-
خدای ِ مقروض
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1389 21:54
آهای می دونی ... آهای کسی که منو آوردی تو این دنیا...تو به من یه عالمه روزای خوب بدهکاری...! حواست باشه! خدا فراموش کرده بود ، که به من" یک عالمه روزهای خوب" بدهکار است! فراموش کرده بود به من مقروض است! هی حرف را عوض می کرد، هی سرش را می انداخت پایین، هی می گفت: می دانستی کلاغ ها صد سال عمر می کنند؟ می خواست...
-
عطر تن ...
سهشنبه 31 فروردینماه سال 1389 23:38
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز همه ی خیابونا رو گز کردم...خیلی چیزا بود که باید می خریدم...از طرفی دوستم هم یه عطر مردونه میخواست برای هدیه دادن...این شاید دومین باری بود که داشتم عطرای مردونه رو بو می کردم و چقدر دوست داشتم بوی ِ بعضی هاشون رو...دفعه ی قبل یه بوی سرد رو انتخاب...
-
ساده!
سهشنبه 31 فروردینماه سال 1389 11:10
ساده ... ساده میگویم دوستت دارم بی آنکه هراس داشته باشم از نگاه های گریزانت ساده میگویم دوستت دارم بی آنکه دلم بلرزد از انبوه سکوتت ! ساده میگویم دوستت دارم تو ... دوستم نداشتی هم ، نداشته باش من ... به آن اندازه ای که تو باید دوستم میداشتی و نداشتی ، دوستت دارم ساده میگویم دوستت دارم پ.ن:گلایه نیست ...فقط یک شعر قشنگ...
-
و الله بزرگ تر از این حرفاست!
دوشنبه 30 فروردینماه سال 1389 00:00
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 الان ساعت یازده شبه...یعنی یازده و یک دقیقه دقیقا... فقط می تونم بگم خدایا شکرت... ساعت تقریبا شش بعد از ظهر بود که زدم به یه مرد...بلوار ِجانباز...سرعتم زیاد بود....و من نمی دونم چطوری خدا رو شکر کنم...چون الان صحیح و سالمه...خدایا با وجود اینکه اون لحظه خیلی حس...
-
موهای من
شنبه 28 فروردینماه سال 1389 00:36
تاب تاب عباسی خدا منو نندازی...
-
نیلو
پنجشنبه 26 فروردینماه سال 1389 23:32
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ... دارم فکر می کنم می دانی...موضوع این است که من گاهی بیش از حد فکر می کنم... اصولا آدم ِ خیلی خوشحالی هم نیستم... ولی این روزها بیشتر از همیشه حساسم...اما خدا را شکر کسی "نازکِش" نیست...بد عادت نمی شوم...دوباره می شوم همان نیلویی که بودم...ناراحت هم یاد...
-
اوهوم!
پنجشنبه 26 فروردینماه سال 1389 12:16
امروز برای اولین بار بود که به این فکر کردم که نوشته هامو چاپ کنم... باید میومدم و این جا می نوشتم...تا یادم نره... خیلی احتیاج به رویایی برای برآورده کردن داشتم...و این رویا به اندازه ی کافی برای من جالب و دوست داشتنیه...رویاییه که می تونم یه واقعیت تبدیلش کنم...شاید زیاد طول بکشه ...اما زمانی میرسه که کتابم خونده می...
-
عاشقانه های آرام...
چهارشنبه 25 فروردینماه سال 1389 22:41
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 مجموعه ای از بهترین شعرها (یا قسمت هایی از شعرها)یی که در چند ماه اخیر خوندم...نمی دونم از کی هستن... اذیتم نکن تیرم خطا نمیرود به انگشتهای کشیدهام پلیس مشکوک نمیشود آرام مدادم را پشت گوش میگذارم زیر لب آواز میخوانم راستی ! چه کسی میفهمد زنی در شعری بیوزن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 23:32
کجایی مرد؟! این شهر بی تو دلم را به درد می آورد هیچ می دانی چند رکعت شراب قضا به گردن ماست؟! تو و من هزار و یک شب بیدار بدهکار همیم . ابر های کولی شهر سراغ شیطنت را از ردیف ردیف غزل هایم می گیرند آنقدر که قافیه را می بازم و پشت رویای آمدنت پنهان می شوم. عطر شکوفه های نارنج را زیر گامهای حضورت قربانی خواهم کرد. گرگ و...
-
برای شقایق!
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 01:45
الان ساعت 1:35 دقیقه ی بامداده و من یهو یادم اومده تو خواب که وقتی بچه بودیم شقایق یه عروسک داشت که اسمش "ملیکا" بود و هیچ وقت نمی داد من باهاش بازی کنم...یهو اسمش یادم اومد...موهاش بلند بود ...و از همه ی عروسکای من قد بلندتر بود... بعد خیلی دوس دارم بهش بگم من اون موقع که کوچیک بودم خیلی دوست داشتم عروسکت...
-
به سراغ من اگر می آیی...نرم و آهسته بیا !
دوشنبه 23 فروردینماه سال 1389 22:06
برای من همیشه زمان ؛ شصت و یکمین ثانیه، از شصت و یکمین دقیقه ، از بیست و پنجمین ساعت ِ سی و دومین روز ِ سیزدهمین ماه ِ پنجمین فصل سال است... این ساعت به وقت خانه ی نیلوفر است! حالا ببین چقدر برای نیلوفر سخت است در خانه ای زندگی کند که زمانش هم با بقیه ی دنیا متفاوت است... دل کندن آسان نیست!
-
دست های من پر از ستاره است...ببین...
یکشنبه 22 فروردینماه سال 1389 22:33
چند وقت پیش کتابی خریدم: بخش هایی از صحنه دوم نمایشنامه: داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دار د". نوشته ی: " ماتئی ویسنی یک ". : بگو آ. - آ. : مهربونتر، آ. - آ. : آهسته تر، آ. - آ. : من یه آى لطیف تر میخوام، آ. - آ. : با صدای بلند اما لطیف، آ. - آ. : بگو آ، یه جوری...
-
برای همه ی پرستو های دنیا
شنبه 21 فروردینماه سال 1389 21:54
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 در تنهایی هام به همه ی پرستو های دنیا فکر می کنم مخصوصا به آن دو پرستو که همیشه پشت پنجره ی اتاقم بودند... همان هایی که هیچ وقت نشد اهلی شان کنم ...درست مثل تو... خب من از همان اول هم خوب بلد نبودم ! پرستو ها را نمی شناختم اما دلم بزرگ بود... ترسو نبودم بعد ها...
-
بدون شرح
شنبه 21 فروردینماه سال 1389 14:58
چرا نمی فهمین خب؟ من حالم خوب نیست...سرما خوردم...نمی تونم درست نفس بکشم...اعصابم خورده...دوس دارم دو ساعت با آرامش بخوابم...این قدر منو اذیت نکنین...از همتون بدم میاد...از همتون...این قدر منو اذیت نکنین...می فهمین؟! پ.ن:فقط دوس دارم یه کم آروم باشم...خیلی قبولش سخته؟ پ.ن:مشخصه که قاطی کردم!!! پ.ن:نظرات رو بعدا تایید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 فروردینماه سال 1389 16:33
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم . دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود . و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را...
-
پروانه
جمعه 20 فروردینماه سال 1389 15:46
به کجا میرسند این خطوطِ بی سرانجام از این شاخههایِ تُهیِ دستهام فالم را نه... دستم را بگیر! چند روز پیش فالی گرفت برام یک کولی...از اینا که به پبشونی ِ آدم خیره می شن...همه چیزش درست بود غیراز یک جمله: یکی هست که مثه پروانه دورت میگرده دخترم! پروانه جان! پ.ن:پروانه! پ.ن:توی یک وبلاگی کسی برای کسی دیگر می نویسد و...
-
زمان (2)
چهارشنبه 18 فروردینماه سال 1389 15:48
من ترسیده بودم ترسیده بودم تو بین جمعیت گم شده باشی... ناگهان... ناگهان این دست های تو بود که روی چشم هایم قرار گرفت همان دست هایی که می شناختم تو یادت بود که عاشق ِ غافلگیر شدنم یادت بود... نیلوفر .فروردین 89 پ.ن این شعر برام خیلی ارزش داره! پ.ن این شعر ادامه ی این یکی شعر است!
-
زمان
دوشنبه 16 فروردینماه سال 1389 13:31
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ایستگاه قطار پر بود از کسانی که چشم انتظارند و من دوباره با همان دسته گل سفید که مدت هاست خشکیده است توی همان ایستگاهی که روزی هم را بوسیده بودیم ایستاده ام و به این فکر می کنم که چه طعمی داشت لب هایش؟ ولی این بار قطار آمد آن قدر به انتظار عادت کرده ام که نمی توانم...
-
بیا
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1389 23:48
بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟ بگذار شاعری در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید مگر چه می شود ؟ چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟ من به همکلامی با کاغذ و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم تو رضایت نمی دهی ؟ باور کن...
-
دومین پست امشب!
شنبه 14 فروردینماه سال 1389 00:45
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 گاهی چشم آدم برق می زند...این زمان ها اگر کسی حتی نباشد که برق چشمانت را ببند...ولی تو باز هم می دانی که اتفاق مهمی افتاده...برق چشم ها چیزی نیست که از سر ِ عادت باشد... گاهی برق چشمانت وقتی کامل می شوند که آرام آرام کمی اشک هم تویشان حلقه بزند...و این قدر اشک هایت...
-
داشت گریه می کرد...
جمعه 13 فروردینماه سال 1389 22:31
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دارد گریه می کند،می روم کنارش می نشینم،چیزی برای دلداری ندارم،حرف هایش را می فهمم،فقط دستش را روی دستم می گذارد و حرف می زند،همیشه در همین زمان ها لال می شوم،نمی دانم به چی فکر کنم،فقط خوب می فهممش،تنها چیزی که از دهانم خارج می شود پس از درد و دل های او این...
-
دخترانه!
چهارشنبه 11 فروردینماه سال 1389 23:34
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دخترها وقتی می ترسند وقتی خسته اند وقتی دلشان گرفته و هیچ کس پیششان نیست تازه زیبا می شوند تازه می شود درباره شان شعر گفت... تو وقتی خسته ای، وقتی گرفته ای همان لاک ِ قرمز تیره ات را بردار اول ناخن های ِ پایت را لاک بزن بعد با یک لاک ِ روشن ِ صورتی دست هایت را بعد...
-
من چنانم که نمودم دگر ایشان دانند...
چهارشنبه 11 فروردینماه سال 1389 17:04
شرمنده ی همه ی دوستای خوبم هستم که مدتیه بی معرفت شدم بهشون سر نمی زنم...مثله همیشه فقط می تونم بگم ببخشید... بازم سال جدید مبارک... مادربزرگ می گفت: در عمق صندوق بی قفل خود نشان و نقشه ی دیار دوری را نهان کرده است که در آنجا بادی از بیشه ی بوسه ها نمی گذرد می گفت وقتی در آن دیار نام سار و صنوبر را فریاد می زنی کوه ها...
-
سین
جمعه 28 اسفندماه سال 1388 23:11
قانع شدم...اوهوم...قول می دم که دیگه قانع شده باشم! فقط بعضی واژه ها برام بی معنی شد! قول میدم دیگه نوشته هام کسی رو اذیت نکنه... بخوان خانه ام را باز هم! خدا برای یک سین سرسام گرفته است میخواهد شب که شد از خوشهی *پروین ستاره به امانت بگیرد تا سر سال. برای من هم سیگار آورده است تا ساکت باشم و به هر که پرسید بگویم...
-
آخر سالی!
جمعه 28 اسفندماه سال 1388 00:35
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 کم کم که می گذرد زمان نه تنها چیزی را درست نمی کند...همه چیز بدتر هم می شود...اصلا چه کسی گفته زمان حلال مشکلات است؟ کم کم بعد از آن "سر گشتگی" می آید...مشکل می آید...دلتنگی... شاید هم هیچ کدامشان... حتی اگر هیچ کدامشان هم نباشد...حتی اگر محکم باشی...حتی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1388 22:14
این روزها حتی شعرهایم مرا اذیت می کنند... این روزها فقط می توانم بشنوم...حرفی ندارم... فقط گوش شده ام... شما هم کمی بشنوید: دانلود کنید تو گفتی من به غیر از دیگرانم، تو گفتی من به غیر از دیگرانم چونینم، در وفا داری چونانم تو غیر از دیگران تو غیر از دیگران، بودی که امروز، نه میدانی، نه میپرسی نشانم...
-
بفرمایید!
دوشنبه 24 اسفندماه سال 1388 23:17
دوست دارم این شعر رو ...خیلی یعنی ها : بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما بفرمایید هر چیزی همان باشد که میخواهد همان ، یعنی نه مانند من و مانندهای ما بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری بیفشان زلف و...
-
۱۳۸۹
پنجشنبه 20 اسفندماه سال 1388 13:02
دلا مژده دادی که این بی قراری نشان بهار است... دانلود کنید(یه عیدی از طرف منه:پی) داره بهار میشه...عید میشه...هممون حتما تو این سالی که گذشت شادی ها و غم هایی داشتیم...شاید خیلی هامون زندگیمون عوض شد...شاید هم خیلی ها زندگیشون بهتر که نشد هیچ؛بدتر هم شد...و شاید خیلی هامون تازه فهمیدیم که چجوری باید زندگی کنیم...یا...
-
ماهی عید
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1388 20:04
عجیب می لرزم...ساعت حدود دو نیمه شب است... دلشوره دارم...از خواب می پرم...احساس می کنم کاری دارم...دیرم شده...تمام بدنم می لرزد...بلند می شوم می ایستم...فکر می کنم...سعی می کنم تمرکز کنم...یادم می آید خواب دیده ام...خواب دیده ام تمام بدنم زخمی است...و خون...خواب بدی بود...هرکار می کردم خونش بند نمی آمد... صورتم پر از...
-
من مَردم!
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1388 21:22
نزدیک می شم وقتی حواست نیست.. اونقد که مرزی جز لباست نیست از پشت سر چشماتو می گیرم .. بگو کی ام!!؟ ... وگرنه می میرم.. نه نفسی دارم .. نه احساسی تو دیگه دستامو نمی شناسی.. پ.ن تو منو می شناسی! پ.ن این چند هفته به هزار دلیل ِ گفته و نگفته برام اندازه ی چند سال گذشت! پ.ن مرد را دردی اگر باشد خوش است درد ِ بی دردی علاجش...