-
....
جمعه 6 دیماه سال 1392 11:38
چقدر کلمه کم دارم برای این روزها ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 دیماه سال 1392 11:53
می خوام امروز یه کار عجیب کنم ... شاید کمک کنه حالم بهتر شه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 دیماه سال 1392 10:20
امروز با یکی از بزرگترین مشغله های فکریم رو به رو شدم،چیزی که چند ساله ذهنم رو درگیر کرده،از اون دست مسایلی که هیچ راه گریزی ازشون نیست و هیچ وقت هم نمیشه نادیده گرفتشون. رسیدم به چیزی که دقیقا بهش میگن چالش. چالشی برای حفظ آرامش. باید این موقع ها شعارهایی که همیشه میدم رو عملی کنم. وگرنه میشم مجموعه ای از شعارها که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 09:32
باید تا دیر نشده چیزی رو که می خوام پیدا کنم ... تا دیر نشده
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آذرماه سال 1392 14:58
بعضی چیزها طوری تمام می شوند انگار اصلا از اول نبودند، بعضی چیزها هم با اینکه از اول نبوده اند جای نبودنشان درد می کند ...
-
کوتاه
شنبه 16 آذرماه سال 1392 23:26
امروز تولدم بود ...
-
دلتنگی
دوشنبه 11 آذرماه سال 1392 21:56
شب نشینی های بی کسی را پایانی نیست ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 آذرماه سال 1392 14:52
هیچ چیز رو اون قدر جدی نگیر که جزئی از زندگیت بشه ... حتی هوای شهری که هیچ وقت ازش تا حالا بیرون نرفتی... ...Go big or Go home* paul walker
-
فراموشی
جمعه 8 آذرماه سال 1392 14:20
هی می گردی و می گردی و می گردی و دنبال راه نجات همه جا را زیر و رو می کنی .... هی تقلا و هی دست و پا زدن ، غافل از اینکه راه نجات توی فکرت ، توی یکی از پیچ و خم های ذهنت پنهان شده ، گاهی پیدایش می کنی و دوباره فرار می کند ، مثل یک حقیقت است ، حقیقتی که همه ی زندگی ات را زیر سوال می برد و تو نمی خواهی روزهای گذشته را...
-
سپاس
جمعه 24 آبانماه سال 1392 11:34
"چه دلپذیراست/ اینکه گناهانمان پیدا نیستند/ وگرنه مجبور بودیم/ هر روز خودمان را پاک بشوییم/ شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم/ و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان/ شکل مان را دگرگون نمی کنند/ چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم/ خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس"...
-
time
پنجشنبه 23 آبانماه سال 1392 09:08
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 آبانماه سال 1392 09:11
چه صبح قشنگیه :)
-
...
یکشنبه 19 آبانماه سال 1392 08:59
موضوعی هست که باید نوشته شود تا از یاد نبرم ... ولی نوشتنش سخت است ، نوشتنش سخت است ، این وقت ها که می رسد عکس ها خوب حرف می زنند ...
-
...
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1392 12:40
ذهنم ... دارد فرار می کند ، دارد فرار می کند به جایی ، نمی دانم از چه چیزی فرار می کند. انگار کم آورده و هر کار می کنم آرام نمی شود. باید حرف بزنیم ...انگار رفته یک جایی پنهان شده ، هر چه صدا می زنمش بیرون نمی آید ... گذاشتم امروز به حال خودش باشد شاید که خسته شده باشد... بهتر که شد باید با هم حرف بزنیم ...
-
همین
دوشنبه 13 آبانماه سال 1392 13:52
گاهی آدم می مونه بین یه انتخاب ... یه انتخاب که نمی دونه نتیجه اش چیه ، نه اینکه بترسه ، می ترسه از اینکه از پسش بر نیاد ، می ترسه یه سری از ارزش هاش زیر پا بره ، هی هر روز صبح تصمیم می گیره و هی هر عصر به این فکر می کنه که کار درستیه یا نه ، هر صبح تا عصر این ماجرا ادامه داره ، اما مهم اینه که وقتی می خواد بخوابه...
-
خاطرات یک پروانه مرده(1)
یکشنبه 12 آبانماه سال 1392 09:03
زندگی ام مثل زندگی پروانه ای مصلوب به قاب عکس کهنه ایست که هیچ کس نمی داند زنده است. فقط خودش هر وقت ناامید می شود به یاد می آورد خدایی هست. دعا می کند برای بالهایش ، برای کمتر شدن درد سنجاق های فرورفته در تنش ، دعا می کند و دعا می کند ... و سالهاست منتظر معجزه است. من اگر همان پروانه باشم ، اگر مصلوب باشم با سنجاق...
-
زندگی
چهارشنبه 8 آبانماه سال 1392 12:11
فراموش نمی کنم ... زندگی همین روزهاییست که می گذرد ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 آبانماه سال 1392 23:24
خسته ام ..
-
...
شنبه 4 آبانماه سال 1392 09:30
هر چیز بهایی داره.
-
1
جمعه 3 آبانماه سال 1392 22:43
-
عاخ
جمعه 3 آبانماه سال 1392 13:54
سخت می شود گاهی ، سخت می شود با این همه صدا ، با این همه نفس ، با این همه سد پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت ... سخت می شود گاهی ، اما پیش باید رفت ، پیش باید رفت ، پیش باید رفت ... سخت می شود گاهی ، اما اگر پیش نرفت باید ماند ، کنار این همه صدا ، کنار این همه نفس ، کنار این همه سد ... باید رفت ، باید پیش رفت ، باید پیش...
-
روز خوب تر ...
دوشنبه 29 مهرماه سال 1392 18:25
بزرگترین درسی که تو زندگیم گرفتم اینه : چیزی که باعث میشه بدون هیچ توقفی ادامه داد ، چیزی که باعث میشه آدم درد نکشه و توی راه رسیدن به چیزهایی که می خواد خسته نشه و ساکن نشه ، اینه که انسان باور کنه تنهاست ، باور کنه تنهاست و هیچ کس برای نجاتش نمیاد. اینکه تنهایی رو به آغوش بکشه و خودش رو تنها همه جا تصور کنه. تنها ....
-
رویاها
شنبه 27 مهرماه سال 1392 21:34
ترسم این روزها از دست بروند و من بمانم و رویاهای خشک شده گوشه ی دلم ، ولی نمی گذارم . قولیست که به خودم داده ام برای ادامه دادن و برای تجربه کردن روزهای بهتر ...
-
از این طرف اون طرف..!
شنبه 20 مهرماه سال 1392 22:01
یکی از خوبی های ترک شبکه های اجتماعی اینه که عادم بیشتر به وبلاگش می رسه ، این جوری میشه ثابت قدم تر پیش رفت. فکر می کنم خیلی بهتر بود اگه هیچ وقت شبکه های احتماعی ساخته نمی شدن. ینی اون زمان بیشتر فکر می کردم و بیشتر می نوشتم و بیشتر شاد بودم. شادی و غم و دلخوری و غرامو میومدم تو یه پست وبلاگ خلاصه می کردم و تموم!...
-
امروز
شنبه 20 مهرماه سال 1392 19:45
چقدر سرشار بودم امروز ، انگار انگشتانم می خواستند و حتی گوش هایم که راهی به آزادی پیدا کنند . ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است امروز بیستم مهر ماه و من هنوز هم نیلوفرم. عقربه های ساعت که پیش می روند انگار دلم می خواهد لحظه ها را دنبال کنم نکند هرکدامشان را از دست بدهم و راه بازگشتی نباشد. من نیلوفرم همین اتاق قرار است...
-
ساعت چهار و چنددقیقه ی بامداد است هنوز ...
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 12:57
این وقت شب چهار و چند دقیقه ی بامداد است وهنوز تمام هر چه هست از برای شفای تحمل و خستگی خواب است درخت،پنجره،خیابان،خواب و نور که پابه ماه چراغ با شب زائو ... چانه می زند و من که از احتمال یک علاقه ی پنهان خوابم نمی برد تنها پرنده ای که سحرخیز تر از اذان باد و عطر شبنم است می فهمد شب زنده دار درمان ندیده ای چون من از...
-
فکر و فکر و فکر
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 12:10
این روزها بیشتر از همیشه به خودم ، و به اینکه کی هستم فکر می کنم ، شاید حتی بیش از حد به خودم فکر می کنم ، این قدر فکر می کنم و فکر می کنم که فکر ها می آیند من می شوند ، و من گم می شوم. و هرچه می گردم باز خودم را پیدا نمی کنم. من می شوم فکر و فکر و فکر . من می شوم ساعت ها نشستن و فکر کردن و دنبال راه حل گشتن و در آخر...
-
سرنوشت
شنبه 5 مردادماه سال 1392 15:24
نه که اینی که هستم خودم نباشم ، ولی چیزی که الان هستم قسمتی از من است که ناگهان شناخته امش ، نه که دوستش نداشته باشم ، ولی چیزی که الان هستم خیلی متفاوت تر است از چیز هایی که دوست دارمشان ... من دختری هستم که از ماشین ، اتوبوس و هواپیما متنفر است ولی سرنوشتش را روی جاده ها نوشته اند ... روی آسفالت خیابان ها ، با گچ...
-
این روزها مثه مثل برق و باد می گذرند
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 22:44
چه این چند روز که بلاگ اسکای رو بسته بودن ، حسابی دلم نوشتن می خواست. خنده داره ، وقتی چیزی رو از عادم میگیرن ، عادم حسرتش رو می خوره. حتی اگه مثه اینجا یه وبلاگ خاک گرفته باشه. وای که چه روزهای پر استرسی هستند این روزها ، کوچ می کنیم ، می رویم از این شهر به زودی. و من بین روزهای گذشته و دوستان و داشته هایم سرگردانم....
-
قاصدک ها
پنجشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1392 14:25
درد می کند انگار. انگار زندگی می خواهد از روزنه های پوستم بیرون بزند ، ولی من خسته تر از این ها هستم. انگار از سر انگشتان پاهایم صداهایی می آید ، کسی این تو دارد دست وپا می زند ، می خواهد برود ، برود جایی آزاد باشد ، می خواهد بدود ، می خواهد فریاد بکشد ، قاصدک ها را دنبال کند و قاصدک ها برایش خبرهای خوب بیاورند.