-
تکیه گاه...
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1388 00:10
چقدر زود این خونه سوت و کور شد... دوس دارم بنویسم از این روزا ...این همه دلتنگی ...این همه نبودن ها...این همه نگرانی... و شاید فقط یه جا هست که می تونم بهش پناه ببرم... یه تکیه گاه خیلی دور...خیلی نزدیک... نمی خوام هیچ وقت این تکیه گاه رو از دست بدم...
-
...
سهشنبه 30 تیرماه سال 1388 00:51
آی....به یه نفر یه عالمه خاطره بدهکاااااااااااارم...
-
گمشده
شنبه 27 تیرماه سال 1388 18:32
شعری رو که مینویسم...مال کتاب عشق حلزونی از صبا دارابیان هست...واقعا بهش برای این شعر قشنگ تبریک میگم...کاش من این شعر رو سروده بودم...اما خدا رو شکر که کسی بالاخره این شعر رو نوشته...خدا رو شکر! من گم شده ام شاید هم عروسکم را گم کرده ام. پلیس سر چهارراه هم هیچ کاری از دستش بر نمی آید. یادم باشد وقتی پیدا شدم از تو...
-
امروز من...
شنبه 27 تیرماه سال 1388 17:24
سلام... امروز داشتم فکر می کردم که چی می تونم بنویسم... اما چیز خاصی نبود...یعنی خیلی چیزها هست...اما خیلی چیزا رو نمیشه گفت...نمیشه دیگه...داشتم فکر میکردم که من همیشه دلتنگم اما نمیشه همیشه از دلتنگی ها نوشت...نمیشه همیشه کسایی رو که دوس داری با نوشته هات ناراحت کنی... گاهی شاد نوشتن ...گاهی شاد بودن، بد...
-
بی خیال:)
جمعه 26 تیرماه سال 1388 23:23
سلام... گوربابای همه ی دنیا و همه ی آینده های نیامده!!! به درک که آینده ای نیست...من شادم...ما شادیم... به درک ... نیلوفر،یک دل به دریا زده سرازیری دنیا را طی میکنم... با همه ی خطر هایی که در کمینند... ممکن است در گذر از این پیچ متلاشی شوم. ممکن است پیچ بعدی...شاید هم بعدی... اما باکی نیست... که می ارزد به همه ی این...
-
امروز..و شاید هیچ روز دیگری
پنجشنبه 25 تیرماه سال 1388 22:24
. . . شتابان به روز های در حال گذر می نگرم... به روزهایی که زمانی طعم آشنایی داشتند... به روزهایی که زمانی پر از آرزو بودند... اما دیگر نه آرزویی مانده است...نه روزی که بگذرد... همه چیز همین لحظه است. حال زمانیست که مرا به سوی خود می خواند... می دانم دیگر آینده ای نیست... می دانی. می دانم دلتنگی بد دردیست... می دانی....
-
"آ" جهانی می شود!
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1388 17:10
اولین روز تو خونمو با یه ماجرای طنز شروع میکنم...شاید روزای خوبش تداوم داشته باشن...شاید روزای خوبش بیشتر بشن...می دونم همیشه روزای سخت هم هستن می دونم شادی کنارش غمه...می دونم ............................... حدود یک ماه پیش یکی از فامیلامون مریض شد...بعد از اینکه بردنش بیمارستان ...معلوم شد سرطان خون داره...همه چی پر...
-
اولین روز تو خونه ی خودم:)
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1388 12:45
سلام ... بعد از کلی مشکل بالاخره تونستم امروز خونمو بسازم:) امروز بیست و چهارم تیر ِ سال یک هزارو سیصد و هشتاد هشت... ساعت 12:42 بعد از ظهر... تازه رسیدم...