-
پاییز
سهشنبه 3 آذرماه سال 1394 23:59
فصل سرماست . فصل دست های یخ زده فصل بخار های شیشه ها و درک نفس کشیدن .. فصل پنهان کردن هر چه داری بین انبوه لباس ها و فراموش کردن هرچه نداری.. غمگین شدن بین شالگردن و کلاه و پنهان کردن لاک ها بین دستکش ها... فصل من است ،فصل آسوده بودن .. پ.ن نیگا نارنجیا رو ، نیگا نارنگیا رو ... پ.ن امان از آذر
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مردادماه سال 1394 16:20
بیشتر زندگی مان به خاطر حرف مردم زندگی کردیم وبیشتر آرزوهایمان را به خاطر حرف مردم کشتیم !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1394 11:13
برای مسابقه ی داستان نویسی میهن بلاگ یک داستان نوشتم ، باید فکر می کردیم اگر به ده سال قبل بر میگردیم چه می کنیم و من این را نوشتم . اگر کسی هنوز این خونه رو می خونه ، خوشحال میشم این داستان رو هم بخونه و اگر دوسش داشت لایک کنه ، ممنونم... لینک داستان
-
خبرت هست؟
شنبه 27 تیرماه سال 1394 01:44
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟ خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1394 18:42
و دوستانی که رفتند و دیگر صدایشان از پشت تلفن آراممان نمی کند ، "جاده ها ما را فرا می خوانند ، یادمان باشد وقت رفتن شانه هامان را جا بگذاریم ، یاران برای غربت خود گریه خواهند کرد."
-
دیروز
جمعه 19 تیرماه سال 1394 10:52
یه سال بعد قبول شدن دانشگاه این وبلاگ رو شروع کردم ، هشتاد و هشت ، درست یادمه کجا نشسته بودم، به چی فکر می کردم و دقیقا همین روزا بود ، تیر ماه ، نزدیک تولد خواهرم ، دقیقا داشتم به همین موضوع فک می کردم که نزدیک ترین مناسبت به اولین پست وبلاگم تولد اونه. توی آشپزخونه ی خونه ای که طبقه ی چهارمه و خیلی اتفاقات توش افتاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 تیرماه سال 1394 20:41
آوار می شود هر لحظه روی تنم چیزی به نام زندگی و من هر صبح خسته از خواب بر میخیزم و از یاد می برم که تو را فراموش کنم ...
-
مرگ
دوشنبه 11 خردادماه سال 1394 12:29
آب سردی روی دست هایش ریختم شیشه های عینک غبارگرفته اش را تمیز کردم و عینکش را دوباره روی چشم های باز مانده اش گذاشتم ، چشم هایی که مشخص بود از مرگ تعجب کرده اند ... دلیلی نداشتم برای کارهایم. وقتی می رفت توی خاک، نه نیازی به دست های تمیز از خون داشت، نه نیازی به چشم های بسته و مطمئنا نه نیازی به عینک. اگر دلم می آمد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1394 22:44
نوشته ها روز به روز مبهم تر می شوند و من بیشتر در خودم فرو می روم ، بیشتر ساکتم و حرفی نمی زنم ، سر حال که باشم کمی از خودم می گویم ، گوش می دهم بیشتر و به این فکر می کنم که گفتن با نگفتن فرقی ندارد، دارد اصلا؟ جز اینکه کش بیاید همه چیز؟ جز اینکه بیشتر آدم غرق شود؟ انگار دکمه ی خاموش بودن خیلی چیزها را فشار داده باشد...
-
سرگیچه
چهارشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1394 02:17
آرامم ، آرام و مثل همیشه پر از آرزو ، مثل همیشه گیج و سرگشته و منتظر آینده ! سرش را به پنجره تکیه می داد پنجره آب می شد و پهن می شد کف حیاط صدای گام های پلیس های شب و صدای همهمه ی مردم صدای سکوت شب و فکر و خیال های نامربوط. سر ریز شد توی استکان چای. غمش را سرکشید و لبریز از حس درک کردن شد درک می کرد تنهایی سهم همیشگی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 اردیبهشتماه سال 1394 21:38
انگار زمان که می گذرد فراموش می کنم و باز چند روز و چند هفته طول می کشد تا به یاد آورم چه کشیده ام و چه تصمیم گرفته ام. چقدر زمان لازم است که ناخودآگاهم قبول کند و بگذرد؟ چقدر زمان لازم است؟ کسی درون من است کسی که دوست دارد همه چیز رویایی و ساده باشد کسی که دوست دارد صبح ها با لبخند بیدار شود شب ها با امید بخوابد و...
-
سکوت
جمعه 18 اردیبهشتماه سال 1394 13:30
سخت شده انگار، و اصلا قرار نیست حتی ذره ای ساده تر شود ، هیچ کس از علایق و حرفهای من به وجد نمی آید و این دلیل سکوتم می شود.
-
نوشته ای قدیمی وصف حال امروز
جمعه 15 اسفندماه سال 1393 23:45
دارم فکر می کنم انگار نویسنده ی مجله ای یا روزنامه ای باشم ، باید عاخر هر ماه مطلبی حاضر کنم و چیزی بنویسم که خوشایند باشد. شاید هم اصلا کسی نخواندش ، شاید حتی مجله ی پر فروشی نباشد ، پس چرا نوشتن توی این مجله ی دور افتاده ی کم فروش در من حس غرور ایجاد می کند و دوست دارم به همه بگویم که من فلان کار را کرده ام؟ مگر نه...
-
می خندد
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1393 11:09
انگار گم شده ، انگار جمجمه اش ترک برداشته ، هی به یاد می آورد ، و دوباره از بین ترک ها حافظه ی رنجورش سر می خورد و ناپدید می شود ، و او دوباره می گردد و می گردد ، بین کتاب ها ، بین لباس ها. وقتی چیزی پیدا نکرد ، بی هدف می نشیند ، و حالت تهوع و اشک حالش را بدتر می کنند. تا به حال چیز با ارزشی گم کرده ای؟ چیزی که بدون...
-
...
شنبه 9 اسفندماه سال 1393 00:13
رازها از تاریکی بیرون نمیآیند رازها بچهدار میشوند بچهها سنگین و پرآرزو ناگهان میایستی به دیگران میگویی کمرت گرفته است...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 بهمنماه سال 1393 01:06
فکر می کردیم خوشبختیم ، چون کسی اشک هایمان را ندیده بود ، چون پنهانی گریه کرده بودیم روزی که اشک هایمان را دیدند ، غرورمان شکست تازه باور کردیم چه به سرمان آمده نیلوفر. بهمن 93
-
هاینه
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 21:40
داغی تابستان بر گونه هایت و سرمای زمستان بر قلب کوچکت نشسته است، تو تغییر خواهی کرد عزیزم، زمستان بر گونه هایت و گرمای تابستان بر قلبت خواهد نشست . "هاینریش هاینه"
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 23:33
انگار یک ظرف بزرگ پر از ضعف ها و خواسته ها و داشتن ها و لذت ها و مشکلات دارم این روزها ، هم میزنم و هم می زنم تا شاید چیزی پیدا شود قابل ستایش ، چیزی که بشود به آن افتخار کرد ، چیزی که بشود اضطراب این روزها را تخفیف دهد ...
-
وسواس
دوشنبه 1 دیماه سال 1393 10:53
شریان های زندگی از تنهایی پر و خالی می شوند تنم از حجم این تنهایی ها ترک بر میدارد سرم به مرز انفجار می رسد و چشم هایی که برای درد های نگفته ی خود گریه می کنند دغدغه ام این کار های پیش و پا افتاده ای شده که مثل طناب داری گلویم را می فشارند و برای غم بی کسی و بی پناهی انسان گریه می کنم سال ها نگذاشتم "فکرها"...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 اسفندماه سال 1392 15:46
انگار همه چیز شده انکار و عقده ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 بهمنماه سال 1392 12:26
وقتی انگار همه ی دیوار ها آوار می شوند و درها بسته نمی شوند...وقتی انگار تنت خسته و درمانده و روحت انگار که مرده... وقتی که حرف ها و احساست را حتی خودت هم نمی شناسی و لعنت می فرستی به هرچه هست و نیست...به اینکه می خواهی امید تازه ای پیدا کنی .. گوشه گوشه ی اتاق و خانه را به دنبال امید تازه ای می گردم اما هیچ چیز،خبری...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 بهمنماه سال 1392 20:03
اینجا آخرین پناهگاهست. سنگری برای تمام داشتن ها و نداشتن ها.حرف هایی که می توان زد و تمام حرف هایی که پشت این کلمات پنهانند. پشت هر حرف ساده و معمولی چیزهایی هست که حتی نمی شود نوشت. بعد می بینی چقدر بار یک جمله زیاد است.چقدر سخت است انتخاب کلمه ای که همه چیز ا در خودش جای دهد و پنهان کند. و بعد حتی خودت هم به یاد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1392 12:14
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بکَنَم بریزم دور. یکجور انتقامِ آیینی. ما زنها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت میگیرد، شروع میکنیم به کوتاه کردن. ناخنها، موها؛ حرفها، رابطهها. خاطرات خانهی ییلاقی --- ویرجینیا گلف
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 دیماه سال 1392 10:08
با تمام داشتن هایم انگار چیزی کم است.. ته ته قلبم انگار... زندگی بازی طاقت آوردن و ادامه دادن است ... انگار خدا دارد بازی می کند... بی رحمانه.. پ.ن: مژده بده مژده بده یار پسندید مرا . . . کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 دیماه سال 1392 22:21
نصیحت مانند داروست،هرچه بهتر باشد بد مزه تر است ... (ضرب المثل یونانی)
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 دیماه سال 1392 20:38
نبازی خره..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 دیماه سال 1392 23:25
Ready for final race...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 دیماه سال 1392 10:02
تا حالا برای خودتون ددلاین و روز تولد دوباره در نظر گرفتین؟ می خوام به اون شیطون کوچولوی درونم یه فرصت دیگه برا شیطونیاش بدم و بعد یه ماه بفرستمش سفر.به اون نیلوفر درون خسته و تنها و بازیگوش. تا حالا درباره اش ننوشته بودم.ولی یکی هسست این تو که خیلی گاهی از چیزی که بیرونه قوی تر میشه و این روزا دمار از روزگارم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 دیماه سال 1392 22:27
شب هاو روزهای زیادی گذشته ، شب ها و روزهای زیادی از کودکی ها ،از رویاهایی که چه زود رنگ باختند و از خواسته هایی که حسرت شدند و از شادی هایی که تمام و غمهایی که زخم . ساعت های زیادی از دعاهایی که هیچ وقت مستجاب نشدند و از اتفاق هایی که ناگهان همه چیز را عوض کردند.این روزها دلم اتفاق می خواهد. دلم یک اتفاق خوب می خواهد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 دیماه سال 1392 07:31
انگار کسی دارد مرا صدا می زند ... و هر لحظه خاموش تر می شود، گوش هایم را تیز می کنم ،دهانم برای پاسخی باز می ماند و انگشتانم به سمت صدا کشیده می شوند ... اماهربار به جای پاسخ فقط صداهای نامفهومی از دهانم خارج می شوند و نمی دانم که چه باید بگویم ... انگار کسی مرا صدا می زند و من در پاسخ فقط نگاه می کنم و نگاه ..