-
باید امشب بروم...
چهارشنبه 23 دیماه سال 1388 23:40
اگر دیر بیایی ؛ باد رویا ها را با خود خواهد برد... پ.ن ما را نشانه رفته اند! پ.ن میگن آدم قبل از اینکه بمیره خودش احساس می کنه... پ.ن _من کار احمقانه ای دیشب کردم... _چی؟ _من تمام شب با ژاکت تو خوابیدم...می خواستم با تو باشم!
-
جوشی بنه در شور ِما ...تا می شود انگور ِما...
یکشنبه 20 دیماه سال 1388 15:55
قلب تو کبوتر است بالهایت از نسیم قلب من سیاه و سخت قلب من شبیه... بگذریم دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیم خاردار پس تو احتیاط کن جلو نیا بروکنار توی این جهان گنده ،هیچ کس با دلم رفیق نیست فکر می کنی چاره ی دلی که جوجه تیغی است چیست؟! مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم نیش می زند به روح نازکم تیغ های تیز مشکلم راستی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 دیماه سال 1388 10:26
این متن رو خوندم و دیدم چقدر شبیه فکرای دیشب ِمن بود... لحظاتی هست توی زندگی، که آدم مجبور می شه مسیری رو که تا بحال طی کرده مرور، و درباره آدمی که الان هست، قضاوت کنه. لحظاتی که به هیچوجه نمیشه از حقیقت فرار کرد و هیچ طفره و توجیهی هم در کار نیست. حقیقتی که گاهی اونقدر تلخه … و تصمیماتی که با وجود مخالفت دیگران گرفتی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 دیماه سال 1388 17:45
بی وفا نه ولی بی معرفت چرا... پ.ن ایشالا فردا نظرات رو تایید می کنم! پ.ن شام مهتاب تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم...
-
ممنوع من...
چهارشنبه 16 دیماه سال 1388 22:17
بخند ممنوع ِمن که با هر بوسه، هزار تازیانه می نویسند؛ فرشتگان ِشانه ها... که هیچ دستی آن ها را لمس نکرده است فرشتگان ِحسود... همه چیز را خواهند نوشت...* من گرگ خیال بافی هستم/الیاس علوی
-
یک شب دلی...
سهشنبه 15 دیماه سال 1388 23:07
کمی وب گردی...انتظار...دل گرفته ای که نمی دونی چه خاکی به سرش بریزی...کلی درس های نخونده..و استرسی که دیگه نیست برای درس خوندن...و فکر که فردا شاید بتونی تموم کنی درساتو...خوابت نمیاد ولی خودت رو به خواب می زنی...کامنت هایی که جوابشون رو ندادی و تاییدشون نکردی...فکرهایی که نمی دونی به کی بگی...حرفهایی که نمی تونی تو...
-
دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند.
دوشنبه 14 دیماه سال 1388 23:03
آمد روبرویم ایستاد چشمهاش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و نگاه دوخت به بالا سفیدی چشمهاش از سفیدی برفها یکدستتر و سبکتر بود. بعد سیاهی چشمهاش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشتهام. گفت فقط وفقط مرا دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ میگویی. گفتم راست میگویی. آنوقت...
-
روزنوشت بلند بالا!
شنبه 12 دیماه سال 1388 22:17
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز روز آرومی بود شب قبل دیر خوابیده بودم...و برعکس ِ همیشه ساعت رو کوک نکردم...به قول مامان نیلو ساعت طبیعی تو بدنش نداره که عادت به صبح بیدار شدن داشته باشه...برای همین هم صبح خواب موندم...کلا کلاسای صبح رو نرفتم...اما می دونم اگه می رفتم هم فرقی نداشت...!...
-
پست خیلی مهم!
جمعه 11 دیماه سال 1388 23:44
داشتم آرشیو نوشته هام رو نگاه می کردم... یاد روزهایی که همش با هم می رفتیم سفر ...!یاد خیلی چیزها به خیر ...! دلم دوباره سفر می خواد...
-
لال!
جمعه 11 دیماه سال 1388 15:19
می رود ملال در ملال لحظه های لال...
-
گفتگوی خیالی!
سهشنبه 8 دیماه سال 1388 01:19
- از دست من ناراحتی؟ - نه! - همه چی درست می شه. - همه چی که نه... اما بعضی چیزا چرا، درست می شه. - باشه. هر چی تو بگی. حالا برام یه لبخند بزن... به امید روزی که «بعضی چیزا» درست می شن!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 دیماه سال 1388 15:57
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دارم می رم سفر... دو تا داستان کوتاه دارم ،که از آرشیوم پیداشون کردم...راستش نمی دونم مال کی هستن...اما خیلی دوسشون دارم...هر دوی این داستان ها رو عاشقانه دوس دارم ... سردم است زیر لحاف سردم در تختخواب می خزم.پاهایم را جمع می کنم و به بدنم می چسبانم تا شاید کمی گرم...
-
مشق شب
سهشنبه 1 دیماه سال 1388 23:28
امروز بسی آپ کردیم! دخترک ! گریه نکن ! چوب فلک رو می شکنم من مثه معلم ت مشقات رو خط نمی زنم دفتر تازه بیار مشقای من جریمه نیس مشق شب رو پاره کن مشق طلوع رو بنویس رنگ روزگار نباش ! یه دس صدا داره هنوز بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز وقتی دریا میگه نه تو قطره باش بگو بله دسته ی تیغ تبر ، چوب درخت جنگله همه قصه ها دروغه...
-
مبارزه
سهشنبه 1 دیماه سال 1388 19:53
زندگی با همه تلخی ها و سختی هاش یه شیرینی هایی داره که ارزش جنگیدن و مبارزه رو داره به جای فرار از سختی ها باهاشون رو به رو شو ومبارزه کن. اگه کسی محرم حرفات نیست...اگه کسی برای درد ودل نیست...ملالی نیست...نیست...
-
نیست
سهشنبه 1 دیماه سال 1388 10:39
همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب ِمن بیندیش؛ لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست...
-
گوش ماهی!
دوشنبه 30 آذرماه سال 1388 22:56
با غروب، این دل ِ گرفته مرا می رساند به دامن دریا می روم گوش می دهم به سکوت چه شگفت است این همیشه صدا لحظه هایی که در فلق گم شدم با شفق باز می شود پیدا چه غروری، چه سرشکن سنگی موجکوب است یا خیال شما دل خورشید هم به حالم سوخت سرخ تر از همیشه گفت : بیا می شد اینجا نباشم اینک ، آه بی تو موجم نمی برد زینجا راستی گر شبی...
-
شما هم بازی!
یکشنبه 29 آذرماه سال 1388 19:50
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 بازی... آقای سیامک سالکی منو به یه بازی دعوت کردن..."اعتراف بازی": ""سیستم این بازی بدین ترتیب است که شما باید طی یادداشتی در وبلاگ تان به پنج فقره از خصوصیات خود که تاکنون برای دوستان وبلاگی تان بازگوی شان نکرده اید اعتراف نموده و پس از آن نیز...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آذرماه سال 1388 23:24
................................................................................................................................. تنها...کمی غمگین...خیلی نگران.... حال ِمن! خیلی وقتا شده که نگران بودم ولی کاری از دستم بر نمیومده...و حافظ بوده که آرومم کرده... خدایا شکرت! گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن...
-
دیدار!
جمعه 27 آذرماه سال 1388 00:02
من در آیینه نگه کردم دیدم ، هیهات تا نهایت تنها ست!
-
درس زندگی!
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 23:36
تنها چیزی که این زندگی بهم یاد داده اینه که نباید از کسی ،توقع داشت...! کم کم دارم اینو یاد می گیرم! شعر می خونم...تنها چیزی که باعث میشه بچه باشم! پ.ن به دلایلی نظرات پست قبلی رو بعدا تایید می کنم!!!
-
قصه ی من!
دوشنبه 23 آذرماه سال 1388 21:08
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 من همیشه شاعر بوده ام... از وقتی که به خاطر می آورم. نمی دانم چرا؟ اما همیشه فکر می کنم؛ که خدا مرا برای شاعری آفرید. من هم به همین خاطر شاعری کردم... شعر می نوشتم برای مادر، پدر، خواهر، دوست ،رفیق... برای جنگ...برای زلزله زده ها...برای سیل برده ها.. برای کسانی که...
-
آی دختر صحرا...
یکشنبه 22 آذرماه سال 1388 15:53
گریه نکن، تا این غم از شکستنت مایوس شه اونقدر نگه دار اشکاتو که قد اقیانوس شه.. چند شب پیش سینما بودم...فیلم"کتاب قانون"...تو این فیلم بلند ، از یه جاش خیلی خوشم اومد...وقتی که اون مردِ فرانسوی آهنگ " آی دختر صحرا ... نیلوفر " رو با لهجه ی فرانسوی می خوند... دوس دارم این شعرو...خیلی...
-
زمستان...
شنبه 21 آذرماه سال 1388 00:18
دوست دارم همیشه زمستان باشد،همیشه زمستان بیایی... تو که زمستان بیایی؛ من شالگردن دارم من دستکش دارم! تو که زمستان بیایی؛ من خنده هایم را زیر شالگردنم پنهان می کنم و لرزش دستانم را در دستکش هایم! تو که زمستان بیایی؛ من فقط چشم می شوم،نه لب،نه دست،نه بدن فقط چشم ،فقط نگاه! تو که زمستان بیایی؛ تو را به سردترین نقطه ی...
-
come back...maybe not soon
سهشنبه 17 آذرماه سال 1388 15:10
نمی دونم چرا این قدر دلشوره دارم! اتفاقی نیفتاده ولی از دیروز به طرز وحشتناکی دلم شور می زنه اصن آروم ندارم!!! زیاد وقت ندارم فقط یه شعر قشنگ... در دستانم خطی نیست نه خطی که طول عمرم را نشان دهد نه خطی که آیندهام را بگوید و نه خطی که مرا به کسی برساند من تمام خطوط دنیا را در چشمانم پنهان کردهام تا از نگاه متعجب...
-
دلشوره
دوشنبه 16 آذرماه سال 1388 21:58
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 با توام ای لنگر تسکین ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفش آبی! با توام ای شور, ای دلشوره شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه جز اینم...
-
بیست سالگی!
دوشنبه 16 آذرماه سال 1388 00:18
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 قسمت هایی از شعر های ِاین نوشته از نیما یوشیج و محمدرضا عبدالملکیان است.(با دخل و تصرف) لطفا به رنگ ها توجه کنید...زیاد! نمی دونم درباره اش چی بگم...اما جمله جمله اش رو از ته دل نوشتم... من آبی و خاکستریم! شانزدهم آذرماه 1388 ساعت سی دقیقه ی بامداد! چشم هایت را...
-
&&&
یکشنبه 15 آذرماه سال 1388 12:03
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 و میدانم که “عشق “ ، صدای قهقهه ی دو جوان خندان یا انگشتان حلقه شده ی دو فارغ از عالم ِ قدم زنان در کوچه های باران زده نیست .. نیست که از خود گذشتنی ست همچون تجربه ی ” مرگ “ . سهم من از همه ی کسانی که دوست دارم همین است...سهمم همین چند سالیست که می گذرد ...خودم...
-
*.*
شنبه 14 آذرماه سال 1388 00:47
منتظر کس دیگه ای بودین؟ به هرحال جز من کسی اینجا نیست!!!! پ.ن یعنی الان این قدر کنجکاوم بدونم داری چیکار می کنی و به چی فکر می کنی...! پ.ن خب یه کم هم به من فکر کنین...مگه با این سر و صدا میذارین آدم بخوابه؟!! داره دیگه گریم میگیره! پ.ن دروغ گفتم!من خیلی حسودیم میشه!!!من خیلییییییییی حسودیم...
-
نقاش!
پنجشنبه 12 آذرماه سال 1388 22:16
یه سوال !!! من تو این نقاشی کدوم یکی ام؟!مامانه یا دختر بچه؟ پ.ن مموش میگه سرش درد گرفته از بس این آهنگ رو گوش داده:( اما خودش هم می دونه بر نمی دارمش!
-
مرگ زندگی!
پنجشنبه 12 آذرماه سال 1388 21:29
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند و نام تو را می پرسد بیا در گوشــَت بگویم همین زندگی نیز زیبا بود پ.ن: ازفردا هم یه آهنگ تولد برای همه ی آذریا رو بلاگمه:)