-
با "ماه بانو" جمله بساز...
دوشنبه 17 اسفندماه سال 1388 23:05
"ماه بانوی تو" دلش برایت تنگ شده "ماه بانوی تو" خیلی غمگین است "ماه بانوی تو" خوابش نمی برد "ماه بانوی تو" عاشق رنگ آبی شده نمی داند چرا؟ "ماه بانوی تو" سر در گم است،گیج است "ماه بانوی تو"خسته است "ماه بانوی تو" گاهی دلش آن قدر می گیرد که......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1388 23:20
سخته
-
نام من را به یاد داری؟
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1388 00:48
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 من.ساری.اسفند 88 من ترسیده بودم... همه چیز را فراموش کرده بودم... نام ِخودم را...تمام شعرهایم را... من ترسیده بودم... گوشه ای نشسته بودم و فکر می کردم من ترسیده بودم گم شده بودم...و به این فکر می کردم که نامم را از که بپرسم من خسته بودم از این همه نگرانی و بی خوابی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1388 08:45
ناف مرا به صبر بریده بودند تو محکمترش کردی " گاهی باید دروغ را راست پنداشت. و گاهی راست را دروغ. بی فریب خوردن زندگی سخت است سخت." پ.ن برداشتم پست قبلی رو،همین که بفهمه خودش کافیه...مرسی از کسایی که نظر دادن:)
-
coffeeeeeee
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1388 14:18
رفتیم بیرون...با یه جمعی که می دونیم رابطه ی عشق و عاشقی بین بچه ها نیست...می دونیم فلانی دوست دختر داره ...می دونیم فلانی عاشق اون پسر خوشتیپه ی دانشگاهه...می دونیم فلانی یکی رو دوس داشته که گذاشته رفته...یا می دونیم فلانی دوست دخترشو پیچونده... رفتارا دوستانه است...کسی قربون صدقه ی کسی نمیره...می دونن که چجوری...
-
آخرین ماه زمستان...اسفند...
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1388 00:29
من خسته ام از وقتی که رفته ای از تمام دیوارها خسته ام هنوز هم منتظرم کسی مرا با دوچرخه اش به تو برساند می دانم دوستم نداری این روزها حتی گاهی فکر می کنم هیچ وقت مرا دوست نداشته ای اما فکر می کنم...فکر می کنم ؛ همین کافیست برایم که بدانی چقدر دوستت دارم مهم نیست چقدر بگذرد من همیشه دوستت خواهم داشت این روزها نه قطار ها...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفندماه سال 1388 22:59
Maybe I was born to tell you I love you
-
دیگه عاشق شدن فایده نداره...
جمعه 7 اسفندماه سال 1388 23:57
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره، نداره دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره، نداره چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار... {دانلود کنید}
-
again and again
جمعه 7 اسفندماه سال 1388 01:05
سخته ... نوشتن برام خیلی سخت شده ... بیشترین حسی که دارم بهت و حیرته... می خواستم این وبلاگ رو برای همیشه ببندم...اما نشد...نمی دونم به خاطر دوستای خوبم بود...به خاطر این خونه بود...یا به خاطر خودم...یا ... تا حالا شده این قدر مبهوت و سر درگم باشین که ندونین چیکار کنین؟! بسم الله دوباره می نویسم... این جا خونه ی...
-
خونه ی نیلوفر
جمعه 16 بهمنماه سال 1388 16:28
این سطور را بلند بخوان! من از ضربان کسی مینویسم که دوست داشت با چشمان تو ببیند. هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛ از روزهای رفته از سالیان نیامده ... وبلاگ تمام شاید روزگاری دیگر... تا می تونستم نوشتم...از همه چیز...اما ...اما...حیف که گفتنی نیست... همتون رو یه دنیا دوست دارم...اینجا رو بیشتر از خونه ی واقعیم حتی دوست...
-
عاشقانه های ناآرام...
جمعه 16 بهمنماه سال 1388 14:01
مشترک موردنظر خط را فروخته است. تو را هم. گوشی را بگذار و برو. *** خدا و من هر دو کمخوابیم. شبها او پیامبران را میشمرد من گوسپندان را. *** مریم پابهماه حسین سر به بیابان پیرمرد دقمرگ و خدا بزرگ است. *** خدا معذب است به روی خودش نمیآورد اما وقت حرف زدن لکنت میگیرد و هی دستهایش را در هوا تکان میدهد پنهانی...
-
سالها بعد وقتی ...
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1388 22:37
عشق من! سالها بعد روزگاری که تو دیگر جا افتاده شده ای و من پیر... روزگاری که موهایت سفید شده اند و من تارهای سفید مویم را رنگ می کنم... روزگاری که دیگر به این فکر نمی کنم که آیا رژ لب صورتی ام را در دیدارهایمان بزنم... روزگاری که تو شاید دیگر به من فکر نکنی... به اینکه یادت بماند همیشه مرا همان طور که دوست دارم صدا...
-
گو می رسم اینک...
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1388 16:22
دیروز تصمیم گرفتم ننویسم تا مدت ها...اما نمی خوام این جا رو هم از خودم بگیرم...کاری که بقیه دارن با من می کنن...دیگه هیچ چیزی ندارم... دستهایت را از روی گونههایم برندار تا همه چیز سر جایاش بماند. دستهایت را اگر برداری هم اشکها پایین میلغزند هم گوشهی لبها پایین میافتد آن وقت نه از لبخند چیزی میماند نه از برق...
-
کوتاه
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1388 16:03
-
دلم حوض می خواد...همستر می خواد...اسب می خواد...
پنجشنبه 8 بهمنماه سال 1388 18:12
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 می دونی این روزا دلم یه حوض ماهی می خواد....دلم می خواست این قدر شجاع باشم که برای خودم یه همستر بخرم...و باهاش بازی کنم...ولی اگه واقعا از حیوونا نمی ترسیدم یه اسب می خریدم...یه اسب ِسفید...عاشق اسب هام...می دونی...دارم فکر میکنم اگه یه روزی روزگاری هم اون...
-
چو گل هر دم...
چهارشنبه 7 بهمنماه سال 1388 16:56
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دلم را مشکن و در پا نینداز که دارد در سر زلف تو مسکن پ.ن از اینکه همش تو خونه داد و فریاد باشه بدم میاد. نه اینکه ناراحت باشم از این موضوع. اما کاش لااقل روز بود.می زدم بیرون. پ.ن دارم این روزا نقاشی می کشم...
-
you & me
دوشنبه 5 بهمنماه سال 1388 19:50
to the one who's given meaning to my life: you are the theme for all my dreams your love takes me to a wonderful world of dream you fill my life with the fragrance of love your love drives me crazy you are always there by my side you are always there to care your love is what I long for,always you bring happiness to...
-
هنوز حرف های زیادی مانده...زیاد...
دوشنبه 5 بهمنماه سال 1388 09:43
تو دیگر دو سایه داری یکی همگام تو دیگری ،نگران هر گام تو. وقت غروب که هنگامه آسایش سایه هاست در مرور روز تو من ورق می خورم چون سایه های باد و شبانگاه سایه خواب هایت بر پرچین دل من می افتد. آه که در تمام عشق های چشم به راه تو باید عاشق شوم و چه گریه ها که دوباره در تو تکرار شوم
-
حرفی نمانده است...
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1388 20:30
تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن حرفی نمانده است از او رمیده است رویای خواستن از من کلام غمزده دوست داشتن پ.ن تو دیگر دو سایه داری یکی همگام تو دیگری ،نگران هر گام تو. وقت غروب که هنگامه آسایش سایه هاست در مرور روز تو من ورق می خورم چون سایه های باد و شبانگاه سایه خواب هایت بر پرچین دل من می افتد. آه که در تمام عشق های...
-
مرگ ِیک خانه به دوش!
شنبه 3 بهمنماه سال 1388 15:25
روزی به سراغ من نیز خواهی آمد، فراموشم نخواهی کرد ،می دانم. می آیی و به رنج هایم پایان می دهی، می آیی و زنجیرهایم را می گسلی. آه ای مرگ،برادرم! غریبه نیستم آشنایم من.چرا از من پرهیز می کنی؟ تو همچون ستاره ای سربی و سرد بر فراز مصائبم می درخشی. اما می دانم روزی از راه خواهی رسید، از راه می رسی؛با کوله باری از شعله های...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 بهمنماه سال 1388 14:13
برای خودم که این روزها پلنگ شده ام: این قفس چقدر کوچک است جا برای این پلنگ نیست او که مثل کبک خانه اش زیر ِبرف و کنج ِتخته سنگ نیست پنجه می کشد به این قفس رو نمی دهد به هیچ کس او پر از دویدن است آرزوی او رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است... پ.ن بوی اسب می دهی! پ.ن من به اندازه ی این پیرمردی که تو عکسه دلتنگم و دلگیر!...
-
ماه غمگین، ابر سنگین، خانه در غربت...
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1388 22:30
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 بعضی وقت ها نگاه می کنی دور وبرت...می بینی خیلی خلوت است..نه اینکه احساس تنهایی کنی...نه اصلا...اما این خلوت بودن هم زیاد خوشایندت نیست...خلوت یعنی...یعنی... حس ِاینکه واقعا کسی دور و برت نیست... کسی نیست دور و برت... نیست دور و برت کسی... نیست کسی دور و برت......
-
دختر که باشی...
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1388 15:21
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دختر که باشی... دختر که باشی ،دلتنگ که می شوی همان پیراهن قرمزت را تنت می کنی،همان که همیشه عطر هلو دارد!همان که همان طور که می خواهی،است...همان که باعث می شود احساس کنی زیبا هستی...بعد رژلب قرمز پررنگت را برمیداری ...محکم روی لب هایت می کشی...لب هایت را سرخ ِ سرخ...
-
عطر بهار نارنج و دود وینستون...
سهشنبه 29 دیماه سال 1388 19:46
جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم کنار تو می نشینم بر مویت دست می کشم با تو سخن می گویم و برمی گردم بی آنکه مرا دیده باشی. حیرت مکن که پنجره باز است و عروسک هایت می خندند. شمس لنگرودی پ.ن با تیترم خیلی حال می کنم!! پ.ن تو گل سرخ ِ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ _نه، از آن پاکتری. حمید مصدق
-
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم...
دوشنبه 28 دیماه سال 1388 06:16
خیلی دردناکه" نگران" بودن... احساس کنی از کسی بی خبری...بعد تمام بعد از ظهر رو منتظر بمونی بهت خبر بده که:عزیزم من خوبم ..چرا نگرانی... بعد تمام شب رو منتظر باشی بهت خبر بده:من خوبم...نگران نباش ... بعد از اون حتی تا صبح خوابت نبره....یه ساعت هم که خوابت می بره ، از خواب بپری...خواب بد دیده باشی...و این...
-
الو .. الو ..
یکشنبه 27 دیماه سال 1388 22:19
در دسترس نیست دستهایت. و دست من نمیرسد به رسیدن به دستهایت. در دسترس نیستی و دستهایم نمیرسد به آن سوی سیم که برسد دستم به دستهایت. در دسترس نیست هیچ دستی این روزها... و من نمیرسم به هیچ دوردستی... *** دور نرو بیا کنار دلم من غیر از اینها که مینویسم نوازش هم بلدم... امشب به قهوه نیاز دارم و مقدار زیادی...
-
این جوریاس...!
یکشنبه 27 دیماه سال 1388 16:20
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یادم میاد بچه که بودم خیلی کتاب داستان داشتم...می دونی واقعیت اینه که من خیلی از این داستان ها رو هیچ وقت نخوندم...یعنی خب از اون اول که خوندن بلد نبودم..کوچولو بودم دیگه...برای همین شاید ساعت ها محو عکس ها و نقاشی هاشون می شدم...وقتی می گم محو...واقعا همین...
-
امشب شب مهتابه...
شنبه 26 دیماه سال 1388 22:58
در روزگار هرکه ندزدید ، مفت باخت من نیز می ربایم اما چه؟ _بوسه، بوسه از آن لب ربودنی ست... پ.ن خیلی نوستالژیک بود! پ.ن راستی شعر از حمید مصدق بود! پ.ن عکس مناسبی پیدا نکردم!:(
-
گفته بود شماره نکن...
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:04
با توام! چتر دلت را ببند. بگذار باران ببارد. خیس تر از این که نمی شوی. تو را آب برده است. *** مادرم همیشه می گفت نشمار... موهای سفیدت را نشمار. شماره کردم. همه ی موهای سفیدم را. و دیدم چه زود پیر شده ام. بعد ها فهمیدم که ستاره ها را هم نباید شمرد. نباید شمرد. چون کم می شوند،خاموش می شوند،می میرند... همیشه وقتی خوشبخت...
-
قسمتون دادم!
پنجشنبه 24 دیماه سال 1388 23:48
یک زن جوان با پیژامه آبی همراه یک مداد زرد دندان زده گم شده است جان مادرتان صدایش را در نیاورید! سارا محمدی