برای زدن زیاد است...اما...گاهی نمی توان نوشت... ولی این ها رو خوندم......دوسشون داشتم: خسته ام از این کویر... این باران بیهوده می بارد... می خواستم کتابم را نذر تو کنم... کشتی های موافق با باد... امروز هم باران نبارید... من دلم تنگ می شود... پ.ن دلم بارون می خواد...کسی از ابرها خبر دارد...؟خبر دارد؟! پ.ن خدایا...
-
مامانم...
یکشنبه 1 شهریورماه سال 1388 10:55
سلام راستش این چند روز خیلی با مامانم جر و بحث داشتم... اما دیروز بود که یه چیزی رو پیدا کردم اینو:) این دست خط مال وقتیه که من 7 سالم بوده...و خیلی هم خوش خط بودم!:)تازه ستاره هم بلد بودم بکشم!:)خیلی هم با احساس بودم!!:) خلاصه اینو که دیدم دلم برای مامانم تنگ شد...دلم برای بچگی هام...برای اون موقع که همه چیز واقعی...
-
بالشت!
شنبه 31 مردادماه سال 1388 13:04
گاهی وقتی کسی رو نداشته باشی... نسبت به بالشتی که سنگ صبور گریه هاته تعلق خاطر پیدا می کنی... و اون وقته که اگه کسی ازت بپرسه چه کسی رو دوس داری می مونی بین انتخابِ مادر و پدر و بالشتت! و مطمئنا آخر میگی مادر و پدرم.... ولی مهم اینه که شک کردی...شک ... نیلوفر پ.ن من عاشق بالشتمم! پ.ن بعد از سه سال پ.ن بیا گناه کنیم
-
مهمان های محترم!
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1388 21:51
خب این چند روزی که اومدیم مشهد...هر روز یه عالمه مهمون داریم آخه بالاخره مامان وبابا رفتن مکه و برگشتن...هر روز ...و بین این همه آدم چقدر تفاوته...چقدر بعضیا برام قابل احترام بودن و بعضی ها برام عذاب آور... چقدر بعضی خونواده ها عزیز و با فرهنگ بودن و بعضی ها غیر قابل تحمل... و مطمئنم این ،از تفاوت هایی هست که تو...
-
تنهایی
سهشنبه 27 مردادماه سال 1388 19:57
چرا بعضی از آدما این قدر مغرور و خودخواهن؟ گاهی اگه یه کم مهربون باشن می تونن دنیا رو به دست بیارن یا به یه نفر یه دنیا خوبی هدیه بدن....اما حیف که دیگه یادشون رفته چه جوری مهربون باشن... می پرسن چرا دوس داری تنها باشی؟...برای همینه...برای اینکه دور باشم از آدمایی که پرن از غرور و خودخواهی... بعضی آدما از دور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 مردادماه سال 1388 23:42
نگران مباش پرواز نزدیک است اوج رهایی زنده ماندن و خواستن دیگر دیوارها زنجیر نمی شوند تو آزادی! آزاد و رها نگران مباش قاصدک ها در راه اند تو را با خود می برند آنقدر نرم و آسوده که گویی در رویاء هستی . . . نگران نیستم... پ.ن: این را نیز بخوانید : ایوار
-
...
شنبه 24 مردادماه سال 1388 23:24
از حال ما اگر می پرسید، تنهاییم ... بهتر است نوشته هایم بکر باشند...بدون پی نوشت... ببخشید که بقیه اش رو پاک کردم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 مردادماه سال 1388 00:55
خب بالاخره برگشتم خونه... واقعا راست می گن که: هیچ جا خونه ی آدم نمیشه... هیچ جا خونه ی آدم نمیشه...چون این جاست که اینترنت دارم... این جاست که هر چی بخوام می پوشم... این جاست که هرجا بخوام می رم... این جاست که با کسایی که دوس دارم رفت و آمد می کنم... این جاست که هر چی بخوام می خرم...هر چی بخوام می خورم... خلاصه این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1388 02:12
امشب نمی دونستم که درباره ی چی بنویسم.... و شدیدا نیاز داشتم که بنویسم...آخه خوابم نمی برد واین از کار در اومد... موضوع:زن، شاید انسان! (این موضوع به پیشنهاد فرزان پارسایان عزیز انتخاب شده) اینا رو دارم با مشقت می نویسم...اینکه دستم درد می کنه تایپ کردن سخته...اینکه قاچاقی اومدم نت...و اینکه نمی تونم چراغ رو روشن...
-
می آیی؟
جمعه 16 مردادماه سال 1388 02:00
تمام احساسم را جمع کرده ام... تمام احساسم را سرشارم طعم بعضی چیزها را زیر دندان هایم حس می کنم و حسرت هیچ چیز را نمی خورم حسرت روزهای کودکی از دست رفته حسرت لحظات تباه شده به خدا راست می گویم باور کن ...قسم دروغ نمی خورم...فقط کمی راست نمی گویم ... کمی...بگو اشکال ندارد...بگو... دوباره مثل هرشب چراغ های خانه را خاموش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1388 22:41
-
آوارگی!
دوشنبه 12 مردادماه سال 1388 01:38
سلام... از این روزهای سرد خبرهایی میرسه...که باعث میشه آدم احساس کنه هیچ وقت گرم نمیشه...خبرهایی از وطنی که زمانی خیلی دوسش داشتم ...ولی دیگه مال من نیست... آوارگی بد دردیه!
-
!!!
یکشنبه 11 مردادماه سال 1388 01:24
امروز این نوشته ی قدیمی رو پیدا کردم...برای این روزهای ساکت بد نیس...بشینی یه کم هم گریه کنی...نمدونم! خیلی وقته که هیچی نکشیدم...همیشه وقتی نقاشی می کشم که پر از احساس باشم...ولی حالا دیگه خبری نیست...حتی یک حس ساده ی دوست داشتن...دوست داشتن یک عروسک حتی. از عروسک ها متنفرم.از این قیافه های ثابت...که هیچ وقت به ایمان...
-
.................................
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1388 02:01
می خوام بنویسم...ساعت ها...اما حیف که نمیشه...