-
کودکی
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1390 16:58
دلم برای ساعت ها انتظار پای آن پنجره ی رو به کوچه تنگ شده مادر .
-
شعر ناتمام!
چهارشنبه 12 بهمنماه سال 1390 23:11
عکس هایمان را نگاه می کنم تن ِ قصه از غصه چروک می شود دلم از درد ترک بر می دارد دست هایم دنبال دست هایت می گردند و فکر می کنند چقدر دیگر باید انتهای جیب های خالی ام را بگردند؟ دست هایم از بس فکر کرده اند، پیرشده اند. دیروز دیدم گوشه ی ناخن هایم ترک برداشته ، لاک که می زدم ، هر رنگی، صورتی ، بنفش ، آبی ، ناگهان خاکستری...
-
جنگ!
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 00:21
از جنگیدن خوشم می آید ، از زمین خوردن و هی دوباره امیدوار شدن. تازه همین چند لحظه پیش فهمیدم که بیماری روانی که سالها به آن مبتلا هستم همین است. از این خوشم می آید که دنبال امید بگردم. الکی خودم را به هرچیزی بند کنم که امیدوار باشم ، که احساس نا امیدی گزنده را از خودم دور کنم. خوب است، بد نیست. ولی وقتی با یک نا امیدی...
-
یک روزی می رسد
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 22:44
دارم یک کار بزرگ انجام می دهم ... بعد یکهو می بینی روزی رسید که خیلی خوشحال بودم ، راضی و آرام . کسی چه می داند؟ شاید شد! نیلو . دی 90. پ.ن: چقدر زود گذشت سالی که زیر نوشته هایم 88 می گذاشتم
-
خواب
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 14:37
گاهی این قدر پر از هیجان و انرژی می شوم ، این قدر توی روحم حرکت و جنب و جوش هست ، که هیچ کاری آرامم نمی کند ، حتی دویدن و ورزش . این قدر ذهنم پر از رویا و خیال هست که خوابم نمی برد ، نگاه می کنم و می بینم که ساعتیست دراز کشیده ام اما فراموش کرده ام بخوابم. بعد هم که می خوابم انگار فقط چشم هایم را روی هم گذاشته ام ، و...
-
lost highway!
جمعه 16 دیماه سال 1390 20:42
[ زن چشاشو به آرومی باز میکنه ] - چرا همه جا تاریکه؟ + چون شب شده عزیزم - کی شب شد ، من چقدر خوابیدم؟ + زیاد عزیزم - ما کجاییم؟ + نمیدونم - نمیدونی؟ چور ممکنه ندونی ، ما از کجا میایم؟ + منم مث توام عزیزم ، هیچی یادم نمیاد. - داری منو میترسونی. چرا من هیچی یادم نمیاد؟ ما داریم کجا میریم؟ + نمیدونم ، همونطوری که توام...
-
دلیل!
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 23:45
دیروز خیلی شاد بودم ، هرچه فکر می کردم نمی دانستم چرا؟ امروز خیلی ناراحت بودم، فکر که می کردم هزار دلیل پیدا می شد . نیلو.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 دیماه سال 1390 18:16
این شعر رو خیلی وقت پیش پشت یه دستمال کاغذی نوشته بودم: به پشت سرم نگاه می کنم چیزی به یاد نمی آورم نه طعم تنهایی های دوست داشتنی ام را نه طعم بوسه های شیرینت! همه چیز انگار مال سالها پیش بود. سال ها پیش ما عاشق هم بودیم و تو دلت برای دست های من تنگ می شد. نیلوفر . (تاریخ نامعلوم/ یکی از روزهای سال نود) مهراوه: نمی...
-
حکایت عشقی بی شین، بی قاف، بی نقطه!
جمعه 9 دیماه سال 1390 18:13
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA یک روز که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که نمی دانم چه شده ، که نمی دانم چرا همه چیز بوی سایه و تاریکی می دهد؟ یک روز که خوشحال تر بودم از این می نویسم که چقدر کسانی که دوست دارم همه و همه شان توی روزهایم دخیلند که چقدر می توانند با شاد بودن مرا شاد کنند. یک روز که خوشحال...
-
sleep!
جمعه 2 دیماه سال 1390 23:29
یادمه پارسال که معدلم نزدیک 17 شده بود ، صبح ها قبل امتحان بیدار می شدم درس می خوندم! ولی امسال به زور ساعت 10 از خواب بیدار می شم!!:( نمی دونم چرا این جوری شدم! فردا و پس فردا هم امتحان دارم! یعنی میشه من فردا صبح زود بیدار شم؟! پ.ن: اگه مامان بود می گفت: " آخه دختر تو از این خواب چی دیدی؟!"
-
مادر
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 00:28
اصلا چراغ خانه را که روشن می کنم معلوم است که امروز مادر خوشحال است از همه جا شادی میپاشد توی صورت آدم از مبل ها از تلویزیون از پرده ها و پنجره ها طوری چهره ها رنگی میشوند که انگار هیچ چیزی مادر را عصبانی نمی کند هیچ چیز حتی دختر بدی که همیشه سهل انگار است و این لحظه ها که از صمیم قلب می خندد نایاب است اصلا با تلفن که...
-
زن!
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 22:51
زن ها عاشق که می شوند ازدواج که می کنند پر می شوند از انتظار و انتظار انتظار
-
when?
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 04:13
وقتی احساس خستگی کردی وگوشت از همه ی حرف ها و ناملایمات پر بود من اینجام وقتی از نوشتن می ترسیدی وقتی سر تا پایت پر از ترس بود من اینجام من کسی نیستم تا ببینی من کسی نیستم تا صدایش را بشنوی من کسی نیستم من نیستم نیستم نیستم 4صبح . دوشنبه 28 آذر پ.ن می گن کسایی هستن که از روز اولی که به دنیا میان،همه می دونن زود می...
-
ایستگاه آخر !
یکشنبه 27 آذرماه سال 1390 15:57
آخرین باری که نوشتم این جا 28 خرداد 89 بود .. بعد از اون زمان گذشت و گذشت .. مثل یه فیلم بلند .. تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر89 آبان89 آذر89 دی89 بهمن 89 اسفند89 فروردین90 اردیبهشت90 خرداد90 تیر90 مرداد90 شهریور90 مهر90 آبان90 آذر90 و امروز بیست و پنجم آذر هزار و سیصد و نود به اندازه ی تمام این ماه ها و روزها و ثانیه...
-
خانه ی جدید ِ من !
جمعه 28 خردادماه سال 1389 15:58
نوشتن تقدیر من است...از این به بعد این جا پیدا می شوم: خاطرات یک پروانه ی مرده ! کمی طول می کشه تا قالب و همه چیز ِ خونه ی جدیدم رو حاضر کنم...اما سعی می کنم زود ِ زود همه چیز حاضر بشه...برای اینکه دوباره بنویسم...شاید این بار خیلی متفاوت...شاید...
-
نا نوشته ...
سهشنبه 11 خردادماه سال 1389 01:40
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 با من از ناگفته ها گفت / و من / از آن / افسانه ها ساختم... امشب برام خیلی شب مهمیه ... دوست دارم هرکدوم از دوستای عزیزم که این نوشته رو می خونه،بدونه برای این کارم دلیل دارم...دوست دارم درکم کنه...دوست دارم در ِ این خونه حتی اگه من هم نباشم همیشه باز بمونه ... امشب...
-
بی چتر می روم!
یکشنبه 9 خردادماه سال 1389 22:40
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور/ که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند/ با این همه عمری اگر باقی بود/ طوری از کنارِ زندگی میگذرم/ که نه زانوى آهوی بیجفت بلرزد/ و نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان! اتفاق خوب یعنی چی؟ یعنی یک شب راحت بخوابم...و صبح که بیدار می شوم یک خواب ِخوب دیده باشم...یعنی تولدم برسد زود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خردادماه سال 1389 17:11
این روزها آرامش هایم فرق کرده؛ شده بزرگراه...آهنگ های فرزاد فرزین و سرعت.... این روزها که می گذرند...حس عجیبی دارم...چیزی شبیه ِ....
-
سوره ی....
جمعه 7 خردادماه سال 1389 16:23
الف، من، تو/ قسم به حافظه/ و آنچه که در او می ماند/ *** Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 حافظه آدم های غمگین قوی است مثلا می دانند کجای کدام خیابان آن روز مُردند یا کدام حرف یکی آتش به پایشان کرد یا کی مثلا از خوشبختی نوشتند آدم های غمدار آدم های توی تنهایی زنده با همه مهربانند جز با خودشان...
-
من؛این روزها...
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1389 00:27
چشمهایم بسته است دست گذاشتهام رویشان سالهاست که دارم میشمارم و تو هنوز به دورترین دورترها هم برای پنهان شدن قانع نشدهای. *** پروردگارا لطفا فردا صبح از روی آن یکی دندهات بیدار شو ما به خوشبتی نیاز داریم تو به کمی تنوع
-
خدا عاشق شده!
سهشنبه 4 خردادماه سال 1389 15:01
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 "به نام خدایی که ما را آفرید!" این نوشته خیلی خاصه! تو هم خاص بخونش رفیق! می دانستم خدا هم مثل من کم خواب است، ولی فکر نمی کردم تا این حد خواب هایش آشفته باشد... . چند باری که از خواب پریده بودم و لم داده بودم به صندلی و برای خودم آواز می خواندم ......
-
مردانه بجنگ رفیق!
جمعه 31 اردیبهشتماه سال 1389 12:21
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 من به این دنیا مشکوکم... مشکوکم عزیز... بالاخره بعد از آن همه خاطره، بعد از آن همه خستگی؛ برای ِ اینکه نفسی تازه کنم؛ رفتم به کافه ای دور از همه ی مردم ِ این شهر؛ دور از نگاه های سنگینی که آزارم می دهند؛ دور از لب های مردمانی که هیچ کدام طعم بوسه نمی دهند؛ گذشتم از...
-
قسمت اول: سنا را لک لک آورده بود....
سهشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1389 23:59
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 همیشه دوست داشتم برای وبلاگم یه داستان ِ دنباله دار داشته باشم...همیشه دنبال یه سوژه بودم...چند وقت پیش شروع کرده بودم به نوشتن یه داستان به نام "سنا، دختر ِ من" از این داستانا که جون میدن برای ادامه دادن...ولی یه اتفاق باعث شد دیگه ادامش ندم...حالا دارم...
-
مثل نوشتن است...
دوشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1389 12:42
گاهی نوشته ای را می خوانی...فکر میکنی:هی!...خوب می فهمی اش! بعد هرچقدر هم نوشته غمگین باشد باز هم احساس می کنی که دوست داری اش... هزار بار می خوانی اش...تا حس کنی کسی هست که بفهمدت...غمگین نمی شوی... مثل نوشتن است. هر چه بیشتر عادت کنی به کوتاه تر نوشتن، کمتر حوصله خواندن نوشته های بلند را می کنی. مثل نوشتن است. هر چه...
-
فرشته و شاعر
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1389 23:58
فرشته دهانش مزه ی عشق گرفت! (عرفان نظر آهاری) شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی...
-
می خواهم باد بادک شوم...
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1389 23:35
شاید دیگر مرا نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم . خوب یادم هست که آن روزها عاشق...
-
به همین سادگی...
جمعه 24 اردیبهشتماه سال 1389 22:31
از صبح دنبال ِ یک شعر بودم...یک داستان...یا حتی یک آهنگ... راستش را بخواهی...فقط امروز نیست... روزهای زیادیست که دنبال چیزی هستم تا به تو بفهمانم: دلم برایت تنگ شده...خیلی تنگ شده...خیلی خیلی... پ.ن: زمانی این واژه ها طنین باریدن باران بودند بر حوض کوچک من. کاش اما روزی بیاید که دفترم را به دریا بشویم،زیرا خاموشی،...
-
خوب و بد...
پنجشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1389 23:09
امروز دوباره یک اتفاق بد افتاد...گاهی فکر می کنم این اتفاقات ِ گاه و بی گاه نوعی نشانه است...می خواهند به من چیزی را ثابت کنند...ثابت کنند چقدر خسته ام...چقدر نیاز به یک "مهربانی ِ عمیق" دارم..و همه ی کسانی که دوستشان دارم به نحوی این یک مورد را از من دریغ می کنند... شاید این اتفاقات می خواهند به منی که دائم...
-
ماهی سفید کوچولوی من...
سهشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1389 23:47
تازگی ها فهمیده ام دلیل تنهاییهایم را: "در من کسی ست که نمی توان به او دل بست." آی همه ی مردم دنیا دیگر از شما دلخور نیستم...می دانم چرا دل نمی بندین... *** فکر کن که نیلوفر باشی و برایت بنویسند: چقدر گل کردهام من که چوبِ خشکی بودم آه تو پیچیدهای بر من نیلوفرم *** امروز غم ِ عالم به دلم ریخت...یکی از ماهی...
-
مسافر
دوشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1389 19:04
هر آنچه بکاری درو خواهی کرد جز باد که طوفان به بار میآورد، و ما مسافران تازهی این کویریم طوفانی درو میکنیم که نکاشته بودیم. پ.ن برای نبودنم مرا ببخش دوست من... پ.ن نیلوفرم... پ.ن خانه ام را دوست دارم!